مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی عکاش

عکاش . [ ع ُک ْ کا ] (اِخ ) کوهی است مقابل طمیة، و عقیده داشتند که آن زوج طمیه است ، که البته از خرافات باشد. (از منتهی الارب ) (از معجم البلدان ).

معنی زوزن

زوزن . [ زو زَ ] (اِخ ) یا ملک زوزن ، ملقب به مؤیدالملک قوام الدین . از تابعین سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).نام پادشاهی بوده . (برهان ) (جهانگیری ) (از ناظم الاطباء) : ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس نیک محضر که همگنان را در مواجهه حرمت کردی و

معنی عبدا

عبدا. [ ع َ دُل ْ لاه ] (اِخ ) ابن زبیربن العوام القرشی الاسدی . رجوع به ابن زبیر ابوبکر عبداﷲ و نیز به الاعلام زرکلی شود.

معنی هرامیل

هرامیل . [ هََ ] (ع ص ، اِ) ج ِ هرمول . (منتهی الارب ). رجوع به هرمول شود.

معنی چرسدان

چرسدان . [ چ َ رَ ] (اِ مرکب ) رومال و روپاکی باشد که قلندران چهار گوشه ٔ آنرا بهم بندند و بر دوش یا ساق اندازند وآنچه از گدائی بهم رسد در آن نهند. (برهان ) (آنندراج ). روپاک چهار گوشه ای باشد که هر چهار گوشه ٔ او را جمع کرده با هم بندند و درویشان و قلندران بر کتف اندازند و بعضی

معنی باردزان

باردزان . [ دِ ] (اِخ ) باردسن . همان ابن دیصانست نزد اروپائیان . رجوع به ابن دیصان در همین لغت نامه و دایرةالمعارف اسلام (ابن دیصان ) و لاروس قرن بیستم و ایران باستان ج 1 ص 96 و ج 3 ص 2181 ، 2182 ، 2587 ، 2590 و قاموس الاعلام ترکی ج 2 (باردسان ) شود.

معنی غادیة

غادیة. [ ی َ ] (ع ص ، اِ) ابر بامدادی . (منتهی الارب ). ج ، غادیات و غوادی . (مهذب الاسماء). ابر که بامداد برآید. (دهار). ابری که بامداد پیدا شود. (غیاث از لطائف و صراح ). || باران بامدادی . (منتهی الارب ). باران بامداد. باران صبحگاهی . باران بامدادین . (دستور اللغة). ضد رائحة. ا

معنی طوطیانیوش

طوطیانیوش . (اِخ ) همان طوطیانوش است که دبیر و منشی سکندر باشد. (برهان ).

معنی لوروت

لوروت . [ل ُ ] (اِ) مَلَج . رجوع به ملج شود. در لاهیجان نامی است که به شیردار دهند. درختی است که چوب آن برای طبق و لاوک و قاشق استعمال شود و در جنگلهای ایران از آن به دست آید و از پوست آن پاشنه ٔ چارق درست کنند.

معنی حبیب راعی

حبیب راعی . [ ح َ ب ِ ] (اِخ ) یا حبیب بن اسلم یا سلیم راعی مکنی به ابوحلیم وی در میان مشایخ منزلتی بزرگ داشت و وی را آیات و براهین روشن بسیارست اندر جمله ٔ احوال و صاحب سلمان فارسی بود (رض ). روایت کند از پیغمبر(ص ) که گفت : نیة المؤمن خیرمن عمله . صاحب گوسفندان بود بر کرانه ٔ

معنی شاش کردن

شاش کردن .[ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شاشیدن . رجوع به شاشیدن شود.

معنی حاجب

حاجب . [ ج ِ ] (اِخ ) ابونصر یکی از حجاب بزرگ سلطان مسعود است که در عهد محمود و اوائل کار مسعود کارهای خرد را عهده دار بود چنانکه در ماه شوال سال 422 هَ . ق . که سلطان مسعود از غزنین بکابل آمد این بونصر زعامت پیلبانان داشت و در این تاریخ سمت حاجبی یافت و بدان جای رسید که زعیم حجا

معنی هرمیاس

هرمیاس . [ هَِ ] (اِخ ) یکی از حکام آتارنه در میسیه که به دستور اردشیر سوم هخامنشی و به دست یکی از سرداران مقرب او به نام «من تور» دستگیر و مطیع حکومت ایران شد. (از ایران باستان پیرنیا صص 1180 - 1181).

معنی زیفنون

زیفنون . (اِخ ) شهری است که عذرا را در آن شهر میخواستند بکشند و او گریخت وفرار کرد. (از ناظم الاطباء). رجوع به زیغنون شود.

معنی بلحة

بلحة. [ ب َ ح َ ] (ع اِ) اِست و دبر، و به جیم معجم افصح است . (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). و رجوع به بلجه شود.

معنی حج تمتع

حج تمتع. [ ح َج ْ ج ِ ت َ م َت ْ ت ُ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) رجوع به تمتع و حج شود.

معنی سبخ

سبخ . [ س َ ب َ ] (ع مص ) سبخ زمین ؛ بایر بودن آن . آباد نبودن زمین . (از اقرب الموارد).

معنی شیویار

شیویار. [ وْ] (اِخ ) دهی است از بخش ترکمان شهرستان میانه . سکنه ٔ آن 673 تن است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

معنی لهث

لهث . [ ل َ هََ ] (ع اِمص ) تشنگی . لهاث . (منتهی الارب ). تشنه شدن . (تاج المصادر).

معنی زراندود

زراندود. [ زَ اَ ] (ن مف مرکب ) زرنگار و اندودشده از زر. (ناظم الاطباء). چیزبه زراندوده که بر ظاهرش زر بود و بر باطنش چیزی دیگر. (آنندراج ). ملمع. (دهار). زرنگار. مذهب . مزخرف . ذهیب . (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا) : ماغ در آبگیر گشته روان راست چون کشتی است زراندود. رودکی .

معنی انجیرپزان

انجیرپزان . [ اَ پ َ ] (اِ مرکب ) گاه رسیدن و پختن انجیر. (یادداشت مؤلف ).

معنی جاودان شدن

جاودان شدن . [وِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) همیشگی بودن . خُلود. اِخلاد.

معنی حمید

حمید. [ ] (اِخ ) ابن ثوربن عبداﷲبن حزن بن عامربن ابی ربیعةبن نهبک بن هلال الهلالی ، مکنی به ابوالمثنی . از شاعران مخضرمین و از مشاهیر صحابه است که جاهلیت و اسلام ادراک کرد و گفته اند پیغمبر(ص ) را بدید. ابن منده گفت : چون حمید اسلام آورد بسوی پیغمبر شد و اشعاری انشاد کرد که مطلع

معنی هناة

هناة. [ هََ ] (ع اِ) بلا و سختی . ج ، هنوات . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).