مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کوچک شکم

کوچک شکم . [ چ َ / چ ِ ش ِک َ ] (ص مرکب ) که شکم کوچک داشته باشد : سراسر شکم شد ملخ لاجرم به پائین کشد مور کوچک شکم . سعدی .

معنی ابومحمد

ابومحمد. [ اَ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) صاحب کشف الظنون این کنیت را بی مخصص و ممیزی در ذکر مختصر مزنی در فروع شافعیه آرد و گوید: و اختصره ابومحمدو هو الذی یعبر عنه بالمختصر و توفی سنة..... و لخص هذه المختصر الامام ابوحامد محمدبن محمد الغزالی و سماه عنقودالمختصر... و ندانستیم این اب

معنی لحنة

لحنة. [ ل َ ح َ ن َ ] (ع ص ) بسیار به خطا نسبت کننده مردم را. (منتهی الارب ).

معنی امر اعتباری

امر اعتباری . [ اَ رِ اِ ت ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) آن است که وجود آن فقط در عقل شخص اعتبارکننده باشد تا وقتی که اعتبارکننده است و آن عبارت از ماهیت مجرد است . (از تعریفات جرجانی ).

معنی ابومعمر

ابومعمر. [ اَ م ُ ع َم ْ م َ / م َ م َ] (اِخ ) سالم بن عبداﷲ هروی . رجوع به سالم ... شود.

معنی دم سیاوش

دم سیاوش . [ دَ م ِ وُ ] (اِ مرکب ) چوبی است که جامه ٔ سرخ بدان زنند، و آن را خون سیاوش وخون سیاوشان و دار پرنیان و سیاوشان نیز گویند و به تازی دم الاخوین و به هندی بکم گویند، و وجه تسمیه آن است که چون افراسیاب سیاوش را کشت جایی که خون او بر زمین ریخته شد همان زمان این درخت از آن

معنی هاشم

هاشم . [ ش ِ ] (اِخ ) ابن عبدمناف بن قصی بن کلاب بن مرة. جد سلسه ٔ بنی هاشم و از اجداد پیغمبر اسلام (ص ) و یکی از بزرگان و معارف و رؤسای قریش در عهد خود بود. در مکه به دنیا آمد. نامش عمرو بود و به سبب بلندی مرتبه و مقامی که داشت او را عمروالعلی میگفتند. هاشم لقب اوست و این لقب ب

معنی ایضاف

ایضاف . (ع مص ) (از «وض ف ») شتافتن شتر. || شتر راندن برفتار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ).

معنی خدادوستی

خدادوستی . [ خ ُ ] (حامص مرکب ) علاقه مندی به خدا. محبت به خدا. کنایه از باایمانی .

معنی بدواً

بدواً. [ ب َ وَن ْ ] (ع ق ) ابتداءً. در آغاز. (از یادداشتهای مؤلف ).

معنی ژرژ داندن

ژرژ داندن . [ ژُدَ ] (اِخ ) نام پیسی فکاهی (کمدی ) به نثر در سه پرده از آثار مولیر که در سال 1668 م . نوشته شده است .

معنی حرستی

حرستی . [ ح َ رَ تا] (اِخ ) دهی است به باب دمشق . رجوع به حرستا شود.

معنی مبتدع

مبتدع . [ م ُ ت َ دَ ] (ع ص ) تازه پیدا شده و بتازگی اختراع شده و اختراع نو و تازه . (ناظم الاطباء).

معنی داورگه

داورگه .[ وَ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) محکمه . داورگاه : به داورگه نشاندی داوران را بکندی بیخ و بن بدگوهران را. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).

معنی صرق

صرق .[ ص َ رَ ] (ع ص ) تُنُک از هر چیزی . (منتهی الارب ).

معنی تاج الدین

تاج الدین . [ جُدْ دی ] (اِخ ) محمودبن الحواری لغوی ، وی تا سال 580 هَ . ق . حیات داشت . او راست : «ضالة الادیب فی جمع بین الصحاح و التهذیب » که در آن بر جوهری انتقادهایی دارد. (کشف الظنون چ 1 استانبول ج 2 ص 83).

معنی لولهین دار

لولهین دار. [ لو ل َ ] (نف مرکب ) لولهنگ دار. آفتابه دار (در مساجد و مدارس ).

معنی ابوبکر عروضی

ابوبکر عروضی . [ اَ بو ب َ رِ ع َ ] (اِخ ) او را پنجاه ورقه شعر است . (ابن الندیم ).

معنی حراس

حراس . [ ح ُرْ را ] (ع ص ، اِ) ج ِ حارس . (منتهی الارب ).

معنی جرجانی

جرجانی . [ ج ُ ] (اِخ ) حسن بن حسین بن علی همدانی مؤدب مکنی به ابوعلی . راوی بود. وی از عمران بن موسی سختیانی و محمدبن هارون مجدرروایت کند و ابونصر اسماعیلی و ابوبکر سباک از او روایت دارد. (از تاریخ جرجان ابوالقاسم سهمی ص 145).

معنی عمر حنفی

عمر حنفی . [ ع ُ م َ رِ ح َ ن َ ] (اِخ ) ابن احمدبن محمد. رجوع به عمر خربوتی شود.

معنی پرویزن گر

پرویزن گر. [ پ َرْ زَ گ َ ] (ص مرکب ) غربالی . (دهار).

معنی کنج

کنج . [ ک ِ ] (ص ) فیل بزرگ جثه و قوی هیکل مهیب و جنگی باشد. (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء). فیل بزرگ جثه و قوی هیکل و مهیب و دلاور و جنگی . (جهانگیری ) : سپاهی که از کوه تا کوه مرد سپر در سپر بافته سرخ و زرد ابا کوس و با نای و زوبین و سنج ابا تازی اسبان و فی

معنی کلئوپاتر

کلئوپاتر. [ کْل ِ / ک ِ ل ِ ءُ ] (اِخ ) نام هفت ملکه ٔ مصر که مشهورترین آنان کلئوپاتر هفتم است . وی در 69 ق .م متولد شد و در سالهای 51 تا 30 ق .م ملکه بود و با زیبائیش سزار و سپس انتوان را شیفته ٔ خود گردانید. او پس از شکست انتوان در اکتیو به وسیله ٔ نیش افعی خود را کشت . (

معنی جان در آستین د...

جان در آستین داشتن . [ دَ تی ت َ ] (مص مرکب ) مهیای جانبازی بودن . جان نثاری کردن : عشقش حرام بادا بر یار سروبالا تردامنی که جانش در آستین نباشد. سعدی .

معنی مشرقات

مشرقات . [ م ُ رِ ] (ع ص ، اِ) چیزهای روشن . || کنایه از ستارگان . (آنندراج ). و رجوع به مُشرق شود.

معنی دانسیگ

دانسیگ . (اِخ ) دانزیک . رجوع به دانزیگ شود.

معنی چرک آلوده

چرک آلوده . [ چ ِ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) چرک آلود. آلوده به چرک . دَرِن . مِدرَن . (منتهی الارب ). رجوع به چرک و چرک آلود و چرکین شود.

معنی ابوجعفر

ابوجعفر. [ اَ ج َ ف َ ] (اِخ ) کنیت هارون الرشید عباسی محمدبن عبداﷲ. رجوع به هارون ... شود.

معنی چشمقان

چشمقان . [ چ ِ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان دیزمار خاوری بخش ورزقان شهرستان اهر که در 33 هزارگزی راه ارابه رو تبریز به اهر واقع است . کوهستانی و معتدل است و 97 تن سکنه دارد. آبش از چشمه ، محصولش غلات ، شغل اهالی زراعت و گله داری وراهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

معنی ندوص

ندوص . [ ن ُ ] (ع مص ) نَدْص . رجوع به نَدْص شود. || بیرون زدن و بزرگ شدن چشم کسی مانند چشمان خبه کرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ).

معنی تروده

تروده . [ ت َ دَ / دِ ] (اِخ )نام مزرعه ای در نزدیکی شهر کرمان . (ناظم الاطباء).

معنی نیر

نیر. (ع اِ) نی و رشته چون مجتمع گردد. (منتهی الارب ). قصب و خیوط چون با هم آیند. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || نگار جامه . (منتهی الارب ). طراز جامه . (فرهنگ خطی ). عَلَم . (دهار) (منتهی الارب ). علم جامه . (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || پود جامه . (من

معنی ابن ابی السرور

ابن ابی السرور. [ اِ ن ُ اَ بِس ْ س ُ ] (اِخ ) زین الدین محمدبن ابی السرور بکری صدیقی . مورخ مصری . در سال 1028 هَ .ق . در قاهره وفات یافته . از اوست : المنح الرحمانیه فی الدولة العثمانیه . فیض المنان فی ذکر دولة آل عثمان . درةالاثمان نیز در نسب آل عثمان . نزهةالابصار و جهینةالاخ

معنی ث

ث . (ع حرف ) حرف چهارم است از حروف هجای عرب و حرف پنجم از هجای فارسی و صوت آن سین است آنگاه که زبان در میان دندانها درآرند. یا اصوت ثتای یونانی میان حرف ت و ج و نام آن ثاء است و چهاردهمین از حروف جُمَّل و آنرا به پانصد دارند و در حساب ترتیبی نماینده ٔ عدد پنج است و هم از حروف ر

معنی علی

علی . [ ع َ ] (اِخ ) ابن جبارة، علی بن اسماعیل بن ابراهیم بن جباره ٔ کندی محلی سخاوی مالکی ، ملقب به شرف الدین و مکنی به ابوالحسن و مشهور به ابن جبارة. رجوع به علی بن اسماعیل بن ابراهیم بن ... شود.

معنی کبک خرام

کبک خرام . [ ک َ خ ِ / خ َ / خ ُ ] (ص مرکب ) خرامنده چون کبک . یازان چون کبک : مجلس تو همه سال ای ملک آراسته باد از بت کبک خرام و صنم گورسرین . فرخی .

معنی پامفیل

پامفیل . (اِ) (فرانسوی ، اِ) نوعی از بازی ورق و آن به بازی مگس معروفست .

معنی ابوشهر

ابوشهر. [ اَ ش ِ ] (اِخ ) رجوع به بوشهر شود.

معنی زرین رود

زرین رود. [ زَرْ ری ] (اِخ ) نام دیگر زاینده رود است .زرینه رود. رجوع به نزهة القلوب ج 3 ص 216، ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 10 و 12، زرینه رود و زاینده رود شود.

معنی روذة

روذة. [ رَ ذَ ] (ع مص ) آمدورفت . آمدن و رفتن . (منتهی الارب ) (از معجم متن اللغة) (از لسان العرب ). در اقرب الموارد به این معنی روذ آمده است . رجوع به روذ شود.

معنی خراب کردن

خراب کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ویران کردن . منهدم کردن . از بین بردن : هرگز کسی که خانه ٔ مردم خراب کرد آباد بعد از آن نبود خانمان او. سعدی (صاحبیه ). عشقت بنای صبر بکلی خراب کرد جورت در امید بیکبار درگرفت . سعدی (بدایع). خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان بز

معنی جابوز

جابوز. (اِخ ) دهی است از دهستان شش طراز بخش خلیل آباد شهرستان کاشمر در 17 هزارگزی جنوب باختری خلیل آباد، سر راه شوسه ٔ عمومی کاشمر به بروسکن ، واقعدر جلگه . هوای آن گرمسیر دارای 1689 تن سکنه و آب آن از رودخانه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی امتحاض

امتحاض . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) شیر خالص خوردن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شیر خالص بچیزی نیامیخته خوردن . (شمس اللغات ).

معنی انکساد

انکساد. [ اِ ک ِ ] (ع مص ) بازگردیدن و برگشتن گوسفندان بسوی گوسفندان دیگر. (از منتهی الارب ) (ازناظم الاطباء) (از آنندراج ): انکساد غنم سوی غنم ؛ بازگشتن گوسفندان بسوی گوسفندان . (از اقرب الموارد).

معنی بتیار

بتیار. [ ب َ ] (اِ) هرچیز که آن در نظر زشت و قبیح نماید. (برهان ). پتیار. پتیاره . هرچیز که در نظر بد و مکروه نماید. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). و رجوع به پتیار و پتیاره شود.

معنی فشتان

فشتان . [ ف ُ ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان لاهیجان ، دارای 504تن سکنه . آب آن از استخر و محصول عمده اش برنج ، ابریشم و لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).

معنی بار جستن

بار جستن . [ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) رخصت یافتن . اجازت گرفتن برای دخول بنزد شاه یا امیری : بر درگهش نشسته بزرگان و مهتران ازبهر بار جستن و بر ما گشاده در. فرخی .

معنی مدحت سرای

مدحت سرای . [ م ِح َ س َ ] (نف مرکب ) مدحت سرا. رجوع به مدحت سرا شود.

معنی بی تیمار

بی تیمار. (ص مرکب ) بی پرستار و غمخوار. (ناظم الاطباء).

معنی برص

برص . [ ب َ ] (ع اِ) جانوری است کوچک که در چاه باشد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ).

معنی ابوسعید

ابوسعید. [ اَ س َ ] (اِخ ) سفیان بن دینار. محدث است .

معنی اکتیاب

اکتیاب . [ اِ ] (ع مص ) به کوب و کوزه ٔ بیدسته آب خوردن . (ناظم الاطباء). به کوب آب خوردن . (منتهی الارب )(از اقرب الموارد). || اندوهگین شدن . (تاج المصادر بیهقی ). دردمند و غمناک شدن . (آنندراج ).

معنی تغندس

تغندس . [ ت َ غ َدَ ] (ع اِ) رجوع به تاغندست و دزی ج 1 ص 147 شود.

معنی بادبن فیروز

بادبن فیروز. [ دِ ن ِ ] (اِخ ) از همراهان خسروپرویز بود که هنگام مقابله با بهرام چوبین با بندویه و بسطام و چند تن دیگر از همراهان خسروپرویز در گرد او بماند و به بهرام چوبین نپیوست . رجوع به اخبارالطوال چ مصر 1330 هَ . ق . ص 86، و باذان بن فیروز شود.

معنی ابومحمد

ابومحمد. [ اَ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) ابن ابی الاصبع. زکی الدین عبدالعظیم شاعر قیروانی . رجوع به ابن ابی الاصبع ابومحمد... و رجوع به عبدالعظیم ... شود.

معنی طبردار

طبردار. [ طَ ب َ ] (نف مرکب ) حامل طبر. بردارنده ٔ طبر.

معنی شایب

شایب . [ ی ِ ] (ع ص ) شائب . مخلوطکننده و آمیزنده . (ناظم الاطباء). || و شیب شایب (شائب ) مبالغه است یعنی پیری بسیار و موی بسیار سفید. (ناظم الاطباء). ج ، شوایب . رجوع به شائب شود.

معنی رضوان

رضوان . [ رِض ْ ] (اِخ ) دهی از دهستان تبادکان بخش حومه ٔ شهرستان مشهد. سکنه ٔ آن 1210 تن . آب آن از رودخانه . محصول عمده ٔ آنجا غلات . صنایع دستی زنان گلیم و جوال بافی . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی لاهورد

لاهورد. (اِخ ) محلی در هفتاد و چهار هزارگزی گرمسار میان سرخ دشت و بیابانک . آنجا ایستگاه ترن باشد. نام دومین ایستگاه راه آهن سمنان بتهران واقع در دهستان سرخه ، بخش مرکزی شهرستان سمنان در 39 هزارگزی سمنان . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).