مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی فامدار

فامدار.(نف مرکب ) مدیون . (یادداشت بخط مؤلف ) : فامداران تو باشند همه شهر درست نیست گیتی تهی از فام ده و فامگذار. سوزنی .

معنی خیس

خیس . (ص ) آبدار. مرطوب . آب بخود کشیده . (ناظم الاطباء). تر. (یادداشت مؤلف ). || (اِ) ملافه ٔ کرباس کلفت . (ناظم الاطباء).

معنی منخوب

منخوب . [ م َ ] (ع ص ) بددل . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بددل و ترسو. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || لاغر گوشت رفته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گوشت رفته ٔ لاغر. ج ، منخوبون و در شعر به مناخب جمع بسته شود. (از اقرب الموارد).

معنی ربوات

ربوات . [ رِب ْ ] (ع اِ) عشرات الوف در مراتب شانزده گانه ٔ عدد فیثاغوریان . (رسائل اخوان الصفا).

معنی چم جنگل

چم جنگل . [ چ َ ج َ گ َ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «یکی از آبادیهای چهارمحال اصفهان است ». (از مرآت البلدان ج 4 ص 261). و در فرهنگ جغرافیایی آمده است : «ده کوچکی است از دهستان لار بخش حومه ٔ شهرستان شهرکرد که در 19 هزارگزی شمال شهرکرد و 7 هزارگزی راه سامان به شهرکرد واقع

معنی چاکر قراول

چاکر قراول . [ ک َ ق َ وُ ] (اِخ ) نام طائفه ای از ترکمن های ساکن خاک ایران که در گرگان سکونت دارند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 103).

معنی پیچ بر پیچ

پیچ بر پیچ . [ ب َ ] (ص مرکب ) پیچ پیچ . خم بر خم . شکن بر شکن . مار بر مار. صاحب آنندراج گوید: این لغت اگر در صفت معشوق آید مدحست و در غیر وی ذم : درین زندان سرای پیچ برپیچ برادرزاده ای دارد دگر هیچ . نظامی . رهی پیچ برپیچ تاریک و تنگ همه راه پرخار و پرخاره سنگ . نظامی .

معنی شکرپیچ

شکرپیچ . [ ش َ ک َ / ش َک ْ ک َ ] (ن مف مرکب ) کاغذی که در او شکّر و امثال آن پیچند. (آنندراج ). کاغذی که حلواها را بدان می پیچند. (ناظم الاطباء) : کاغذ خام بود شکّرپیچ کاغذ پخته بود معنی سنج . میرخسرو (از آنندراج ).

معنی جراع

جراع . [ ] (اِخ ) نام جایی به نابلس . رجوع به جراعی شود.

معنی اعصیلال

اعصیلال . [ اِ ] (ع مص ) عصا بدست گرفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بدست گرفتن عصا را. (اقرب الموارد).

معنی تشهید

تشهید. [ ت َ ] (ع مص ) مذی آوردن مرد. (منتهی الارب ). برآمدن آب مرد در وقت ملاعبت . (از قطرالمحیط).

معنی تابعیون

تابعیون . [ ب ِ عی یو ] (ع ص ، اِ) ج ِ تابعی . (منتهی الارب ).

معنی بیدخانی

بیدخانی . (اِ مرکب ) قسمی مرکبات بشکل پرتقال طلائی هشت سانتیم ترش طعم . (یادداشت مؤلف ).

معنی غده ٔ اپیفیز

غده ٔاپیفیز. [ غ ُدْ دَ / دِ ی ِ اِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) غده ٔ صنوبری . رجوع به غده ٔ صنوبری شود.

معنی ثجیر

ثجیر. [ ث َ ] (ع اِ) کنجاره . ثفل . || تکس خرما و انگور. هسته و استخوان انگور. (دهار). دانه ٔ انگور. (مهذب الاسماء). || در تحفه ٔ حکیم مؤمن آمده است : لای چیزهای افشرده است و قوتش متوسط است ما بین عصاره و جرم آن چیز و از مطلق ثجیر مراد لای آب انگور است و آن قابض و ضمادش با نمک

معنی شجاع

شجاع .[ ش ُ ] (اِخ ) (شاه ...) از بابریان و حکمران بنگاله است و از ربیعالاول سال 1068 هَ . ق . تا رمضان 1070 هَ . ق . سلطنت داشت . (از معجم الانساب زامباور ص 442).

معنی ناچریدن

ناچریدن . [ چ َ دَ ] (مص منفی ) چرا نکردن . چیزی نخوردن . لب از خوردن بستن . بر اثر فقر یا نقاهت غذا نخوردن : گرفتار در دست آز و نیاز تن از ناچریدن به رنج و گداز. فردوسی .

معنی کتابفروشی

کتابفروشی . [ ک ِ ف ُ ] (حامص مرکب )عمل کتاب فروش . شغل کتاب فروش . || فروختن کتاب . بیع کتاب . || (اِ مرکب ) جایی که در آنجا کتاب فروشند. مغازه ای که در آن کتاب فروخته شود. رجوع به کتابخانه شود.

معنی جزائر بنی مرغنای...

جزائر بنی مرغنای . [ ج َ ءِ رِ ب َ م َ غ َ ] (اِخ ) شهریست به مغرب . (منتهی الارب ).

معنی نوش

نوش . [ ن ُ وِ ] (اِ) مکتوب و نوشته و سرنوشت و تقدیر(؟). (ناظم الاطباء).

معنی افسانه شنیدن

افسانه شنیدن . [ اَ ن َ / ن ِ ش َ دَ ] (مص مرکب ) افسانه گوش دادن . بقصه و داستان گوش دادن : ز من باید شنید افسانه ٔ عشق که خوردم از ازل پیمانه ٔ عشق . باقر کاشی (از ارمغان آصفی ).

معنی ابوالمعالی

ابوالمعالی . [ اَ بُل ْ م َ ] (اِخ ) حسن تکین بن علی بن عبدالمؤمن قلج طمغاج . نهمین از امرای ایلک خانیه ٔ ترکستان غربی . پس از محمود ارسلان خان بن سلیمان (524 - 526 هَ . ق .). از جانب سلطان سنجر حکمران سمرقندو نواحی آن بوده است . و رجوع به آل افراسیاب شود.

معنی مقصودخواه

مقصودخواه . [ م َ خوا / خا] (نف مرکب ) طالب مراد. خواهنده ٔ آرزو : چو صافی بود مرد مقصودخواه دعا زود یابد به مقصود راه . نظامی .

معنی مطائط

مطائط. [ م ُ ءِ ] (ع ص ) (از «م طط») صلا مطائط، پشت دراز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ممتد. (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). و رجوع به مطاط شود.

معنی خوش باور

خوش باور. [ خوَش ْ / خُش ْ وَ ] (ص مرکب ) زودباور. آنکه هر گفته را راست دارد و همه کس را استوار داند. مقابل دیرباور یا بدباور. یقنه . میقان . میقانه . ذویقین . (یادداشت مؤلف ).

معنی ادرج

ادرج . [ ] (اِخ ) شهری بنانهاده ٔ جبلةبن الحرث . رجوع به مجمل التواریخ والقصص ص 175 شود.

معنی شکسته پر

شکسته پر. [ش ِ ک َ ت َ / ت ِ پ َ ] (ص مرکب ) شکسته بال : قاف از تو رخنه سر شد و عنقا شکسته پر از زال خرد یک تنه تنها چه خواستی . خاقانی . رجوع به شکسته بال شود.

معنی فورفمارس

فورفمارس . [ ] (معرب ، اِ) قنفذ است که به فارسی خارپشت نامند. (مخزن الادویه ).

معنی رهروی

رهروی . [ رَ رَ / رُ ] (حامص مرکب ) سیر و حرکت و راه رفتن : بازماندن ز راه روی نداشت ره نه و رهروی فرونگذاشت . نظامی . رهروی در گرفت و راه نوشت سوی شهر آمد از کرانه ٔ دشت . نظامی . سحرگه رهروی در سرزمینی همی گفت این معما با قرینی . حافظ. کعبه کجا و رهروی نی سوارها با خا

معنی محتبی

محتبی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از احتباء. کسی که در خودپیچد جامه را یا پشت و ساقین را با فوطه بندد. (منتهی الارب ). آنکه ساقین را با فوطه بندد. (آنندراج ).

معنی جالیق

جالیق . (اِخ ) دهی جزء دهستان بخش مرکزی شهرستان اهر است . در 9 هزارگزی جنوب خاوری اهر و 2500گزی شوسه ٔ اهر - خیلو واقع و محلی کوهستانی و معتدل است . ده تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات است . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

معنی عجز

عجز. [ ع َ ج ُ / ج ِ ] (ع اِ) سرین و بن هر چیز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || در اصطلاح عروضیان و شعراء آخر کلمه از بیت یا فقره را گویند که ضرب هم نامند. (از کشاف ص 975).

معنی مسبع

مسبع. [ م ُ س َب ْ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از تسبیع. رجوع به تسبیع شود.

معنی روی زرد

روی زرد. [ زَ ] (ص مرکب ) زردروی . (یادداشت مؤلف ). ترسان . بیمناک . کنایه از پریشان و زار و ناتوان است : من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد. سعدی (بوستان ). || شرمسار. شرمنده . خجل . (ناظم الاطباء) : چرا گوید آن چیز در خفیه مرد که گر فاش گردد شود روی زرد. س

معنی استیقاه

استیقاه . [ اِ ] (ع مص ) بندگی و فرمانبرداری کردن . (منتهی الارب ). طاعت داشتن . (تاج المصادر بیهقی ).

معنی چشم پوش

چشم پوش . [ چ َ / چ ِ ] (نف مرکب ) کسی که اغماض میکند. (ناظم الاطباء). رجوع به چشم پوشیدن و چشم پوشی شود.

معنی طریقون

طریقون .[ طَ ] (معرب ، اِ) شفنین است . (اختیارات بدیعی ). به یونانی خوذرومی است . (فهرست مخزن الادویه ). قمری . بوتیمار. مالک الحزین . غمخورک . یمام . رجوع به طریغون شود. مصحف آن طریفون است .

معنی کوپیبند

کوپیبند. [ ب َ ] (اِخ ) ابوالطیب . به نقل ترجمه ٔ محاسن اصفهان ، لقب مردی بوده است خوابگزار. و رجوع به ترجمه ٔ محاسن اصفهان آوی ص 75 و 78 شود.

معنی یاروقیة

یاروقیة. [ قی ی َ ] (اِخ ) محله ٔ بزرگی است در خارج شهر حلب منسوب به یاروق یکی از امرای ترکمان . (از مراصد الاطلاع ). || نام طایفه ای است منسوب به یاروق مذکور. رجوع به یاروق شود.

معنی خوش حنجره

خوش حنجره . [ خوَش ْ / خُش ْ ح َ ج َ رَ / رَ ] (ص مرکب ) خوش صدا. خوش صوت . خوش آواز.

معنی لیقس

لیقس . [ ] (اِ) پنج انگشت . رجوع به پنج انگشت شود.

معنی شترمل

شترمل . [ ش ُ ت ُ م ُ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان پهلوی دژ بخش بانه ٔ شهرستان سقز. دارای 40 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5). وشترمله .

معنی قحر

قحر. [ ق َ ] (ع ص ) پیر فرتوت . || شتر کلان سال که در آن اندکی بقیه ٔ توانائی باشد. ج ، اَقحُر و قُحور. (منتهی الارب ) (آنندراج ).

معنی عرفطة

عرفطة. [ ع ُ ف ُ طَ ] (اِخ ) ابن حُباب (یا جَناب )بن جبیرة ازدی ، حلیف و هم پیمان بنی امیه . وی یکی از سه تن عرب جاهلی است که در روزگار خود به «زادالراکب » مشهور بودند چه هر کس با آنان سفرمیکرد توشه ٔ راه او بر آنها بود. و برخی گویند «زادالراکب » تنها لقب عرفطة است . وی درک اسلام

معنی وادوسانیدن

وادوسانیدن . [ دَ ] (مص مرکب ) چسبانیدن . دوسانیدن . الزاق . (زوزنی ). الصاق . متصل کردن دو چیز به یکدیگر: الملاحمة؛ چیزی به چیزی وادوسانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). رجوع به دوسانیدن و دوسیدن شود.

معنی ابوالنیرس

ابوالنیرس . [ اَ بُن ْ ن ؟ ] (اِخ ) او راست : کتاب قضاءالحوائج .

معنی خالد

خالد. [ ل ِ ] (اِخ ) ابن محمد. وی از ام سلمة (رض ) روایت میکند. (از لسان المیزان ج 2 ص 385).

معنی ذر

ذر. [ ذَرر ] (اِخ ) ابن عبداﷲ، مکنی به ابی عمر. محدث است . و رجوع به عیون الأخبار ابن قتیبه ٔ دینوری ص 269 شود.

معنی متفقة

متفقة. [ م ُت ْ ت َ ف ِق َ ] (ع ص ) متفقه . مؤنث متفق . رجوع به متفق شود. - دایره ٔ متفقه ؛(در اصطلاح عروض ) دایره ای عروضی که دو بحر متقارب و متدارک از آن استخراج میشود. و رجوع به بدیع جلال همائی دوره ٔ دوم ص 143 و دایره ٔ متقارب ، در المعجم چ مدرس رضوی چ 1 ص 55 شود.

معنی مشمخر

مشمخر. [ م ُ م َ خ ِرر ] (ع ص ) کوه بلند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).

معنی گل به گلستان ...

گل به گلستان بردن . [ گ ُ ب ِ گ ُ ل ِ ب ُ دَ] (مص مرکب ) کنایه از کوشش بیفایده کردن و امر لغو.(مجموعه مترادفات ص 292). چون زیره به کرمان بردن .

معنی غیاث الدین

غیاث الدین . [ ثُدْ دی ] (اِخ ) بهادر بوراشاه . حاکم بنگاله ٔ شرقی . وی از خاندان بلبن (بلبان ) سلطان دهلی بود و به سال 718 هَ .ق . و بار دیگر به سال 725 هَ . ق . با بهرام به حکومت رسید. رجوع به معجم الانساب زامباور ج 2 ص 427 شود.

معنی منجوش

منجوش . [ م َ ] (اِ) ماهچه ٔ علم ، ظاهراً مبدل منجوق است . (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به منجوق شود.

معنی روا شدن

روا شدن . [ رَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) برآمدن . مَقْضی ّ شدن . برآورده شدن . نُجْح . نَجاح . (دهار). رجوع به روا و روا گشتن و روا کردن شود : صد بندگی شاه ببایست کردنم از بهر یک امید که از وی روا شدم . ناصرخسرو. خاقانی عیدآمد ز خاقان بیمن خود هر کار کز خدای بخواهد روا شود. خاقانی

معنی علی کاظمی

علی کاظمی . [ ع َ ی ِ ظِ ] (اِخ ) ابن محمدبن حسن بن محسن بن حسن المرتضی اعرجی کاظمی . فقیه متوفی در سال 1349 هَ . ق . او راست : 1- تحفةالمشتغلین فی شرح باب الاستثناء من شرح بدرالدین . 2-التقریب فی ایضاح التهذیب ، در منطق . 3- المقاصد العلیة فی شرح اللمعة الدمشقیة. (از معجم المؤل

معنی حسنیان مراکش

حسنیان مراکش . [ ح َ س َ ن ِ م َ ک ِ ] (اِخ ) امرای حسنی مراکش ، که از 951 - 1311 هَ . ق . / 1544-1893م . حکومت کردند. این امرا چون خود را از فرزندان حسن بن علی بن ابیطالب و اولاد فاطمه دختر پیغمبر اسلام میدانستند خویشتن را شَریف که جمع آن شُرفا است مینامیدند. و این سلسله شهر تار

معنی پرمو

پرمو. [ پ ُ ] (ص مرکب ) که موی بسیار دارد. پرموی . اَشعَر. و رجوع به پرموی شود.

معنی اللیسفاکن

اللیسفاکن . [ اِ ل ِلی ک ُ ] (یونانی ، اِ) اللیسفاقن . لسان الابل . لکلرک در ترجمه ٔ مفردات ، این کلمه را بصورت مذکور آورده است ولی در منابع و مآخذ دیگر بصورتهای گوناگونی آمده ، در تذکره ٔ ضریر انطاکی : الفاقس ، متن عربی مفردات ابن البیطار و فهرست مخزن الادویه : الاسفافس ، ترجم

معنی زرین قواره

زرین قواره . [ زَرْ ری ق ُ /ق َ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) پاره ٔ زرین . رجوع به قواره شود. || کنایه از قرص خورشید : چرخ جادوپیشه چون زرین قواره کرد گم دامن کحلیش را چینی مقور ساختند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص 112).

معنی چراغساز

چراغساز. [ چ َ / چ ِ ] (نف مرکب ) سازنده ٔ چراغ . آنکه چراغ ساختن تواند و داند. لامپاساز.چراغچی . آن کس که در تعمیر و اصلاح انواع چراغها مهارت و استادی دارد. رجوع به چراغچی و چراغ سازی شود.