مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی ذات العنبیة

ذات العنبیة. [ تُل ْ ع ِ ن َ بی ی َ ] (ع اِ مرکب ) بیماری التهاب عنبیة است .

معنی کلیه

کلیه . [ ک ُ ی ِ ] (فرانسوی ، اِ) گردن بند. (احتراز از استعمال این کلمه ٔ بیگانه ٔ اولی است ). (فرهنگ فارسی معین ).

معنی خورخوره

خورخوره . [ خُرْ خ ُ رَ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای شش گانه ٔ بخش دیواندره ٔ شهرستان سنندج می باشد. این دهستان در جنوب باختری بخش واقع شده و محدود است از شمال بدهستان نیلکوه ، از خاور بدهستان ساران ، از جنوب بدهستان سرشیو بخش مریوان ، از جنوب باختری بکشور عراق (بطول 15هزارگز)،

معنی الیکک

الیکک . [ اُ ک ُ ] (اِ مرکب ) این نام را در «زرین گل » به گونه ای از پرن دهند، و آنرا در آستارا گیلاس ، در رامیان و زیارت آلوکک ، در نور و کجور هُلیکُک ، در شیرگاه هُلار، در طوالش گیله بند، و در رامسر و شهسوار هلوانه مینامند. در جنگلهای کرانه ٔ دریای مازندران از جلگه تا مرز فوق

معنی جامه ٔ یوسف

جامه ٔ یوسف . [ م َ / م ِ ی ِ س ُ ] (اِخ ) پیراهن یوسف . (بهار عجم ) (آنندراج ) : عشق را عاشق کند رسوا ولی در اتحاد (کذا) بر زلیخا زور آفت جامه ٔ یوسف درید. ملاقاسم مشهدی (از بهار عجم ) (آنندراج ). کنایه اش که بود سرنوشت عالم کون چو بوی جامه ٔ یوسف برد ز دیده غبار. محمد عرفی

معنی لتب

لتب . [ ل ُ ] (اِخ ) بنولتب ، حی ﱡ من العرب . (امتاع الاسماع ص 443). از آن حی ّ است ، ابومحمد عبداﷲبن لتیبه ٔ ازدی صحابی . (منتهی الارب ).

معنی غله خیز

غله خیز. [ غ َل ْ ل َ / ل ِ ] (نف مرکب ) پرغله . آنجا که غله فراوان باشد: آذربایجان غله خیز است . غله بوم . رجوع به غله بوم شود.

معنی معتکم

معتکم . [ م ُ ت َ ک ِ ] (ع ص ) برابر نماینده میان تنگبارها. (آنندراج ). آنکه بارها را برابر و مساوی می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چیز بر هم نشسته . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به اعتکام شود.

معنی تقفیر

تقفیر. [ ت َ ] (ع مص ) فراهم آوردن خاک و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی ک

ک . (حرف ) حرف بیست و پنجم از الفبای فارسی و بیست و دوم از حروف هجای عرب و یازدهم از حروف ابجد و نام آن کاف است . و در حساب جُمَّل آن را بیست گیرند و برای تشخیص از کاف پارسی یا «گ » آن را کاف تازی و کاف عربی گویند، و آن از حروف مصمته و مائیه و هم از حروف مکسور است ، و علامت خاصه

معنی ندیمی اصفهانی

ندیمی اصفهانی . [ن َ می ِ اِ ف َ ] (اِخ ) معروف به ندیمی سوزنگر. به روایت مؤلف صبح گلشن پیشه ٔ سوزنگری داشته . او راست : ندیم بزم بلا جان ناتوان من است فروغ شمع غم از مغز استخوان من است کلید قفل در صدهزار امّید است ز التفات تو حرفی که بر زبان من است . (از صبح گلشن ص 514) (از

معنی اسحاق

اسحاق .[ اِ ] (اِخ ) فرائِضی . رجوع به اسحاق بن جندب شود.

معنی گماران

گماران . [ گ ُ ] (نف ، ق ) در حال گماردن .

معنی دراک موسی

دراک موسی . [ دِ سا ] (اِخ ) نام یکی از نه دروازه ٔ شهر شیراز بوده است . (از نزهة القلوب حمداﷲ مستوفی ج 3 ص 114).

معنی شاغران

شاغران . [ غ ِ ] (ع اِ) جای منقطع شدن رگ ناف . (منتهی الارب ). منقطع عرق السرة و هو ذوطرفین . (اقرب الموارد).

معنی ضجر

ضجر. [ ض َ ] (ع ص ) جای تنگ . (منتهی الارب ).

معنی دهن

دهن . [ دَ ] (ع مص ) نفاق کردن . || چرب کردن سر را به روغن و تر نمودن آن را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چرب کردن به روغن . (از تاج المصادر بیهقی ) (از المصادر زوزنی ). || زدن کسی را به عصا. (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). به عصا زدن . (تاج المصادر بیهقی ).

معنی میرعزیزی سالار

میرعزیزی سالار. [ ع َ ] (اِخ ) دهی است از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاهان ، واقع در 16هزارگزی شمال خاوری کوزران با 200 تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ قره سو و راه آن ماشین رو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

معنی محمد

محمد. [ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ )ابن احمدبن ابراهیم بن قریش ، مکنی به ابوعبداﷲ. رجوع به ابوعبداﷲ قرشی محمدبن احمد... شود.

معنی کاست و فزود

کاست و فزود. [ت ُ ف ُ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) معرب آن کستبزود . (انجمن آرا) (آنندراج ، ذیل لغت کاست ). کاستن و فزودن . (انجمن آرا) (آنندراج ). - دیوان کاست وفزود ؛ دیوان کستبزود. دیوانی بود که در آن خراج هر یک از ارباب میاه و آنچه میکاسته یا می فزوده و یا از نامی بنام دیگری ت

معنی مغتسل

مغتسل . [ م ُ ت َ س ِ ] (ع ص ) غسل آورنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آنکه می شوید. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه خوشبوی به خود می مالد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || اسب خوی کننده . (آنندراج ) (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب ا

معنی تبعی

تبعی . [ ت َ ب َ ] (اِخ ) احمدبن محمدبن سعیدبن ابان بن صالح بن قیس قرشی مولی عثمان بن عفان . سمعانی آرد: وی از مردم همدان است و به بغداد شد و بدانجا از اصرم بن حرشب و قسم بن حکم و جز او حدیث کرد. ازوی محمدبن عبداﷲبن سلیمان و محمدبن اسحاق بن خزیمه وجز آنان حدیث کنند. (انساب سمعانی

معنی طبال

طبال . [ طِ ] (ع اِ) ج ِ طبل . رجوع به طبل شود.

معنی متعیل

متعیل . [ م ُ ت َ ع َی ْ ی ِ ] (ع ص ) خرامنده و خمنده و نازنده در رفتار. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تعیل شود.

معنی بید آبدیده

بید آبدیده . [ دی دَ / دِ ] (اِخ ) (مزرعه ٔ...) از دیه های جهرود قم . (تاریخ قم ص 139).

معنی عزاه

عزاه . [ ع َ هِن ْ ] (ع ص ، اِ) عَزاهی . رجوع به عزاهی شود.

معنی ابوالحسین

ابوالحسین . [ اَ بُل ْ ح ُ س َ ] (اِخ ) عبیداﷲبن احمدبن ابی الربیع اشبیلی اندلسی . رجوع به ابن ابی الربیع... شود.

معنی اشریراء

اشریراء. [ اِ ] (ع مص ) اضطراب . (اقرب الموارد).

معنی مثورة

مثورة. [ م َث ْ وَ رَ ] (ع ص ) ارض مثورة؛ زمین گاوناک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زمین بسیارگاو. (از اقرب الموارد).

معنی شبا

شبا. [ ش َ ] (اِخ ) در زبان عبرانی سبا موطن ملکه ٔ مشهور بود. (اول پادشاهان 10:1 و 4 و 10 و 13) (دوم تاریخ ایام 9:1 و 3 و 9) (اشعیا 60:6) (حزقیال 27:22، 23 و 38:13) (قاموس کتاب مقدس ).

معنی قصبستان

قصبستان . [ ق َ ب ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قلقل رود شهرستان تویسرکان . این ده در 33 هزارگزی جنوب باختری شهرستان تویسرکان و 12 هزارگزی جنوب راه شوسه ٔ تویسرکان به کرمانشاه و کنار رودخانه ٔ تویسرکان واقع است . موقع جغرافیایی آن کوهستانی و سردسیرو مالاریایی است . سکنه ٔ آن 277 ت

معنی شاخ بر دیوار

شاخ بر دیوار. [ ب َ دی ] (ص مرکب ) کنایه از مردمان پیش خود برپا و زعمی و گردنکش باشد. (برهان قاطع). شاخ به دیوار. (آنندراج ) : فردا کندت زمانه پامال چو خاک امروز اگر چه شاخ بر دیواری . ظهوری (از انجمن آرا). باغبان چمن بود دلگیر از درختان شاخ بر دیوار. سلیم (از آنندراج ). و

معنی امرین

امرین . [ اَ م َرْ رَ / اَ م َرْ ری ] (ع اِ) لقیت منه الامرین بصیغه ٔ تثنیه و یا لقیت منه الامرین بصیغه ٔ جمع؛ یعنی دیدم از وی سختیها و تلخیها.(ناظم الاطباء). و رجوع به اَمَرّ و اَمَرّان شود.

معنی نشنیدن

نشنیدن . [ ن َش ِ دَ / ن َ دَ ] (مص منفی ) استماع نکردن . مقابل شنیدن . || نپذیرفتن . قبول نکردن : به آواز گفتند ما با توایم ز تو بگذرد پند کس نشنویم . فردوسی .

معنی باد صرصر

باد صرصر. [ دِ ص َ ص َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) صرصر. عاصف . عاصفه . باد تند. باد سخت . باد شدید. تندباد : هر دم بزند بعادیان بر از مضرب حق باد صرصر. ناصرخسرو. || اسب : شه چو چوگان زند سلیمان وار زین بران باد صرصر اندازد. خاقانی . رجوع به باد شود.

معنی صلیبا

صلیبا. [ ص َ ] (اِخ ) ابن یوحنا موصلی . یکی از نسطوریان نیمه ٔ اول قرن چهاردهم میلادی است . وی به معاونت عمربن متی طیرهانی کتاب مجدل تألیف ماری بن سلیمان نسطوری را که در قرن دوازدهم میلادی تألیف شده بود از کلدانی سریانی به عربی ترجمه کرده است . (معجم المطبوعات ستون 1216 و 1255)

معنی گزک

گزک . [ گ ِ زِ ] (اِ) سیر و تماشا. (آنندراج ).

معنی لذع

لذع .[ ل َ ] (ع مص ) سوختن آتش . (منتهی الارب ). سوزانیدن . (تاج المصادر) (زوزنی ). اِحراق . بسوختن . (زمخشری ). سوختن آتش کسی را. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: باذال معجمه نزد پزشکان کیفیتی است بسیار نافذ و لطیف و آن ، گاه اتصال تفرقی کثیرالعدد متقارب الوضع و صغیر المقدار ایجا

معنی حکمت

حکمت . [ ح ِ م َ ] (ع اِمص ) حکمة. دانایی . علم . (تعریفات ). دانش . (مقدمةالادب ) (دهار). دانشمندی . عرفان . معرفت : جهان سربسر حکمت و عبرت است چرا بهره ٔ ما همه غفلت است . فردوسی . مقهور به حکمت شود این خلق جهان پاک زیرا که حکیم است جهانداور قهار. ناصرخسرو. نه هرچ آن تو

معنی سانتوریو

سانتوریو. [ی ُ ] (اِخ ) لقب فرماندهان دسته های صد نفری سپاه روم است و حقوق ایشان دو برابر حقوق افراد سپاه بود. (تاریخ تمدن قدیم ایران ).

معنی علیه

علیه . [ ع َ ل َی ْه ْ ] (ع حرف جر + ضمیر) بر او. بر وی . || ضرر. نقصان . زیان . (ناظم الاطباء). به زیان . - بر علیه ؛ در تداول فارسی معاصر، مقابل بر له ، به جای به زیان و به سود است . و اینکه برخی آن را غلط شمارند (البته در تداول فارسی ) بر اساسی نیست زیرا در فارسی به همین صورت

معنی فش

فش . [ ف َش ش ] (ع اِ) بار درخت ینبوت . (منتهی الارب ). و واحد آن فشة است . (از اقرب الموارد). || غیبة و سخن چینی . || مرد گول . || نوعی از درخت خاردار که خرنوب نامندش . || خروب . || فراهم آمدنگاه آب . || گلیم درشت باریک تار. || (مص ) بیرون کردن باد را از مشک . || آروغ دادن . ||

معنی استجابة

استجابة. [ اِ ت ِ ب َ ] (ع مص ) استجابت . پاسخ کردن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). جواب گفتن . (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ). جواب دادن : استجاب له . || پاسخ خواستن . || پذیرفتن . قبول کردن .(غیاث اللغات ) (منتهی الارب ). برآوردن . روا کردن . روائی . درگیر شدن . گیرا گردیدن (چن

معنی عظمة

عظمة. [ ع َ م َ ] (اِخ ) یوسف بن ابراهیم بن عبدالرحمان ، ملقب به عظمة. از شهیدان استقلال سوریه . به سال 1301 هَ .ق . در دمشق متولد شد و فنون جنگ را در آستانه آموخت و با رتبه ٔ «یوزباشی » فارغ التحصیل گشت . پس از جنگ بین المللی اول از همراهان امیر فیصل گشت و به سال 1920م . از طرف

معنی حافظ قمی

حافظ قمی . [ ف ِ ظِ ق ُ ] (اِخ ) رجوع به حافظ مظفر قمی شود.

معنی احمد

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد مکنی به ابوسعد و متخلص بمنشوری سمرقندی . عوفی در لباب الالباب (ج 2 ص 44) آرد: منشوری که منشور شاعری به نام او بود و طایر هنر در دام او سخن نمکینش شور در دلهای فضلاء می انداخت و بیان دل فریبش رایت فصاحت بر فلک می افراخت در مدح سلطان یمین الدوله گفت

معنی چای پز

چای پز. [ پ َ ] (نف مرکب ) چای پزنده . پزنده ٔ چای . چایچی . قهوه چی . چای فروش .

معنی رشن

رشن . [ رَ ش َ ] (اِ) رَشْن . رجوع به رَشَن در معنی «روز هیجدهم ...» و پاورقی آن و همچنین آنندراج و انجمن آرا و تحفةالاحباب شود.

معنی واقصة

واقصة. [ق ِ ص َ ] (اِخ ) جائی به یمامة. جائی در راه کوفه نزدیک ذی مرخ . (منتهی الارب ). جائی است در یمامه ، حفصی گوید واقصة آبی است در کنار کرمة که مدفع ذی مرخ است .

معنی تموریخ

تموریخ . [ ت َ ] (اِخ ) طمورایه از عشایر بسیارکهن ایران و مرکز آنها در الک بوده است و رجوع به کتاب کرد رشید یاسمی ص 97 شود.

معنی نظرپرداز

نظرپرداز. [ ن َ ظَ پ َ ](نف مرکب ) نظرکننده . بیننده . درنگرنده : نظرپرداز شو گر نقد می خواهی قیامت را که چشم دوربین آئینه ٔ منزل تواند شد. صائب (آنندراج ).

معنی کانی گلزار

کانی گلزار. [ گ ُ ] (اِخ )دهی است از دهستان ییلاق بخش حومه ٔ شهرستان سنندج واقع در هفده هزارگزی ساحل خاوری سنندج به همدان . ناحیه ای است سردسیر و دارای 500 تن سکنه است . از چشمه مشروب میشود. محصولاتش غلات است و اهالی به کشاورزی و گله داری گذران میکنند. از صنایع دستی زنان قالیچه ،

معنی بیگانه

بیگانه . [ ن َ / ن ِ ] (ص مرکب ) غیر. ناآشنا. (غیاث ). مقابل یگانه . (آنندراج ). مقابل آشنا. (از ناظم الاطباء). مقابل خودی . (یادداشت مؤلف ). اجنبی . غریبه . خارجی . غریب و اجنبی و کسی که از مردم آنجا نباشد. (از ناظم الاطباء). اجنبی . غیر. بیرونی . خارجی . غریب . جز اهل وطن .

معنی افضاح

افضاح . [ اِ ] (ع مص ) ظاهر و نمایان شدن صبح . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || سرخی گرفتن غوره ٔ خرما یا زرد شدن آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زرد و سرخ شدن غوره ٔ خرما. (از اقرب الموارد). || فضیحت کردن . رسوا کردن . (غیاث اللغات ). رسوایی . رسوا کردن . (یادداشت مؤلف ).

معنی درزاب

درزاب . [ دَ ] (اِخ )دهی است از دهستان میان تکاب بخش بجستان شهرستان گناباد واقع در 9 هزارگزی جنوب بجستان و 4 هزارگزی غرب راه شوسه ٔ عمومی بجستان به فردوس . آب آن از قنات و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی ناکب

ناکب . [ ک ِ ] (ع ص ) عدول کننده . اعراض کننده . أنکب . (معجم متن اللغة). عدول کننده ٔ از راه و کناره گیرنده . (ناظم الاطباء). || میل کننده از جای خود به سوی دیگر. (از اقرب الموارد). مایل : تا رایت نورانی شاهنشه انجم ناصب شود از مشرق و در مغرب ناکب . سوزنی .

معنی هفت زمین

هفت زمین . [ هََ زَ ] (اِ مرکب ) کنایت از هفت کشور و هفت اقلیم باشد. (برهان ).

معنی فروث

فروث . [ ف ُ ] (ع اِ) ج ِ فرث ، به معنی سرگین چارپای . (از ناظم الاطباء). ج ِ فرث . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به فرث شود.

معنی وادی السلام

وادی السلام . [ دِس ْ س َ ] (اِخ ) نام قبرستانی در بغداد. (یادداشت مؤلف ). || نام قبرستانی است در قم .

معنی عبدا

عبدا. [ع َ دُل ْ لاه ] (اِخ ) ابن مسعدةبن مسعود الفزاری . مورخان او را صاحب الجیوش لقب داده اند چه وی در عصر معاویه در جنگ با رومیان فرمانده ٔ سپاهیان بود و در خانه ٔ فاطمه دختر رسول اﷲ تربیت یافت و سپس نزد علی بن ابی طالب بماند معاویه او را استمالت کرد و او از دشمنان سرسخت علی (