مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کثیر

کثیر. [ ک َ ] (اِخ ) ابن سالم در زمان هادی عباسی حکومت سیستان یافت (169 هَ . ق .). درزمان هارون الرشید مردم سیستان از کثیر بیستگانی خواستند و بر وی بشوریدند و کثیر بگریخت و به بغداد رفت (170 هَ . ق ..) (از تاریخ سیستان ص 151 - 152).

معنی درخال

درخال . [ دَ ] (اِ) شاخچه . شاخه ٔ کوچک . || درخت جوان . (ناظم الاطباء). فگنده و نونهال . (آنندراج ).

معنی مرغم

مرغم . [ م ُ غ َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر ارغام . رجوع به ارغام شود. || آنکه بینی وی بر خاک مالیده شده باشد. (ناظم الاطباء).

معنی زغفلة

زغفلة. [ زَ ف َ ل َ ] (ع مص ) دروغ گفتن . || آتش افروختن از درخت زغفل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی غژیدن

غژیدن . [ غ ِ دَ ] (مص ) کشیدن (بر زمین و جز آن ). (از فرهنگ شعوری ج 2 ورق 187 ب ).

معنی قاضی تنوخی

قاضی تنوخی . [ ت َ] (اِخ ) علی بن مُحَسَّن ، مکنی به ابوالقاسم . قاضی ادیب ، فاضل ظریف ، شاعر ماهر، از شاگردان سید مرتضی بودو اشعار بسیار و نوادر بیشمار حفظ داشت . وی با ابوالعلاء معری مصاحبت داشته و مطالب بسیاری از وی فرا گرفته و به توسط او با خطیب تبریزی هم رشته ٔ یگانگی استوار

معنی فراری کردن

فراری کردن . [ ف ِ / ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فرار دادن . فراراندن . رجوع به فرار دادن و فراراندن شود.

معنی چغر شدن

چغر شدن . [چ َ غ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) سخت و صلب و ستبر گشتن . (ناظم الاطباء). سخت شدن میوه و امثال آن بعلت سرمای هوا یا مجاورت با یخ یا علتی دیگر. چِغِر شدن . (در تداول تهرانیان ). چغل رفتن . (در اصطلاح روستائیان فیض آباد محولات بخش تربت حیدریه ). سخت و سفت شدن گوشت و هر نوع جوی

معنی فرازآوردن

فرازآوردن . [ ف َ وَ دَ ] (مص مرکب )فراهم آوردن و گرد کردن : لشکر به حرب فرازآورد و مسلمانان صف کشیدند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). به روم اندرون هرچه بودش ز گنج فرازآوریده ز هر سو به رنج . فردوسی . برو لشکر آور ز هر سو فراز نباید که این کار گردد دراز. فردوسی . رجوع به فراز شود.

معنی مهراج

مهراج . [ م َ ] (سانسکریت ، ص مرکب ، اِ مرکب ) مه راجه . مهاراجه . راجه ٔ بزرگ . و آن لقبی است فرمانروایان نواحی هند را. نام پادشاه هند. پادشاه هندوستان و هندوان او را مهاراج نامند. (جهانگیری ). صورتی از مهاراجه . نام عامی است برای پادشاهان هندوستان . بزرگتر پادشاهان هندوستان را

معنی املح بخارایی

املح بخارایی . [ اَ ل َ ح ِ ب ُ ] (اِخ ) ملا میر عظیم . از شاعران قرن سیزدهم هجری است . رجوع به فرهنگ سخنوران شود.

معنی بامن پران

بامن پران . [ م َ پ ] (اِ) در آثار هندی انسانی که بعلت کوچکی و کوتاهی اعضاء اندامهای وی بهم کشیده باشد و اعضاء کوتاه داشته باشد.(از ماللهند بیرونی ص 63 س 4) و رجوع به بامن شود.

معنی میان سر

میان سر. [ س َ ] (اِ مرکب ) نوعی از زیور است که زنان دارند. (آنندراج ).

معنی مقمعة

مقمعة. [ م ِ م َ ع َ ] (ع اِ) دبوس . (ترجمان القرآن ). عمود آهنی و آکس که بدان پیل رانند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). عمودی آهنین و سرکج که بدان بر سر فیل زده و آن را می رانند. (ناظم الاطباء). عمودی آهنی و گویند همچون چوگان که با آن بر سر فیل زنند.(از اقرب الموارد). رجوع به مقمعه

معنی جدیلة

جدیلة. [ ج َ ل َ ] (اِخ ) بطنی از قبیله ٔ طی که جوهری آن را آورده و نسب آنان را ذکر نکرده است . سپس گوید: بنوجدیله بنام مادر خود جدیله بنت سبیعبن عمرو از طایفه ٔ حمیر معروف هستند. (از صبح الاعشی ج 1 ص 320).

معنی ابوالعباس

ابوالعباس . [ اَ بُل ْ ع َب ْ با] (اِخ ) احمدبن خلیل صالحی . رجوع به احمد... شود.

معنی لبان

لبان . [ ل ِ ] (ع مص ) شیر دادن . یقال : هو اخوه بلبان امه و لایقال بلبن اُمه و انما اللبن الذی یُشرب . (منتهی الارب ). || (اِمص ) شیرخوارگی : همچو میل کودکان با مادران سرّ میل خود نداند در لبان . مولوی .

معنی ابوسعید

ابوسعید. [ اَ س َ ] (اِخ ) سُکّری حسن بن حسین بن عبیداﷲبن عبدالرحمن بن العلاء عتکی السکّری . رجوع به حسن ... و رجوع به سکّری شود.

معنی ساتلمش

ساتلمش . [ ت ِ م ِ ] (اِخ ) از کارگزاران حکومت غزنوی . وی در ابتدا خزینه دار امیر محمد بن محمود بود و بعد در دربار سلطان مسعود تقرب یافت و بشحنگی بادغیس رسید، و بسال 428 هَ . ق . درگذشت .گویا در آغاز کار حاجبی ارسلان جاذب از امیران مقتدرسلطان محمود را داشته است . تاریخ بیهقی در

معنی حرف سرد

حرف سرد. [ ح َ ف ِ س َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) حرف خشک . (مجموعه ٔ مترادفات ص 209). سخن از روی بی علاقگی .

معنی الکیداماس

الکیداماس . [ اَ ] (اِخ ) السیداماس . خطیب یونان قدیم و شاگرد گرگیاس . وی در 424 ق . م . زنده بوده است . از او تنها دو خطبه در دست است . و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج 1 ص 334 شود.

معنی احمد

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابوالعباس سروجی . رجوع به احمدبن ابراهیم سروجی ... شود.

معنی قصاقص

قصاقص . [ ق َ ق ِ ] (ع اِ) ج ِ قُصاقِص . جمع مکسر است . (منتهی الارب ). رجوع به قُصاقِص شود.

معنی ذومقول

ذومقول . [ م ِ وَ ] (ع ص مرکب ) صاحب زبان فصیح و گویا.

معنی بلنگمشت

بلنگمشت . [ ب َ ل َ م ُ ] (اِ) بالنگوی خودرو، و آن گیاهی است که در کناره های آب روان بسیار می باشد. (از برهان ) (از هفت قلزم ). فرنجمشک . رجوع به فرنجمشک شود. || به معنی سنبل و قرنفل صحرایی و تره گربه نیز آمده است . (از برهان ) (از هفت قلزم ).

معنی خار

خار. (ع اِ) اختیار تنفیذ یا فسخ یک معامله در ظرف زمان معین برای این اختیار. (فهرست لغات عربی به انگلیسی سالم القربه فی احکام الحسبة ص 102) .

معنی ساطعة

ساطعة. [ طِ ع َ ] (ع ص ) تأنیث ساطع. بلند. برآمده . || منتشر. پراکنده . || درخشنده . روشن . || هویدا. آشکار. واضح : براهین ساطعه ؛دلیل های روشن و آشکار و بیّن . (ناظم الاطباء) : خواست که مجلس اعلای پادشاهی را خدمتی سازد بر قانون حکمت ، آراسته به حجج قاطعه و براهین ساطعه . (چهارم

معنی جلدگر

جلدگر. [ ج ِ گ َ ] (ص مرکب ) ترجمه ٔ صَحّاف . (از آنندراج ). کسی که پیشه ٔ او جلد ساختن و جلد کردن دفتر و کتاب است .

معنی نار پارسی

نار پارسی . [ رِ پا ] (ترکیب وصفی ، اِمرکب ) بژه ای باشد پر آب رقیق با خارش و سوزش صعب و سبب آن بسیاری و گرمی و تری خون [ کذا ] بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). نار فارسی . رجوع به نار فارسی شود.

معنی ریمناک

ریمناک . (ص مرکب ) ریمی و دارای ریم . مانند جراحتی که در آن ریم فراهم شده باشد. (ناظم الاطباء). باریم . پرریم . ریمگین . طَفِس . خم ناک . (یادداشت مؤلف ). چرکناک . (آنندراج ). || کثیف . ناپاک . چرکین . ملوث . پلید. آلوده . (ناظم الاطباء) : موی سر جغبوت و جامه ریمناک از برون سو

معنی متمطر

متمطر. [ م ُ ت َ م َطْ طِ ] (ع ص ) در باران شونده و پیش باران شونده . (از منتهی الارب ). به تنزه رفتن پس از باران . (از اقرب الموارد). || اسبان که به همدیگر پیشی گیران آیند. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

معنی تنوخی

تنوخی . [ ت َ ] (اِخ ) رجوع به ابوالقاسم تنوخی ، علی بن محسن بن علی قاضی نحوی شود.

معنی نخودفروش

نخودفروش . [ ن ُ خُدْ ف ُ ] (نف مرکب ) فروشنده ٔ نخود. فروشنده ٔ نخود برشته . نخودبریز : بت نخودفروشم که روی اوست چو مه ز خال اوست دلم در پی نخود سیه . سیفی (از آنندراج ).

معنی ترامبله - له -...

ترامبله - له - گونس . [ تْرا / ت ِ ل ِ ل ِ گ ُ ن ِ ] (اِخ ) بلوکی است در ناحیه ٔ پونتواز واقع در شمال ایالت «سِن اِاواز» فرانسه با 95000 تن سکنه .

معنی ماژور

ماژور. [ ژُ ] (فرانسوی ، ص ) بسیار بزرگ . کبیر. بسیار قابل توجه . || یکی از اصطلاحات موسیقی غرب است ، که مُد و گام و تُن را بدان مشخص سازند. (از لاروس ).

معنی شاش بزرگ

شاش بزرگ . [ ش ِ ب ُ زُ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) در تداول عامه خاصه کودکان غایط و مدفوع انسان . مقابل شاش کوچک که ادرار است .

معنی اسحاق

اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن عماربن موسی ساباطی . شیخ طوسی در کتاب الفهرس خود او را ذکر کرده گوید: فطحی مذهب بود و اصلی دارد و ثقة میباشد و اصل او قابل استناد است . ابن ابی عمیر از وی روایت کرده و ابن شهرآشوب در معالم العلماء نیز همین اقوال را تا جمله ٔ «قابل استناد است » آورده است

معنی بطائنی

بطائنی . [ ب َ ءِ ] (اِخ ) ابوالحسن علی بن حمزه ... رجوع به بطاینی شود.

معنی جلوة

جلوة. [ ج َ/ ج ِ / ج ُ وَ ] (ع مص ) عرض کردن عروس را بر شوهر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جِلاء شود.

معنی غزیل

غزیل . [ غ ُ زَی ْ ی ِ ] (اِخ ) جدّ هبیرةبن عبد یغوث . (منتهی الارب ) جدّ مکشوح و دقیس ، و نام مکشوح هبیرةبن عبد یغوث است . (از تاج العروس ). بطنی است از حمل از مراد. (از انساب سمعانی ورق 408 ب ) رجوع به انساب شود.

معنی متواطح

متواطح . [ م ُ ت َ طِ ] (ع ص ) با هم فراگیرنده شر و بدی را. || فتنه انگیزنده . (آنندراج )(از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مشغول به ستیزه و جدال سخت . (ناظم الاطباء). و رجوع به تواطح شود.

معنی داود

داود. [ وو ] (اِخ ) رجوع به رکن الدوله شود.

معنی شهرستان

شهرستان . [ ش َ رَ / رِ ] (اِخ ) نام شهری به خراسان میان نیشابور و خوارزم ، و از آنجا است محمد شهرستانی صاحب ملل و نحل . (یادداشت مؤلف ). نام شهری در آخر مرز خراسان و اول ریگزار منتهی به خوارزم میان نیشابور و خوارزم . (یادداشت مؤلف ).

معنی زبنة

زبنة. [ زَ ب ُن ْ ن َ ] (ع اِ) پای شتر است از زبن بمعنی دفع زیرا که با آن دفع میکند و میراند. طریح گوید: غبس خنابس کلهن مصدر نهد الزبنة کالعریش شتیم . (از تاج العروس ) (لسان العرب ). زبنة الناقه ؛ پای ناقه است که حالب را با آن از خود میراند. (متن اللغة).

معنی زبور

زبور. [ زَ ] (ع ص ، اِ) نبشته . فعول است بمعنی مفعول . ج ، زبر ککتب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کتاب بمعنی مزبور یعنی مکتوب . ج ، زبر. (اقرب الموارد). نبشته . (دهار) (شرفنامه ) (غیاث اللغات ) (شرح قاموس ) (تاج العروس ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || (اِخ ) کتاب داود علیه السلام .

معنی بجدی

بجدی . [ ب ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان شهاباد بیرجند در 12 هزارگزی شمال بیرجند، سکنه ٔ آن 222 تن ، آب از قنات . محصول آن غلات . شغل اهالی زراعت و کرباس بافی . به اصطلاح محلی آنجا را کماته بجدی نیز گویند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی ابن مستوفی

ابن مستوفی . [ اِ ن ُ م ُ ت َ ] (اِخ ) شرف الدین ابوالبرکات مبارک بن احمد اربلی . مورخ ، ادیب و شاعر. مولد او به اربل و همانجا پرورش یافت و ملک معظم مظفرالدین فرماندار اربل او را وزارت خویش داد (629 هَ .ق .). پس از وفات او آنگاه که مستنصر خلیفه اربل را بتصرف آورد انزوا گزید. و وق

معنی کدخدامنش

کدخدامنش . [ ک َ خ ُ م َ ن ِ ] (ص مرکب ) آنکه چون کدخدایان رفتار کند. || باوقار. متکبر. (فرهنگ فارسی معین ).

معنی قره جه لو

قره جه لو. [ ق َ رَ ج َ ] (اِخ ) دهی از دهستان ولدیان بخش حومه ٔ شهرستان خوی واقع در 3 هزارگزی جنوب خاوری خوی و 100 گزی خاور شوسه ٔ خوی به سلماس . موقع جغرافیایی آن جلگه و معتدل مالاریایی است . سکنه ٔ آن 60 تن . آب آن از رود قودوخ بوغان و محصول آن غلات ، حبوبات ، پنبه . شغل اهالی

معنی بشیر

بشیر. [ ب َ ] (اِخ ) ابن نعمان بن عبید. و او را مقرن بن أوس بن مالک انصاری اوسی گویند. ابن قداح گوید: وی در یوم الحره و پدرش در یوم الیمامه کشته شدند. رجوع به الاصابة ج 1 ص 165 شود.

معنی کرکمیسه

کرکمیسه . [ ک َ ک َ س َ / س ِ] (اِ) کرکمیشه . (فرهنگ فارسی معین ). نام گلی است خوش بوی که چند رنگ می شود و بیشتر در کوه الوند می باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). با مراجعه ٔ به مآخذ این گیاه شناخته نشد. دزی کلمه ٔ کرکبیسه را مرادف با نوعی خرما آورده است . (فرهنگ فارسی

معنی اعبنقاء

اعبنقاء. [ اِ ب ِ ] (ع مص ) سخت داهی و بلا و بدخوی گردیدن . (آنندراج ) (ازمنتهی الارب ). داهی گردیدن و گویند: بدخوی گردیدن . (از اقرب الموارد). بلای سخت شدن و بدخوی گردیدن . (از ناظم الاطباء). بدخوی گردیدن . (از نشوءاللغه ص 17).

معنی حب التفاح

حب التفاح . [ ح َب ْ بُت ْ ت ُف ْ فا ] (ع اِمرکب ) شراب (شراب سکر): بیر ثم ؛ حب التفاح . (دزی ).

معنی مراعی

مراعی . [ م ُ ] (ع ص ) نگهبانی کننده . رعایت کننده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). حارس . نگهبان . حافظ.(ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از مراعات . رجوع به مراعات و مراعاة شود : آواز ناعی به سمع آن شاه مراعی رسید. (لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین ). هر دو رکنند راعی دل من عمران بین

معنی نخجوان تپه

نخجوان تپه . [ ن َ ج َ ت َپ ْ پ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نازلو از بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه ، در 18 هزارگزی شمال شرقی ارومیه و 4 هزارگزی شمال راه ارومیه به سلماس در جلگه ٔ معتدل هوائی واقع است و 370 تن سکنه دارد. آبش از جویبار گزنق ، محصولش غلات و توتون و چغندر و کشمش و حبوبا

معنی عطارا

عطارا. [ ] (اِ) به سریانی کراث است . (مخزن الادویه ). و رجوع به کراث شود.

معنی ذهنی

ذهنی . [ ذِ ] (اِخ ) نام چهار تن شاعر عثمانی است . یکی از آنان بنام مومچی زاده بالی چلبی معروف است و مدتی قضای اسکدار و سپس قضای غلطه رانده است و به سال 983 هَ . ق . درگذشته است ، دیگری از مردم اسلامبول و نام او نیز بالی است و پاره ای مشاغل دیوانی نیز داشته است . و بعهد سلطان سلی

معنی دوشعبه

دوشعبه . [ دُ ش ُ ب َ / ب ِ ] (ص مرکب ) دوشاخه . دوپر. دوپره : تیر دوشعبه . (یادداشت مؤلف ). رجوع به مترادفات کلمه شود.

معنی دولوجردین

دولوجردین . [ دُ ل ُ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان . واقع در 8هزارگزی رزن . دارای 236 تن سکنه است . آب آن از قنات و در فصل خشکی اتومبیل رو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

معنی راپاهانوک

راپاهانوک . [ ن ُ ] (اِخ ) نهری است در ممالک متحده در ناحیه ٔ ویرجینیا که بخلیج چزاپیک میریزد.