مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی منعظ

منعظ. [ م ُ ع ِ ] (ع ص ) هر آنکه آزمند جماع باشد. || فرج باز و فرازکرده شده از غایت شهوت . (ناظم الاطباء). رجوع به انعاظ شود.

معنی ینگی دنیای مرکز...

ینگی دنیای مرکزی . [ ی ِ دُن ْ ی ِ م َ ک َ ] (اِخ ) آمریکای مرکزی . کشورهایی که در مرکز قاره ٔ امریکا قرار گرفته اند: گوآتمالا، هندوراس ، سالوادور، نیکاراگوآ. (یادداشت مؤلف ). امروزه به کشورهای جمهوری فوق ، بالتی کلتی ، کستاریکا،پاناما، هندوراس بریتانیانیکا را نیز باید افزود.

معنی بلکند

بلکند. [ ب ُ ک َ ] (اِ) قسمی نان روغنین . (یادداشت مرحوم دهخدا).

معنی واسطه

واسطه . [ س ِ طَ / طِ ] (از ع ، اِ) واسطة: در میان بونده . (آنندراج ). هر چیزی که در میان واقع میگردد. (ناظم الاطباء). وسط. میان : و الا واسطه ٔ آن به حیرت کشد. (کلیله و دمنه ). در واسطه ٔ نیشابور سمکی تا سماک و فلکی ثامن بر افلاک ظاهر شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص 439).قلعه

معنی حنکة

حنکة. [ ح ُ ن ُ ک َ ] (ع ص ) زن دانا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زن دانا و آزموده . (اقرب الموارد).

معنی رزق آباد

رزق آباد. [ رِ ] (اِخ ) دهی از دهستان بالا ولایت بخش حومه ٔ شهرستان کاشمر. سکنه ٔ آن 1240 تن . آب آنجا از قنات . محصولات عمده ٔ آن غلات و پنبه و انواع میوه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی ترزه

ترزه . [ ت َ زَ ] (اِخ ) قریه ای است کوچک در کوه فیمابین بسطام دامغان ، و در آنجا مدفونند بیست ویک کس از اولاد عمادالدین عبدالوهاب بارسینی که بعقیده ٔ شیخ علاءالدوله ٔ سمنانی از اولیای آن عهد بوده و هفتادوشش سال عمر نموده ... (انجمن آرا).

معنی جذم

جذم . [ ج َ ] (ع اِ) اصل مردم و جز او. (مهذب الاسماء). اصل و بن هرچیز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اصل . (المنجد). جِذم . (منتهی الارب ) (المنجد). || روییدن گاه . منبت . (از المنجد). جِذم . (المنجد). ج ، اَجذام و جُذوم . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به جِذم شود. || ب

معنی خرده ها

خرده ها. [ خ ُ دَ / دِ ] (اِ) کُسور. اعداد غیرکامل (اصطلاح اهل حساب ). (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی وشوم

وشوم . [ وُ ] (ع اِ) وِشام . ج ِ وَشْم .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). به معنی نقش و نگار که بر اندام سوزن آژده و نیله بر آن پاشیده سازند. (منتهی الارب ). رجوع به وشم شود. || خط دستهای گاو دشتی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد).

معنی خوات

خوات . [ خ َ ] (ع مص ) فرودآمدن باز از هوا برشکار تا بگیرد آن را. خوت . منه : خاتت العقاب . || کم و اندک گردانیدن مرد مال خود را. خوت . منه : خات الرجل . || شکستن عهد و پیمان . خوت .(از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).

معنی تمرة

تمرة. [ت َ رَ ] (ع اِ) یکی تمر. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یک خرما. (غیاث اللغات ). ج ، تمرات . رجوع به تمر و تمرات شود.

معنی علی نهدی

علی نهدی . [ ع َ ی ِ ن ِ ] (اِخ ) ابن عبدالواحدبن علی بن جعفر نهدی حمیری . فاضل قرن چهارم هَ . ق . او راست : المأثور من العمل فی الشهور. (از معجم المؤلفین ).

معنی مازاریک

مازاریک . (اِخ ) ژان . فرزند توماس ... مازاریک است که در پراگ متولد شد (1886 - 1948 م .) و پس از آزادی چکسلواکی از تسلط آلمانها (در جنگ جهانگیر دوم ) به وزارت امور خارجه ٔ کشور خود رسید. (از لاروس ).

معنی کرازیدن

کرازیدن . [ک ُ / ک ِ دَ ] (مص ) خرامیدن به ناز و به گاف فارسی نیز آمده است . (آنندراج ). خرامیدن و بطور تکبر و غروررفتن و جنبیدن زن از این طرف به آن طرف با حالت غمزه و شوخ چشمی . (ناظم الاطباء). رجوع به گرازیدن شود.

معنی نافرزانگی

نافرزانگی . [ ف َ ن َ / ن ِ ] (حامص مرکب ) نابخردی . بی عقلی . نادانی . مقابل فرزانگی . حالت و صفت نافرزانه . || بیهوشی . ناهوشیاری . مستی : چو ساقی در شراب آمد به نوشانوش در مجلس به نافرزانگی گفتند کاول مرد فرزانه . سعدی .

معنی نیکونما

نیکونما. [ ن ُ / ن ِ / ن َ ] (نف مرکب ) نیکونمای . رجوع به نیکونمای شود.

معنی دارمرزین

دارمرزین . [ م َ ] (اِخ ) ولایتی است و صد پاره دیه باشد. قول و جامکو و زهر از معظمات آن و حقوق دیوانیش بیست و نه هزار دینار بر روی دفتر است . (نزهةالقلوب مقاله ٔ سوم ص 82 چ لیدن ). دارمرزین از ولایات آذربایجان قدیم بوده است .

معنی منگل

منگل . [ م َ گ َ ] (اِخ ) محله ای از محلات ناحیه ٔ آمل است . (از بخش انگلیسی سفرنامه ٔ مازندران و استرآبادرابینو ص 114). رجوع به ترجمه ٔ فارسی آن ص 153 شود.

معنی ابوسعید

ابوسعید. [ اَ س َ ] (اِخ ) زیدبن ثابت بن الضحّاک . یکی از صحابه ٔ کبار است و برخی کنیت او را ابوخارجه گفته اند.

معنی پیتاگراس

پیتاگراس . [ گ ُ ] (اِخ ) فیثاغورس . پیتاگور. رجوع به فیثاغورس شود.

معنی چارسو نقاشی اصف...

چارسو نقاشی اصفهان . [ ن َق ْ قا اِ ف َ ] (اِخ ) واقع در نزدیکی دروازه ٔ حسن آباد است . (مرآت البلدان ج 4 ص 49).

معنی کنفلیل

کنفلیل . [ ک َ ف َ ] (ع ص ) ریش پهن بزرگ . (برهان ) (ناظم الاطباء) (جهانگیری ). ریش دراز. (فرهنگ رشیدی ): رجل کنفلیل اللحیة، مرد سطبر و انبوه ریش . لحیة کنفلیلة؛ ریش انبوه سطبر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).

معنی عمرو

عمرو. [ ع َم ْرْ ] (اِخ ) ابن مَسْعَدةبن سعدبن صول . از وزرای مأمون عباسی و از نویسندگان توانا بود. وی ابتدا در عهد هارون الرشید نزد جعفربن یحیی برمکی به کتابت مشغول بود، سپس مقامش بالا گرفت .و در نویسندگی پیرو روش ایجاز و سادگی بود و بسیاری از نوشته های او در کتابهای ادب نقل شد

معنی شنکله

شنکله . [ ش َ ک َ ل َ / ل ِ ] (اِ) شنگله . خوشه ٔ خرما و انگور و غله و جز آن . || ریشه ای از ابریشم و جز آن که بر دستار و روپاک و مانند آن ترتیب دهند. || پارچه ٔ ناپاک و ملوث و چرکین . || جای ناپاک . || اصطبل . (از ناظم الاطباء). و رجوع به شنگله شود.

معنی نوبست

نوبست . [ ن َ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شمیل بخش مرکزی شهرستان بندرعباس ، در 7 هزارگزی جنوب راه میناب به بندرعباس ، در جلگه ٔ گرمسیری واقع است و 120 تن سکنه دارد. آبش از رودخانه و چاه ، محصولش غلات و خرما، شغل مردمش زراعت است . مزرعه ٔ خوش آمدی جزو این دهکده است . (از فرهنگ

معنی خدمتگزار

خدمتگزار. [ خ ِ م َ گ ُ ] (نف مرکب ) نوکر. چاکر. (ازناظم الاطباء). خادِم . پرستار. پرستنده : اینم قبول بس که بمیرم بر آستان تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست . سعدی (بدایع). چو خدمت گزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن . سعدی (بوستان ). بشستند خدمتگزاران شاه سر و تن بحمامش ا

معنی تایمز

تایمز. (اِخ ) شط ساحلی «کُنِّکتیکوت » در ایالات متحده ٔ امریکا که وارد اقیانوس اطلس شود و «کینه بانگ » و «شِتوکِت » و «یانتیو» را مشروب سازد و 250هزار گز طول دارد.

معنی خرخیار

خرخیار. [ خ َ] (اِ مرکب ) نام نوعی خیار است . قثاءالحمار. (یادداشت بخط مؤلف ). خیارچنبر. خیارشنگ . (ناظم الاطباء).

معنی نانجوی

نانجوی . (نف مرکب ) جوینده ٔ نان . روزی طلب . || گدا. گدائی کننده . || طالب دنیا. (آنندراج ) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : تو چون نامجوئی ز نانجوی بگسل که جم را به مور اقتدائی نیابی . خاقانی .

معنی مقضاب

مقضاب . [ م ِ ] (ع ص ، اِ) سپست زار. (مهذب الاسماء). ارض مقضاب ؛ زمین بسیارعلف . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یونجه زار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || رجل مقضاب ؛ مرد بسیاربرنده . (از اقرب الموارد). || داس . مِقْضَب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطب

معنی پیسی

پیسی . (حامص ) منسوب به پیس ترکی به معنی بد. معامله ٔ سوء. رفتار سخت بد : ای آنکه صفات تو بودتابع ذات بر پیسی تو گواه ... است صفات . باقر کاشی . - پیسی بسر کسی آوردن ؛ یا پیسی بسر کسی درآوردن ؛ نهایت او را رنج و عذاب دادن و بیشتر بگفتارهای زشت . با او رفتاری سخت خشن کردن .

معنی مرتبن

مرتبن . [ م ُ ت َ ب ِ ] (ع ص ) بجای بلند برآینده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

معنی رعبان

رعبان . [ رَ ] (اِخ ) شهری است در مرزهای واقع میان حلب و شمشاط در نزدیکی فرات ، و آن قلعه ای است زیر کوهی که زلزله آن را خراب کرد و سیف الدوله دوباره آن را ساخت . (از معجم البلدان ) (از یادداشت مؤلف ). رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج 3 شود.

معنی مجمرة

مجمرة. [ م ِ م َ رَ ] (ع اِ)مجمر. عودسوز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بوی سوز. ج ، مجامر. (ناظم الاطباء). رجوع به مجمره شود.

معنی خون بابا

خون بابا. (اِخ ) نام تیره ای از طایفه ٔ حمزائی ایل چهارلنگ بختیاری . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 75).

معنی شواحط

شواحط. [ ش ُ ح ِ ] (اِخ ) علم مرتجلی است برای موضعی . کوه معروفی است در نزدیکی مدینه نزدیک سوارقیه . (از معجم البلدان ). کوهی است نزدیک سوارقیه میان مکه و مدینه . (منتهی الارب ). || حصاری است در یمن . || یوم شُواحِط؛ روزی است از روزهای عرب . (از منتهی الارب ) (از معجم البلدان ).

معنی ابن قریه

ابن قریه . [ اِ ن ُ ق ِرْ ری ی َ ] (اِخ ) ابوسلیمان ایوب بن زیدبن قیس هلالی . از خطبای مشهور عرب . از سخنان او در کتب ادب بسیار آرند و نحات بکلام او استشهاد کنند. گویند امی و بدوی بوده و در سالی که غلا و قحط پدید آمد او بعین التمر رفت و بر خوان عام والی عین التمراز دست حجاج همه ر

معنی ادیب فراهانی

ادیب فراهانی . [ اَ ب ِ ف َ ] (اِخ ) محمدصادق متخلص به امیری ملقب به ادیب الممالک فرزند حاجی میرزا حسین نوه ٔمیرزا معصوم محیط برادر میرزا ابوالقاسم قائم مقام وزیر مشهور محمدشاه است . وی در 14 محرم 1277 هَ . ق . متولد شده علوم ادبی زمان را نزد اساتید فن فراگرفت در شاعری بر اکثر سخ

معنی میمون

میمون . [ م َ مو / م ِ مو ] (اِ) بوزینه . (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). جانوری است معروف و آن برزخ است میان انسان و حیوان غیرناطق . (برهان ). میمونها خود راسته ای را از پستانداران تشکیل میدهند شکل دست و پای آنها شبیه دست انسان است از اینجهت آنها را «چهاردستان » گویند. در بسیاری ص

معنی نگاه داشتن

نگاه داشتن . [ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) محافظت کردن . پاسبانی کردن . (ناظم الاطباء). حفظ کردن . پاسبانی کردن . (فرهنگ فارسی معین ). صیانت کردن : و آنجا دژی است بر کوه نهاده و آنجا مسلمانند که باژ ستانند و راه نگاه دارند. (حدود العالم ). و هر روزی هزار مرد نوبت باره ٔ این قلعه نگاه دا

معنی قروت

قروت . [ ق ُ ] (ترکی ، اِ) چیزی است که دوغ را جوش دهند تا بسته شود، باز به دست بر هم زنند ترش تر گردد و به خورد یوز دهند دفع صفرای وی کند، و به فارسی پلینوی . (بهار عجم ) (آنندراج ). و قراقروت پینوی سیاه را گویند. (آنندراج ) : این چرخ پلنگ خوی من رو نکند یوزی است که با قروت من

معنی شهادت دادن

شهادت دادن . [ ش َ دَ دَ ] (مص مرکب ) گواهی دادن . رجوع به شهادت شود.

معنی هراکلید

هراکلید. [ هَِ ] (اِخ ) هراکلیدها به اعقاب هراکلس اطلاق شده است و بسیاری از خانواده های سلطنتی که در دوره ٔ هلنی در روم و یونان سلطنت کردند، خود را منسوب به هراکلس میشمردند. (از فرهنگ اساطیر یونان و روم تألیف پیر گریمال ، ترجمه ٔ بهمنش ص 408).

معنی دمچام

دمچام . [ دَ ] (اِ) دود. || دود و بوی آن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). دمچار.

معنی شماریدن

شماریدن .[ ش ُ دَ ] (مص ) تعداد کردن و شمردن . حساب کردن . شمار کردن . اندازه کردن . (ناظم الاطباء). حساب کردن . (آنندراج ). شمردن : پس چون لیث علی را به بغداد بردند و سبکری خویشتن را از جمله ٔ بندگان مقتدر شمارید. (تاریخ سیستان ). || شمرده شدن . حساب شدن . (ناظم الاطباء). رجوع ب

معنی پسرک

پسرک . [ پ ِ س َ رَ ] (اِ مصغر) فرزند خرد. بُنَی ّ: یا بُنَی ّ؛ پسرک من .

معنی لگام گیری

لگام گیری .[ ل ُ / ل ِ ] (حامص مرکب ) عمل لگام گیر. گرفتن لگام اسب به قصد پیاده کردن راکب آن تعظیم را : چون زمین میهمان پذیری کرد و آسمان را لگام گیری کرد. نظامی . حیرتش چون خطرپذیری کرد رحمت آمد لگام گیری کرد. نظامی . دل در اندرز و جان پذیری کن یک زمانش لگام گیری کن . نظا

معنی ابوالعباس

ابوالعباس . [ اَ بُل ْ ع َب ْ با ] (اِخ ) احمدبن یوسف حریثی مدنی زبیدی . رجوع به احمد... شود.

معنی کق

کق. [ ک َ ] رمز است کقوله را: کقَ تعَ = کقوله تعالی . (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی مالش کنان

مالش کنان . [ ل ِ ک ُ ] (ق مرکب )در حال مالش کردن . در حال گوشمال دادن : عنان بر شه افکند چالش کنان به صد خواریش بخت مالش کنان . نظامی . و رجوع به «مالش کردن » ذیل ترکیبهای مالش شود.

معنی مغرة

مغرة. [ م َ رَ / م َ غ َ رَ ] (ع اِ) مغره . گِل سرخ . (مهذب الاسماء) (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) (منتهی الارب ) (آنندراج ). گِل سرخ . طین احمر. (از ناظم الاطباء). گِل سرخ که بدان رنگرزی کنند. (از اقرب الموارد). گلی است سرخ رنگ که به هندی گیرد گویند. (غیاث ). و او را طین مغره نیز گویند

معنی دائره ٔ گرد

دائره ٔ گرد. [ ءِ رَ / رِ ی ِ گ ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) دایره که کاملاً مدور باشد. || آفتاب .

معنی اسکولک

اسکولک . [ اُ ل َ ] (اِخ ) نام محلی کنار راه قزوین و رشت ، میان تاریک رود و سفیدکتله در 301500 گزی طهران .

معنی احمد

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن ابی جعفر. رجوع به طبسی شود.

معنی خالد

خالد. [ ل ِ ] (اِخ ) ابن محمد مروزی ، مکنی به ابویزیدبن یحیی . وی بندار کرمان بود و چون سیمجور از سیستان بگریخت و به راه قهستان برفت او نامه به مقتدر نوشت اندر حدیث سیستان و او را بر این نامه نویسی محمدبن حمدان ترغیب کرد. (از تاریخ سیستان چ 1314 هَ . ش . ص 302). وی در معیت فضل بن

معنی تئوکراسی

تئوکراسی . [ ت ِ ءُ ] (اِخ ) (مأخوذ از یونانی : «تئوس » = خدا و «کراتوس » = توانایی ). جوامعی که فرمانروایان آن در انظار مردم از فرستادگان خدا محسوب می شدند. حکومتهای مذهبی . چنانکه دولتی ، از بهم آمیختگی قدرت مذهبی و قدرت سیاسی تشکیل گردد مانند حکومت امویان ، عباسیان و حک

معنی مقدم

مقدم . [ م َ دَ] (ع مص ) بازآمدن . قُدوم . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). از سفر و یا از جایی بازآمدن . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : تو چنین بی برگ در غربت به خواری تن زده وز برای مقدمت روحانیان در انتظار. جمال الدین اصفهانی . از او التماس حرکت

معنی ابوالفرج

ابوالفرج . [اَ بُل ْ ف َ رَ ] (اِخ ) ابن الندیم . محمدبن اسحاق رجوع به ابن الندیم ... و رجوع به محمدبن اسحاق ... شود.

معنی اصفهبد

اصفهبد. [ اِ ف َ ب َ / ب ُ ] (اِخ ) شهریاربن جمشیدبن دیوبندبن شیرزاد. از اسپهبدان طبرستان بود و بسال 286 هَ . ق . در رستمدار به فرمانروایی رسید و حکومت وی در روزگار قیام داعی صغیر سیدحسن بن قاسم از فرزندان امام حسن (ع ) در طبرستان بود و هنگامی که داعی صغیر از آمل به رستمدار گریخت