مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کامور

کامور. [ کام ْ وَ] (ص مرکب ) کامیاب و فیروزمند. بهره مند و بختیار. (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). کامیاب . کامروا. (شعوری ج 2 ص 238) : بسکه با لطف و کرم شد نامور در جهان نبود نظیرش کامور. میرنظمی (از آنندراج ). در فرهنگ ناظم الاطباء معنی موافق آرزو، بر حسب میل نیز دارد؛ ام

معنی اصراخ

اصراخ . [ اِ ] (ع مص ) اصراخ کسی ؛ فریادرسی و یاری کردن به کسی . (از المنجد) (قطر المحیط). اَصْرَخ َ فلاناً؛ اَغاثه و اَعانه . تقول : استصرخنی فاصرخته ؛ ای استغاث بی فاغثته . و قیل الهمزة للسلب . ای فازلت صراخه . (اقرب الموارد). فریاد رسیدن و یاری گری کردن . به فریاد رسیدن . (مؤ

معنی نادم

نادم . [ دِ ] (ع ص ) اسم فاعل از نِدَم و ندامة. (اقرب الموارد). پشیمان .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء)(دهار) (غیاث اللغات ). || شرمسار. خجل . شرمنده . متأسف . (ناظم الاطباء). ج ، نُدّام ، نادمون .

معنی مستو

مستو. [ م ُ ت َ وِن ْ ] (ع ص ) مستوی . رجوع به مستوی شود.

معنی زنگله

زنگله . [ زَ گ ُ ل َ / ل ِ ] (اِ مرکب ) زنگل . زنگوله . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). مزید علیه زنگ که آواز میدهد. (آنندراج ). درا و جلاجل و زنگ را گویند. (برهان ). جلاجل که آن را زنگ نیز گویند. (از شرفنامه ٔ منیری ). زنگ که بر پای کودکان و پیکان و باز و باشق و دیگر جانو

معنی خنبیدگی

خنبیدگی . [ خَم ْ دِ ] (حامص ) خمگشتگی . مایل شدگی . (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی گرمیش کلا

گرمیش کلا. [ گ َ ک َ ] (اِخ ) رجوع به گرمیج کلا شود.

معنی شاهیجان

شاهیجان . (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان شیراز. دارای 403 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آن غلات و صیفی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).

معنی طاوس

طاوس . [ وو ] (اِخ ) یکی از ابنیه و آثار سلاطین صفویه در شهر اصفهان .

معنی خزعبله

خزعبله . [ خ ُ زَ ب ِ ل َ ] (ع ص ) شگفت . عجب . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ).

معنی نهر بچاچره

نهر بچاچره . [ ن َرِ ب ِ چ ِ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قصبه ٔ معمره ٔ بخش قصبه ٔ معمره ٔ شهرستان آبادان . در 8 هزارگزی شرق نهرقصر و 33 هزارگزی جنوب شرقی راه خسروآباد به آبادان در دشت گرمسیری واقع و دارای 250 تن سکنه است . آبش از اروندرود. محصولش خرما و حنا. شغل اهالی زراعت و

معنی اوزانام

اوزانام . [ اُ ] (اِخ ) آنتوان فردریک . (1813 - 1853م . ] محقق کاتولیک فرانسوی و از رهبران افکار اجتماعی کاتولیکی قرن 19 م . فلسفه و حقوق تحصیل کرد. در پاریس با رهبران فکری کاتولیک از جمله شاتوبریان و آمپر معاشرت داشت . از مؤسسین انجمن خیریه ٔ معروف سن ونسان دو پول بود (1833). ک

معنی ابن عبدالظاهر

ابن عبدالظاهر. [ اِ ن ُ ع َ دِظْ ظا هَِ ] (اِخ ) محیی الدین ابوالفضل عبداﷲبن رشیدبن ابومحمد عبدالظاهربن نشوان . کاتب ملک ظاهر بیبروس و منصور قلاون و اشرف خلیل ، از ممالیک بحری بود. مولد او در 620 هَ .ق .و وفات به 692 بوده است . از کتب اوست : الروضة البهیةالزاهره فی خطط المعزیة و

معنی حومة

حومة. [ ح َ م َ ] (اِ) معظم آب دریا و سخت ترین جای آن . (منتهی الارب )(اقرب الموارد). و همچنین است حومه ٔ ماء و حومه ٔ رمل و حومه ٔ قتال و غیره . ج ، حومات . (اقرب الموارد) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). || حرب گاه . (مهذب الاسماء). جای قتال . (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء).

معنی بکن کردن

بکن کردن . [ ب َ ک َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بریان کردن آرد نخود. (ناظم الاطباء). || نهادن گرد خشک در دهان . (ناظم الاطباء).

معنی مهبط

مهبط. [ م َ ب ِ ] (اِخ ) یکی از نامهای مکه . (یادداشت مؤلف ).

معنی دمیرآغاجی

دمیرآغاجی . [ دَ ] (ترکی ، اِ مرکب ) نارمشک . رمان مصری . (یادداشت مؤلف ).درخت انجیلی که در آستارا دمیرآغاجی و در اردبیل آغجه قین و در اطراف رشت زوند و در مازندران و گرگان و کجور انجیلی نامند. (از جنگل شناسی ساعی ج 1 ص 182).

معنی پارسیفال

پارسیفال . (اِخ ) درام توأم با موسیقی شامل سه پرده که شعر و موسیقی آن از واگنر است 1882م ./ 1299 هَ . ق . این درام آخرین اثر آهنگ ساز مشهور فوق است .

معنی سالامندرا

سالامندرا. [ م َ دِ ] (اِ) بیونانی سالامندرا . (استینگاس ). سالامندر (فرانسوی ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ دکترمعین ). بیونانی نوعی از چلپاسه است و آن چهارپای دارد و دم او کوتاه است و گردنش باریک و لون او ابلق بود از سیاه و زرد، گویند هر چند سنگ بر او زنند کارگر نشود و بر آتش اندا

معنی شبهه

شبهه . [ ش ُ هََ / هَِ ] (ع اِمص ، اِ) پوشیدگی کار و مانند آن و امری که در آن حکم به صواب و خطا نکنند. (منتهی الارب ). گفته شده است که شبهة اسم است از اشتباه و آن در اموری است که جواز و حرمت و صحت و فساد و حق و باطل اشتباه شده باشد. ج ، شُبَه ْ و شُبُهات . (از اقرب الموارد). || م

معنی گفتاگوی

گفتاگوی . [ گ ُ ] (اِمص مرکب ) گفتگوی : و تخصیص داده اثم را بر گفتاگوی و خصومتی که ممکن باشد آنجا رود. (تفسیر ابوالفتوح رازی ). چون گفتاگوی بسیار شد قرار دادند بر قرعه . (تفسیر ابوالفتوح ).

معنی یزید

یزید. [ ی َ ] (اِخ ) ابن ابراهیم بن محمد شیبانی ، ادیب بود و در قیروان بزرگ شد و به خدمت المعزلدین اﷲ فاطمی پرداخت . از اوست : تلقیح العقول . یزید درحدود 350 هَ . ق . درگذشت . (از اعلام زرکلی ). و رجوع به ذکر اخبار اصبهان ج 2 ص 345 و فهرست المصاحف شود.

معنی لک

لک . [ ل َ ] (اِخ ) نام طایفه ای از ایلات کرد ایران که در کلیائی کرمانشاه و همدان و اصفهان و کردستان و اسفندآباد و چهارکاوه و علی وردی مسکن دارند.

معنی شکمی

شکمی . [ ش ِ ک َ ] (ص نسبی ) منسوب به شکم . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). مربوط به شکم : امراض شکمی . معالجات شکمی . (یادداشت مؤلف ). - پیوند شکمی ؛ قسمی پیوند درخت که در آن شاخه را از سر شکافند و پاره ای از درخت دیگر در میان شکاف نهند و استوار بندند. (یادداشت مؤلف ). - سطح

معنی صوفیان

صوفیان . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان دیلمان بخش سیاهکل دیلمان تابع شهرستان لاهیجان ،واقع در جنوب سیاهکل و 4 هزارگزی شمال دیلمان . دارای 42 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

معنی دردی نوش

دردی نوش . [ دُ ] (نف مرکب ) دردی نوشنده . دردنوش .دردآشام . دردخور. دردی کش . در بیت ذیل از مولوی معنوی منقول در آنندراج دردی نوشت آمده است : گاهی اسیر صومعه گاهی اسیر بتکده گه رند دردی نوشتم گه شیخ و گاهی صوفیم . که توان گفت دردی نوشت تلفظی است از دردی نوش ، و یا صورتی از «در

معنی مصطفی

مصطفی . [ م ُ طَ فا ] (اِخ ) ابن سیدحسن بن سان بن احمد هاشمی حسینی جنابی رومی ، مکنی به ابومحمد. مورخی فاضل و اصلش از جنابه ٔ فارس بود. در ترکیه به دنیا آمد و شهرت یافت و در سال 985 هَ . ق . در مدرسه ٔ بروسه به تدریس پرداخت و در حلب به سال 944 به منصب قضا رسید و در آمِد دیار بکر

معنی توکل آباد

توکل آباد. [ ت َ وَک ْ ک ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان دشمن زیاری است که در بخش فهلیهان و ممسنی شهرستان کازرون واقع است و 610 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).

معنی لین الحدیث

لین الحدیث . [ ل َی ْ ی ِ نُل ْ ح َ ] (ع ص مرکب ) در اصطلاح درایه ، مثل ضعیف است .

معنی موتوری

موتوری . [ م ُ ت ُ ] (ص نسبی ) منسوب به موتور. || آنچه دارای موتور است . || آنکه دارای موتور است . موتوردار. || موتورسوار. کسی که سوار موتوسیکلت باشد. و رجوع به موتوسیکلت شود.

معنی پاسوز

پاسوز. (ن مف مرکب ) در تداول عامیانه . عاشق شیفته . - پاسوز کسی شدن ؛ زیان بردن بعلت دوستی و محبت با کسی .

معنی علی

علی . [ ع َ ] (اِخ ) ابن بکربن وائل . وی جدی است جاهلی و از عدنانیة. او را فرزندی بنام «صعب » بود که نسل وی از اوست . نام او در نهایةالارب قلقشندی بصورت «علی بن صعب بن بکر» آمده است . (از جمهرةالانساب ص 291 و سبائک الذهب ص 5 و نهایةالارب قلقشندی ص 300).

معنی نعمان

نعمان . [ ن ُ ] (اِخ ) ابن بشیربن سعیدبن ثعلبة الخزرجی الانصاری ، مکنی به ابوعبداﷲ، صحابی و امیر و خطیب و شاعر صدر اسلام و از مردم مدینه است و نخستین مولودی است که در بین انصار بعد از هجرت نبوی تولد یافت به سال دوم هجرت . وی 124 حدیث روایت کرده است . وی را نائله بنت فرافصه زوجه ٔ

معنی قمنی

قمنی . [ ق ِ م ْ م َ ] (اِخ ) یوسف بن عبدالاحدبن سفیان ، مکنی به ابوالحسن . از محدثان است . وی از یونس بن عبدالاعلی و جز او روایت کند و از او محمدبن حسین ایری سجزی و ابوبکربن مقری و جز ایشان روایت دارند. در رجب سال 1315 هَ . ق . درگذشت . (معجم البلدان ) (اللباب فی تهذیب الانساب

معنی کاسه برداشتن

کاسه برداشتن . [ س َ / س ِ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) رسمی بوده است مغولان را در موقع جلوس پادشاه جدید. (جهانگشای جوینی ج 1 ص 143). و رجوع به کاسه گرفتن شود.

معنی یغتج

یغتج . [ ی َ ت َ ] (اِ) یغتنج . رجوع به یغتنج شود.

معنی دف

دف . [ دَف ف ] (ع مص ) جنبانیدن مرغ هر دو بال را در پریدن . (از منتهی الارب ). دفیف . (اقرب الموارد).پریدن مرغ در روی زمین . (دهار). پریدن مرغان بطوری که بالها را بر هم زنند و برابر نگیرند، و نقیض آنراصف گویند. (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). جنبانیدن بال گاه ِ پریدن . مقابل صف

معنی تال بت

تال بت . [ ب ُ ] (اِخ ) جان . کنت اول «شروسبری » صاحبمنصب انگلیسی است که بدرجات عالی کشوری و لشکری نائل گشت . او بسال 1388 م . متولد شد و در سال 1453 م . درجنگ «کاستیلون » کشته شد.وی همعصر ژاندارک بود و بر اثر فتوحات و ابراز دلاوری در کشور فرانسه مشهور گشت و بدرجه ٔ ژنرالی

معنی مهره زدن

مهره زدن . [ م ُ رَ / رِ زَ دَ ] (مص مرکب ) مهره کشیدن بر صاروج یا کاغذ و غیره برای لغزنده و براق شدن آن . جلا دادن . پرداخت کردن . صیقل کردن . صقال : آن خانه سفید کردند و مهره زدند که گویی هرگز بر آن دیوارها نقش نبوده است . (تاریخ بیهقی ص 118): ترزیز؛ مهره زدن کاغذ. (دهار) (تاج

معنی بقوتی

بقوتی . [ ب ِ ق ُوْ وَ ] (حامص مرکب ) بالقوه بودن : پس هر چیزی اول از بقوتی به این روی خالی نه اند. (دانشنامه ٔ علایی الهیات ص 115 از فرهنگ فارسی معین ).

معنی شمذارة

شمذارة. [ ش ِ رَ ] (ع ص ، اِ) کودک شادمان و سبک . (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || سیرشتاب . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). رجوع به شمذار شود.

معنی ابومحمد

ابومحمد. [ اَ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) عبدالاعلی بن عبدالاعلی الشامی . محدث است .

معنی جفر

جفر. [ ج َ ] (اِخ ) احمدبن اسحاق معروف به جفر. رجوع به احمدبن اسحاق شود.

معنی قودنه

قودنه . [ دَ ن ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گوگلان بخش مرکزی شهرستان گنبدقابوس ، سکنه ٔ آن 280 تن . آب آن از چشمه و محصول آن غلات ، لبنیات ، حبوب و ابریشم . شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان آنجا بافتن پارچه های ابریشمی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج

معنی شدف

شدف . [ ش َ دَ ] (ع مص ) شاد شدن اسب . (از اقرب الموارد).

معنی امان نامه

امان نامه . [ اَ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) زنهارنامه . خط امان . نامه ای که در ضمن آن زنهار و امان دهند : مأمون حائر ضحاک را بدو فرستاد تا امان نامه ٔ او قبول کرد. (تاریخ قم ص 223). مصلحت ما در آن است که پیشدستی کنیم و او را به مکر و حیلت بگیریم ... و امان نامه ٔ امیر قتلغشاه بستان

معنی عریقصانة

عریقصانة. [ ع ُ رَ ق ِ ن َ ] (ع اِ) حندقوقی . (اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). اسم حندقوقی است ، یا یربطوره است . (مخزن الادویة). و رجوع به عرقصاء شود.

معنی هادینتون

هادینتون . [ تُن ْ ] (اِخ ) یکی از شهرهای بریتانیای کبیر (اِکُس ) کرسی کنت نشینی به همین نام ، در ساحل چپ رودخانه ٔ تاین واقع شده و دارای 6000 تن سکنه است . محل تقطیر کارخانه های آبجوسازی ، کارخانه های ماهوت و پرداخت آن ، کارخانه های ذوب آهن و مس و مدرسه ٔ هنرهای زیبا میباش

معنی متوشی

متوشی . [ م ُ ت َ وَش ْ شی ] (ع ص ) نمایان شده در شخص موی دورنگ از پیری . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به توشی شود.

معنی قاتر

قاتر. [ ت ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از قتر. کسی که نفقه را بر عیال تنگ گیرد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || لحم قاتر؛ گوشت پخته شده در دیگ که بوی آن پراکنده و منتشر گردد. (ناظم الاطباء). || جوب قاتر؛ سپر نیکواندازه . || پالان و زین نیکوساخت و نیکونشست که پشت سطور را از ریش نگاهدارد

معنی ابوسعید

ابوسعید. [ اَ س َ ] (اِخ ) عبداﷲبن السری . محمدبن هبةاﷲ موصلی . فقیه شافعی . معروف به ابن ابی عصرون . رجوع به ابن ابی عصرون ... شود.

معنی ارذلان

ارذلان . [ اَ ذَ] (ع اِ) تثنیه ٔ ارذل . خوف و حذر. (مهذب الاسماء).

معنی خردمندزاده

خردمندزاده . [ خ ِ رَ م َ دَ / دِ ] (ص مرکب ) آنکه پدر صاحب عقل دارد : رسم و آیین پادشاهانست که خردمند را عزیز کنند وز پس مرگ او وفاداری با خردمندزاده نیز کنند. سعدی (صاحبیه ).

معنی زبانه کش

زبانه کش . [ زَ ن َ / ن ِ ک َ ] (نف مرکب ) زبانه کشنده . شعله کش . ملتهب . مشتعل . زبانه زن . رجوع به زبانه زن شود.

معنی لندینیر

لندینیر. [ ل ُ یِر ](اِخ ) نام کرسی بخش سِن سُفلی از ولایت دیپ به فرانسه . دارای 1117 تن سکنه .

معنی جزع گون

جزع گون . [ ج َ ](ص مرکب ) بسان جزع . جزع فام . همرنگ جزع : چون خنجر جزع گون برآرد لعل از دل سنگ خون برآرد. نظامی .

معنی چشم چرانی

چشم چرانی . [ چ َ / چ ِ چ َ ] (حامص مرکب ) خیره چشمی و هرزه نگاهی . (آنندراج ). نگاه التذاذ بروی خوب کردن . (فرهنگ نظام ). نظربازی .

معنی مزدکیان

مزدکیان . [ م َ دَ ] (اِخ ) ج ِ مزدکی . پیروان مزدک . رجوع به مزدک شود : قباد قول موبد را پذیرفت و مزدکیان را به نوشیروان سپرد تا آنان را براندازد. (مزدیسنا ص 384 چ 1).

معنی بی دینار

بی دینار. (ص مرکب ) (از: بی + دینار) بی پول . مفلس . بی زر : سؤال کردم گل را که بر که میخندی جواب داد که بر عاشقان بی دینار. عمادی شهریاری . رجوع به دینار شود.

معنی سینه مال رفتن

سینه مال رفتن . [ ن َ / ن ِ رَ ت َ ] (مص مرکب ) رفتن بمانندکبک با سینه . از کوهستانی سخت خمیده و از پشت رفتن . رفتن مرغی تیرخورده با سینه . (یادداشت بخط مؤلف ).