مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی شروطی

شروطی . [ ش ُ ] (ص نسبی ) این نسبت مربوط به نوشتن صکوک و سجلات می باشد. (از انساب سمعانی ). || صکاک . رئیس چک نویس . (از مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف ). قباله نویس . (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف ).

معنی سبب سازی

سبب سازی . [ س َ ب َ ] (حامص مرکب ) عمل سبب ساز. وسیله سازی : از سبب سازیش من سودائیم وز سبب سوزیش سوفسطائیم . مولوی . در سبب سازیش سرگردان شدم در سبب سوزیش هم حیران شدم . مولوی . رجوع به سبب شود.

معنی جفجف

جفجف . [ ج َ ج َ ] (اِخ ) محلی است بین مرالظهران و مکه . (مراصد الاطلاع ).

معنی دارالخلد

دارالخلد. [ رُل ْ خ ُ ] (ع اِ مرکب ) جهان جاوید. آخرت . (ناظم الاطباء). || بهشت .

معنی کلبلات

کلبلات . [ ک ُ ب َ ] (اِخ ) یکی از امرای مغول که از طرف اوگتای قاآن به خدمت جنتمور به تأمین خراسان مأمور شد (سال 626 هَ . ق .) و در دوران حکومت گبر گوز (637- 641) در بخارا کشته شد. و رجوع به تاریخ مغول اقبال صص 165 - 168 و جامع التواریخ چ بلوشه شود.

معنی بیزغ

بیزغ . [ ] (اِخ ) دهی است به هرات . (یادداشت مؤلف ).

معنی علی میقاتی

علی میقاتی . [ ع َی ِ می ] (اِخ ) ابن مصطفی دباغ حلبی شافعی . مشهور به میقاتی و مکنی به ابوالفتوح . وی محدث و ادیب و نویسنده و شاعر بود (1104 - 1174 هَ . ق .). او راست : 1- حاشیه بر شرح الدلائل فاسی . 2- شرح الجامع الصحیح بخاری . و نیز او را اشعاری است . (از معجم المؤلفین ).

معنی خط انگشت

خط انگشت . [ خ َطْ طِ اَ گ ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) اثر انگشت که در چین بر اسناد و قباله ها می نهادند. (یادداشت بخط مؤلف ) : و می گفتند اثر هیچ دو انگشتی شبیه یکدیگر نیست . (اخبار الصین و الهند ص 64).

معنی راضعتان

راضعتان . [ ض ِ ع َ ] (ع اِ) دو دندان شیر کودک . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (از المنجد). (آنندراج ) (بحر الجواهر). ج ، رَواضِع. (المنجد) (از اقرب الموارد) (بحر الجواهر) (آنندراج ). بصیغه ٔ تثنیه دو دندان شیر. (ناظم الاطباء). و رجوع به راضعة شود.

معنی حرش

حرش . [ ح ُ رُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ حریش . شتران بسیارخوار کفته لب . (منتهی الارب ).

معنی کشت گر

کشت گر. [ ک ِ گ َ ] (ص مرکب ) کشتکار. کشاورز. زارع . مُزارِع . حاقل . برزگر. برزیگر. (یادداشت مؤلف ) : کشت گر بدر آمد تا کشته ٔ خود بیفشاند. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص 212).

معنی امرة

امرة. [ اِم ْ م َ رَ ] (ع ص ) مرد سست رای فرمانبردار هرکس . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آنکه فرمان هرکس را برد. (مهذب الاسماء).

معنی نحاسة

نحاسة. [ ن َ س َ ] (ع مص ) بداختر گردیدن . (منتهی الارب ) (از المنجد). ضد سعادت . (اقرب الموارد).

معنی نواران

نواران . [ ن ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قنوات بخش مرکزی شهرستان قم ، در 16 هزارگزی مشرق قم و یک هزارگزی راه سراجه ، در جلگه ٔ معتدل هوائی واقع است و 300 تن سکنه دارد. آبش از قنات ، محصولش غلات و پنبه و میوه ها و انار و انجیر و بادام ، شغل اهالی زراعت و جوال بافی و گلیم بافی است

معنی فشافاش

فشافاش . [ ف َ ] (اِ صوت ) آواز تیر که پیاپی اندازند. (فرهنگ فارسی معین ). فشافش : برآمد ز ناورد برنا و پیر چکاچاک خنجر، فشافاش تیر. هاتفی . رجوع به فشافش ، فش و فش فش شود.

معنی درازنره

درازنره .[ دِ ن َ رَ / رِ ] (ص مرکب ) آنکه نره ای دراز دارد، چون : اسب درازنره . (یادداشت مرحوم دهخدا). که شرم بلند و طویل دارد: سَملَج ؛ مرد دراز و گرد نره . فَخور و فَیٌخَر؛ اسب بزرگ و دراز نره . (از منتهی الارب ).

معنی ولعة

ولعة. [ وُ ل َ ع َ ] (ع ص ) مرد آزمند به چیزی بی فایده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (از مهذب الاسماء).

معنی حسن

حسن . [ ح َ س َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ایوب . رجوع به حسن شریف نسابه شود.

معنی غزا

غزا. [غ َ ] (ع مص ) با دشمن دین جنگ کردن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). غزاة. غزوة. جنگ و جدال . این کلمه به همین صورت در عربی نیامده است . ظاهراً همان غَزاة است که در نظم و نثر فارسی تاء آخر را انداخته اند، نظیر مدارا (مداراة) : خواجه با امیر محمود به غزوه ها رفته بوده است و من نب

معنی غابات

غابات . (ع اِ) ج ِ غابة. بیشه ها. بیشه هاو صحراها. (غیاث ) (آنندراج ). و رجوع به غابة شود.

معنی بالجونه

بالجونه . [ ن َ ] (اِخ ) بگفته ٔ جوینی در جهانگشای نام چشمه ای است ظاهراً در نواحی واقع میان جنوب دریاچه ٔ بایکال تا دیوار چین : چشمه ایست که آنرا بالجونه گویند آنجائی که میان چنگیز و خان قبیله ٔ کرائیت بنام اونگ خان جنگ در گرفته است و چنگیزخان با لشکر اندک اونگ خان را با گروه

معنی تکفیر

تکفیر. [ ت َ ] (ع مص ) پوشیدن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از غیاث اللغات ). || لباس پوشیدن بر روی زره و پوشاندن آنرا. (از اقرب الموارد). || فاگذشتن (درگذشتن ) از گناه کسی . (زوزنی ). درگذشتن ازگناه . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). پاک

معنی فرام

فرام . [ ف ِ ] (ع اِ) دارویی که شرم زن را تنگ سازد. (منتهی الارب ). دارویی که زنان فرج خود را بدان تنگ کنند. (ناظم الاطباء). دوایی است که زنان برای تضییق فرج مستعمل دارند. (فهرست مخزن الادویه ). || لته ای است که زنان حمول سازندآن را یا در ایام حیض فرج را بدان آکنند. (منتهی الارب

معنی عزتمندی

عزتمندی . [ ع ِزْ زَ م َ ] (حامص مرکب ) حالت و کیفیت عزتمند. (فرهنگ فارسی معین ). ارجمندی . بزرگواری . رجوع به عزتمند شود.

معنی دهبلة

دهبلة. [ دَ ب َ ل َ ] (ع مص ) کلان لقمه خوردن تا بر دیگران در خوردن سبقت برد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

معنی همص

همص . [ هََ ] (ع مص ) گوشت خوردن . || بر زمین افکندن کسی را. || برنشستن بر کسی و کشتن . (از منتهی الارب ).

معنی ابومحمد

ابومحمد. [ اَ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) هارون بربری . محدث است و یعلی بن عبید از او روایت کند.

معنی پرویزخاتون

پرویزخاتون . [ پ َرْ ] (اِخ ) رجوع به پروین خاتون شود.

معنی ادوسیوس

ادوسیوس . [ اَ ](اِخ ) مردی پارسی باحزم و در جنگ هنرمند و در نطق ماهر. وی ملازم کوروش بزرگ شاهنشاه هخامنشی بود چون اهالی کاریه به دو دسته تقسیم شده با یکدیگر در جنگ بودند تا از هر دو طرف رسولانی نزد کوروش فرستاده کمک او را درخواست کردند. کوروش در این وقت در سارد مشغول تهیه ٔ ما

معنی خصاب

خصاب . [ خ ِ ] (ع اِ) شکوفه ٔ خرما. || خرمابن . || خرمابن بسیاربار. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب )

معنی برافزودن

برافزودن . [ ب َ اَ دَ ] (مص مرکب ) افزودن . زیاد کردن . افزایش دادن . افزون ساختن . افزونی دادن : تو بر خویشتن برمیفزای رنج که ما خود گشائیم درهای گنج . دقیقی . رجوع به افزودن شود.

معنی شعبان

شعبان . [ ش َ ] (اِخ ) ناصرالدین اشرف بن حسین بن ناصربن فلاون . یکی از پادشاهان ممالیک بحری (جلوس 778 - 764 هَ . ق .) وی در مقابل حملات عماره پادشاه قبرس به سفاین طرابلس شام و اسکندریه دفاع کرد. (فرهنگ فارسی معین ).

معنی معوکة

معوکة. [ م َع ْ وَ ک َ ] (ع اِ) جنگ و کشش و گویند ترکتهم فی معوکة؛ ای قتال . (منتهی الارب ). جنگ و قتال . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی ترمزد

ترمزد. [ ت َ م ُ ] (اِخ ) دیهی از دهستان مشک آباد است که در بخش فرمهین شهرستان اراک و 38 هزارگزی جنوب فرمهین قرار دارد. دشتی سردسیر است و 778 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول آنجا غله و ارزن و چغندر قند وبنشن و انگور و لبنیات است . شغل مردم آنجا زراعت و گله داری است و صنایع دس

معنی سوار

سوار. [ س ِ ] (ع اِ) یاره و آن زیوری است که به هندی کنگن گویند. ج ، اَسوِرَه . جج ، اساوره . (آنندراج ) (مهذب الاسماء). ج ، اسوره . دست رنجن . (شرفنامه ٔ). یاره . (لغت نامه ٔ مقامات حریری ) (منتهی الارب ). دست آورنجن . (ترجمان القرآن ) : بر اسب سعادت سواری و داری بدست اندرون از

معنی گرد انگیختن

گرد انگیختن . [ گ َ اَ ت َ ] (مص مرکب ) گرد بر هوا افشاندن در اثر حرکت تند وسریع. گرد کردن . اهباء. اغبار. (تاج المصادر بیهقی ). || مجازاً کاری انجام دادن : آهی کن و از جای بجه گرد برانگیز کخ کخ کن و برگرد و بدربر پس ایزار. حقیقی صوفی . || مجازاً به معنی حمله بردن . پیکار کرد

معنی مضافرت

مضافرت . [ م ُ ف َ / ف ِ رَ ] (از ع ، اِمص ) همیاری و همکاری : تشفی و تلافی خلل جز به مظاهرت و مضافرت آن دولت ممکن نگردد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 67).

معنی پورک

پورک . [ رَ ] (اِخ ) نام دختر پور (فور) رای قنوج که در حباله ٔ بهرام گور بود و او را فورک نیز گویند.

معنی جوع المغشی

جوع المغشی . [ عُل ْ م ُ ] (ع اِ مرکب ) قسمی جوع و آنست که آدمی از فرط گرسنگی نتواند شکم خود را نگاه دارد و اگر خوراک به او دیر رسد او را غشی دست دهد و نیروی طبیعی او زایل گردد. (کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به قانون ابوعلی سینا چ طهران ص 164 شود.

معنی تمطر

تمطر. [ ت َ م َطْ طُ ] (ع مص ) در زمین بشدن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بشتافتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). شتابی کردن مرغ وقت فرود آمدن . || برهمدیگر پیشی گیران آمدن اسبان . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || به

معنی ارمنی بافت

ارمنی بافت . [ اَ م َ ] (ن مف مرکب ) (جوراب ...) قسمی از بافت جوراب .

معنی ژان دهتویل

ژان دهتویل . [ دُ هَُ ت ِ ] (اِخ ) یا هانتویل . نام شاعر نورماندی در اواخر قرن دوازدهم میلادی .

معنی دحادح

دحادح . [ دَ دِ ] (ع ص ) کوتاه بالا. (منتهی الارب ).

معنی ول کردن

ول کردن . [ وِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در تداول ، ول دادن . سر دادن . رها کردن . آزاد کردن . || از دست نهادن . || ترک گفتن . ادامه ندادن . - ولش کردن ؛ در تداول ، ول کردن . رها کردن . آزاد گذاردن .

معنی لحز

لحز. [ ل َ ] (ع مص ) ستهیدن . (منتهی الارب ).

معنی چاپک

چاپک . [ پ ُ ] (اِخ ) ... حاجِب . یکی از غلامان سرای سلطان محمود غزنوی که پس از وی از سلطان مسعود منصب حاجبی یافت : چند تن از غلامان سرای امیر محمود چون تای اغلن و ارسلان و حاجب چاپک که پس از آن از امیر مسعود رضی اﷲ عنه حاجبی یافنتد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 122).

معنی دیم

دیم . [ دَ ] (ع مص ) پیوسته باریدن آسمان . (منتهی الارب ).

معنی شاخ شاخ شدن

شاخ شاخ شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) انشعاب . تشعب . منقسم بشاخه های مختلف ، قسمت قسمت ، منشعب شدن . تشعب . (از نوادر لغات و تعبیرات معارف بهأولد چ فروزانفر) : «ما همه نماز سپس تو می گزاردیمی مردمان میخواهندی تا شاخ شاخ شوندی .» (معارف بهأولد چ فروزانفر ص 279).

معنی سبو

سبو. [ س ُ / س َ ] (اِ) سبوی . در گویش خوانساری سو (سبوی بزرگ )،گیلکی «سوبو» ، تهرانی «سبو» . آوندی سفالین و دسته دار که در آن آب و شراب و جز آن ریزند. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). آوند آب . (غیاث ). از قدیم الایام تا بحال این ظرف را مخصوص برای بردن آب قرار داده اند و معرو

معنی باگراتیون

باگراتیون . (اِخ ) نام خاندانی در ارمنستان که خود را از اعقاب باگرات (باگارات ) دانند. و رجوع به باگرات و همچنین به ایران باستان ج 3 ص 2268 شود.

معنی شاه بلوت

شاه بلوت . [ ب َ ] (اِ مرکب ) رجوع به شاه بلوط شود.

معنی یولیوس سزار

یولیوس سزار. [ س ِ ] (اِخ ) ژول سزار. نام قیصر مشهور روم است . رجوع به سزار و قیصر و تاریخ ایران باستان شود.

معنی شجام

شجام . [ ش َ ] (اِ) سجام . سرمای سختی باشد که درختان را بخشکاند. (برهان ). سرمای سخت بود. (فرهنگ نظام ) (لغت فرس اسدی ). شخته . سرمازدگی . سرمای سخت بود که درختان را خشک گرداند. (اوبهی ). شجد. شجن . سرمای سخت . (فرهنگ جهانگیری ) : سپاهی که نوروز گرد آورید همه نیست کردش ز ناگه شج

معنی اقجه

اقجه . [ اَ ج َ / ج ِ ] (ترکی ، اِ) رجوع به اقچه شود.

معنی اصبهبذی

اصبهبذی . [ اِ ب َ ب َ / ب ُ ] (ص نسبی ) منسوب به اسپهبذ. رجوع به اسپهبذ و اصبهبذ و الجماهر بیرونی ص 70 شود.

معنی حسن

حسن . [ ح َ س َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اسماعیل بن محمدبن اشناس بزاز. از روات صحیفه ٔ سجادیه است . او راست : «الاعتقادات ». (ذریعه ج 2 ص 225).

معنی نیمه روزی

نیمه روزی . [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) روزی کم . (یادداشت مؤلف ). || (ص نسبی ) عمله ٔ نیمه روزی ؛ کارگر نصف روزه . عمله ای که یک نیمه از روز کار کند.

معنی ابویحیی

ابویحیی . [ اَ بو ی َ یا ] (اِخ ) سلمةبن کهیل . محدثی از حضارمه ٔ کوفه و از علماء روزگار خویش .او درک صحبت زیدبن ارقم کرده . او از ابی جحیفه و علقمة و از او سفیان و شعبة روایت کنند و دویست و پنجاه حدیث دارد. وفات وی به سال 121 هَ . ق . بوده است .

معنی ارخان

ارخان . [ اُ ] (اِخ ) ابن عثمان . دومین سلطان عثمانی . وی در 726هَ . ق . بجای پدر نشست و تا 761 سال وفات خود این مقام داشت . شهرهای بروسه و نیقیه را بگرفت و ممالک امرای کراسی را که با خاک او مجاور بودند متصرف شد و لشکریان ینی چری را که چندین قرن وسیله ٔ عمده ٔ فتوحات سلاطین عثمان

معنی حسین

حسین . [ ح ُ س َ ] (اِخ ) ابن زیدبن علی . رجوع به حسین فارسی شود.
Hit Counter