مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی توقیعزن

توقیعزن . [ ت َ / تُو زَ ] (نف مرکب ) مُهرزن . کسی که مهر رئیس یا سلطانی را بر نامه ها زند، مؤکد ساختن فرمان را : گنج نه گوهر فشان صهبا کش و دستان شنو بارده قصه ستان توقیع زن تدبیر ساز. منوچهری . رجوع به توقیع و دیگر ترکیبهای آن شود.

معنی توذری

توذری . [ ذَ ] (معرب ، اِ) معرب تودری . (بحر الجواهراز یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به تودری شود.

معنی لکری

لکری . [ ل َ ] (اِخ ) از کوههای دوهزار مازندران . (سفرنامه ٔ رابینو بخش انگلیسی ص 153).

معنی قاید

قاید. [ ی ِ ] (اِخ ) خزیمةبن خازم نمشلی . وی در بغداد نزد خلفاقرب و منزلتی داشت و درب خزیمة به وی منسوب است . شاید اصل او از خراسان باشد و تا هنگام مرگ در بغداد بسر برده است . وی از محمدبن عبدالرحمان بن ابی ذئب روایت کند و یعقوب بن یوسف اصم از او روایت دارد. او در شعبان سال 203 ه

معنی چارقویه

چارقویه . [ ی َ ] (اِخ ) از مزارع هشون بلوک اقطاع کرمان است . (مرآت البلدان ج 4 ص 50).

معنی لانسرو

لانسرو. [ س ِ رُ ] (اِخ ) پزشک فرانسوی مولد «برسی بری یر» (1829-1910 م .).

معنی ابوالعباس

ابوالعباس . [ اَ بُل ْ ع َب ْ با ] (اِخ ) احمد ازدی معروف بقصار. رجوع به احمد... شود.

معنی صلاة خوف

صلاة خوف . [ ص َ ت ِ خ َ / خُو ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) صلاة مطاردة.نماز واجب که هنگام جنگ و بوقت بیم از رسیدن دشمن خوانند و آن کیفیتی مخصوص دارد. رجوع به ترجمه ٔ نهایه ٔ شیخ طوسی ج 1 ص 90 چ دانشگاه و کتب فقهی دیگر شود.

معنی معیدی

معیدی . [ م ُ ع َ دی ی ] (اِخ ) ضمرةبن ضمرة. از بلغای عرب در زمان جاهلیت است . گویند کوتاه قامت و زشت روی بود و مثل معروف تسمع بالمعیدی خیر من أن تراه یا تسمع بالمعیدی لا أن تراه در حق اوست و اولین کسی که این جمله را بر زبان آورد نعمان منذربن ماءالسماء است . ضمرة از قبیله معد

معنی زنبر

زنبر. [ زَم ْ ب َ ] (ع اِ) شیر بیشه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسد. (اقرب الموارد). || (ص ) مرد حاضرجواب . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ بعد شود.

معنی هبةا

هبةا. [ هَِ ب َ تُل ْ لاه ] (اِخ ) ابن حسن علاف ، مکنی به ابوبکر از صوفیه ٔ قرن چهارم و از مردم شیراز بود. گویند که شیخ کبیر ابوعبداﷲ محمدبن خفیف ، صوفی مشهور (متوفی به سال 371 هَ . ق .) به مریدان خود وصیت کرد که پس از مرگ ، شیخ ابوبکر علاف بر وی نماز گزارد. و چون شیخ کبیر درگذشت

معنی کلز

کلز. [ ک َ ] (ع مص ) گرد آوردن چیزی را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء): کلزالشی ٔ کلزاً، جمع کردن آن را. (از اقرب الموارد).

معنی شوبرگ

شوبرگ . [ ب َ ] (اِ) شیره . (یادداشت مؤلف ). || درخت تاک تازه . (ناظم الاطباء).

معنی باطیه

باطیه . [ ی َ / ی ِ] (اِ) بادیه . کاسه ٔ بزرگ . (آنندراج ) (منتهی الارب ).و آن ظرفی باشد مقعر و عرب آن را ناجود گوید. معرب پاتیله . (بحر الجواهر). اعجمی ، مشهور است و در عربی ناجود و راووق گویند. (نشوءاللغة ص 94). حربی گوید: باطیه کلمه ای فارسی است و آن ظرفی است که قسمت بالای آن

معنی پوسموروک

پوسموروک . (اِ) یا پوسمولوک . (در تداول زنان ) لاغر و گربز و مکار. کسی و غالباً زنی لاغر و باریک با صفت گربزی و حیله و مکر.

معنی ژربیه دژن

ژربیه دژن . [ ژِ ی ِ دُ ژُ ] (اِخ ) نام قله ٔ ویواره در جنوب مزانک . رود لوآر در پای آن جاری و ارتفاع آن 1554 متر است .

معنی دراج

دراج . [ ] (اِخ ) نام شهر اپیدامنوس در آرناؤودستان . قصبه و ناحیه ای در ساحل دریای آدریاتیک در یوگسلاوی . رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

معنی شرخر

شرخر. [ ش َ خ َ ] (نف مرکب ) خریدار شر. کسی که در امور متنازع فیه با دادن وجهی به یکی از متداعیان حق او را بخرد و در همه ٔ مراحل تا حصول نتیجه ٔ نهائی خود را جانشین او سازد.

معنی چرتلاغ

چرتلاغ . [ چ ِ ] (اِ) آلاقارغه . غراب البین . غراب بین . ابوزریق .

معنی شناختنی

شناختنی . [ ش ِ ت َ ] (ص لیاقت ) لایق شناختن . درخور شناسایی .

معنی درنه

درنه . [ دِ ن َ / ن ِ ] (اِ) تیغ و شمشیر آبدار. (برهان ). تیغ. (جهانگیری ).

معنی لرم

لرم . [ ل ِ ] (اِخ ) دوک دو. وزیر فیلیپ سوم پادشاه اسپانی . وی مقام کاردینالی نیز یافت . (1552-1623 م .).

معنی نجات نامه

نجات نامه . [ ن َ / ن ِ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) نامه ٔ آزادی . نامه ٔ خلاصی . برات آزادی . فرمان خلاص و رهائی : زین ده که نجات نامه دارم نه جامگی و نه جامه دارم . نظامی .

معنی متواترات

متواترات . [ م ُ ت َ ت ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ متواتره . اخبار و سخنانی که آنها را نقل کرده باشند به نحوی که مفید علم باشد : ...یکی تجربیات و یکی متواترات . (دانشنامه ٔ علائی ، منطق ص 110). متواترات چنانک ، بغداد موجود است . (اساس الاقتباس ص 345).

معنی لفظپردازی

لفظپردازی . [ ل َ پ َ ] (حامص مرکب ) عمل لفظپرداز. لفاظی .

معنی اسیر

اسیر. [ اَ س ْ ی َ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از سیر. رونده تر. - امثال : اسیر من الامثال و اسری من الخیال . (عقدالفریدج 1 ص 121 ح ). اسیر من الخضر . اسیر من شعر .

معنی کلام

کلام . [ ک َ ] (ع اِ) سخن یا سخن با فایده ای که بنفسه کفایت کند. اسم جنس است و بر قلیل و کثیر واقع شود. و درتعریف آن گفته اند که ، صفتی که جاندار بتواند آنچه را در خاطر دارد به وسیله ٔ اصوات مقطعه و یا کتابت و یا اشاره اعلام دارد. (منتهی الارب ). گفتار یا گفتاری که بنفسه کفایت کن

معنی رأس هر

رأس هر. [ رَءْ س ِ هَِ رر ] (اِخ ) موضعی است بزمین فارس .

معنی عتوک

عتوک . [ ع ُ ] (ع مص ) رجوع به عَتک شود در همه ٔ معانی .

معنی رجالی

رجالی . [ رُج ْ جا لا ] (ع اِ) ج ِ رَجُل . || ج ِ رَجِل . || ج ِرَجَل . (منتهی الارب ). رجوع به کلمه های مذکور شود.

معنی کلاسه

کلاسه . [ ک َ س َ / س ِ ] (اِ) نام جانوری . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ).

معنی الیا

الیا. [ اِ ] (اِخ ) رجوع به الیاس و الی و ایلیا و قاموس الاعلام ترکی ج 2 شود.

معنی کفر

کفر. [ ک َ ف ِ ] (ع اِ) کوه بزرگ یا پشته ای ازکوه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). ج ، کَفِرات . (از اقرب الموارد).

معنی پلید

پلید. [ پ َ ] (ص ) ناپاک . شوخ . شوخگن . شوخگین . چرک . چرکین . پلشت . فزاک . فژاک . فژاکن . فژاکین . فژکن . فژه . فژغند. فژغنده . فژکنده . فرخج . گست . (حاشیه ٔ لغت نامه ٔ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). پلیت .(آنندراج ). وسخ . قَذِر. ساطن . کرّزی . طَفِس . (منتهی الارب ). رجس . نجس .

معنی عمر

عمر. [ ع ُ م َ ] (اِخ ) ابن ثابت ثمانینی ، مکنی به ابوالقاسم . از نحویان قرن پنجم هجری . درگذشت او را بسال 442 هَ .ق . نوشته اند. رجوع به ثمانینی (عمربن ...) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ 2 ج 5 ص 200، ارشادالاریب ج 6 ص 46، وفیات الاعیان ج 1 ص 379، نکت الهمیان ص 220 و بغیةالوعاة

معنی علی

علی . [ ع َ ] (اِخ ) ابن احمددریدی ، مکنی به ابوالحسن . رجوع به علی دریدی شود.

معنی مصف

مصف .[ م َ ص َف ف ] (ع اِ) جای صف زدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جای صف برکشیدن . موضع صف . صف کشیدنگاه . (یادداشت مؤلف ). || جای صف زدن در جنگ . ج ، مصاف . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).میدان جنگ . رزمگاه . ناوردگاه . || توسعاً،جنگ . ج ، مصاف . (ناظم

معنی جرغد

جرغد. [ ج َ غ َ ] (اِ) جگرآگند. یعنی روده ٔ گوسفند که آن را از گوشت و مصالح آگنده باشند. (ناظم الاطباء). || چراغ . || چراغدان . جَرْغَنْد. (ناظم الاطباء). رجوع به جرغند شود.

معنی بشک افکندن

بشک افکندن . [ ب ِش َ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بتردید و دودلی انداختن . تشکیک . (تاج المصادر بیهقی ). ریب . (ترجمان القرآن ).

معنی نیوکندن

نیوکندن . [ ن َ ی َ ک َ دَ ] (مص منفی ) مقابل اوکندن . رجوع به اوکندن شود.

معنی کلاته خداداد

کلاته خداداد. [ ک َ ت ِ خ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نهبندان بخش شوسف شهرستان بیرجند. در دامنه و معتدل است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی نم دیده

نم دیده . [ ن َ دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) چیزی یا محلی که رطوبت بدان رسیده . نمین .نمناک . (آنندراج ). چیزی که رطوبت دارد : بود سرمست را خوابی کفایت گل نم دیده را آبی کفایت . نظامی . || چشم گریان . (ناظم الاطباء). || به اصطلاح لوطیان ، کنایه از فرج نم (؟). (آنندراج ).

معنی تعزیت پرسی

تعزیت پرسی . [ت َ ی َ پ ُ ] (حامص مرکب ) ماتم پرسی . (ناظم الاطباء).

معنی تاپاجس

تاپاجس . [ ج ُ ] (اِخ ) رودی در برزیل منشعب از ساحل یمین رود آمازن بطول 1500 هزار گز.

معنی فس

فس . [ ف ِس س / ف ِ ] (اِ صوت ) نام آواز برآمدن بادی محبوس ، از شکاف یا سوراخی که یابد. (یادداشت بخط مؤلف ). || آواز خفیف اخراج باد از مخرج انسان یا حیوانات . - چس و فس ؛ چیزهای بی ارزش و پست .

معنی هشت گیر

هشت گیر. [ هَِ ] (اِمص مرکب ) (از: هشت ، مرخم هشتن + گیر، ریشه ٔ فعل گرفتن ) در اصطلاح بنایان این است که ردیفی را برجسته و ردیفی را فرورفته چینند تا دیواری دیگر چون بدان متصل گردد، نیک پیوندد. (یادداشت به خط مؤلف ).

معنی هفت عروس

هفت عروس . [ هََع َ ] (اِ مرکب ) هفت سیاره . هفت چشم فلک : ای هفت عروس نه عماری بر درگه تو به پرده داری . نظامی .

معنی اذی

اذی . [ اَ ذا ] (ع مص ، اِمص ) رنجش . ستوهی . (دستوراللغة). آزار. رنج . (مهذب الاسماء). چیزیکه آزار دهد. (آنندراج ). مکروه . (مهذب الاسماء). آزرده شدن . رنجه شدن . (آنندراج ). رنجور شدن . (زوزنی ): چون ملک تسبیح حق را کن غذا تا رهی همچون ملایک از اَذی . مولوی . || رنجه داشتن .

معنی ایلغامیش

ایلغامیش . (ترکی -مغولی ، ص ) ایلغار کرده . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ایلغار شود.

معنی عبس

عبس . [ ع َ ب َ ] (ع اِمص ) ترشرویی . (غیاث اللغات از لطائف و منتخب ) : گر جان شیرین خواهد از تو سائلی هرگز اندر چهره ٔ شیرین تو ناید عبس . سوزنی . زشت آن زشت است و خوب آن خوب و بس دایم این ضحاک و آن اندر عبس . (مثنوی ).

معنی رقعة

رقعة. [ رُ ع َ ] (ع اِ) دارویی که رقعا و سرخس نیز گویند. (ناظم الاطباء). به معنی رقعا است که سرخس و گیلدارو باشد خصوصاً و آن بیخی است سرخ رنگ و اگر آن را بکوبند و یک مثقال از آن با دو بیضه ٔ برشت بخورند آزاری را که بسبب افتادن یا برداشتن چیزی سنگین بهم رسیده باشد نافع است . (برها

معنی نقزان

نقزان . [ ن َ ق َ ] (ع مص ) نَقز. نقاز. رجوع به نَقز شود.

معنی مغاطة

مغاطة. [ م ُ غاطْ طَ ] (ع مص ) همدیگر را غوطه دادن . (منتهی الارب ). همدیگر را غوطه دادن در آب . غِطاط. (ناظم الاطباء).

معنی شوشک

شوشک . (اِخ ) دهی از دهستان زیرکوه بخش قاین شهرستان بیرجند است و 114 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی کارون

کارون . [ کارْوَ ] (اِخ ) حاکم نشین کانتن «پادوکاله » بخش «بتون ». دارای 16668 تن سکنه است .راه آهن شمال از آن میگذرد. محصول آن زغال سنگ است .

معنی ابومحمد

ابومحمد. [ اَ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) هادی بن مهدی بن منصور خلیفه ٔ عباسی . رجوع به هادی ... شود.

معنی مشتجر

مشتجر. [ م ُ ت َ ج ِ ] (ع ص ) آن که دست را ستون زنخ کند از اندیشه . || منازعت کننده . (آنندراج ). منازعه و مباحثه کننده و ستیزه کننده . (ناظم الاطباء).

معنی خرزی

خرزی . [ خ َ ] (ص نسبی ) انتساب به خرمهره فروش . (از انساب سمعانی ).

معنی پیشخور کردن

پیشخور کردن . [ خوَرْ / خُرْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پیش خوردن . پیشخورد کردن . رجوع به پیشخورد شود.

معنی نفاج

نفاج . [ ن َف ْ فا ] (ع ص ) متکبر. || نازنده به آنچه که ندارد. (آنندراج )(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة).