مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی تریبونوس

تریبونوس . [ت ْ ] (اِ) فلسفی در اعلام تمدن قدیم آرد: نامی بود که رومیان قدیم بر جمعی از صاحبمنصبان لشکری یا کشوری اطلاق میکردند. صاحبمنصبان لشکری را «تریبونوس سپاهی » می خواندند و صاحبمنصبان کشوری را نیز بنا بر وظایف مختلف آنان عناوینی مانند «تریبونوس ملی »، «تریبونوس طرب » بود.

معنی دریای جنوب

دریای جنوب . [ دَرْ ی ِ ج َ / ج ُ ] (اِخ ) نامی است که «و.ن . بالبوآ» کاشف اقیانوس کبیر (در سال 1513 م .) بر این اقیانوس نهاد. اصطلاح دریاهای جنوب معمولاً به آبهای نیم کره ٔ جنوبی و بالاخص قسمت جنوبی اقیانوس کبیر اطلاق میشود. جزایر اقیانوس کبیر جنوبی را جزایر دریای جنوب گویند و

معنی تخاوف

تخاوف . [ ت َ وُ ] (ع مص ) با همدیگر خوف نمودن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).

معنی فامنین

فامنین . [ م َ ] (اِخ ) قصبه ای از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان که در 31 هزارگزی جنوب قصبه ٔ رزن به همدان واقع است . جلگه ای سردسیر، مالاریائی و دارای 4170 تن سکنه است . آب آنجا از قنات تأمین میشود و محصول عمده اش غلات ، حبوبات ، صیفی ، لبنیات ، و شغل اهالی زراعت و گله دا

معنی ابوملز

ابوملز. [ اَ م َ ل ِ ] (اِخ ) الأزدی الحدانی . یکی از صلحاء ازد. و به زمان عثمان بمدینه شد. (الکنی للبخاری ).

معنی محال له

محال له . [ م ُ لُن ْ ل َه ْ ] (ع ص مرکب ) آنکه برای او حواله شده است . (یادداشت مرحوم دهخدا). محتال . طلبکار. (قانون مدنی ماده ٔ 724).

معنی وضری

وضری . [ وَ را ] (ع ص ، اِ) زن زعفران آلوده ، یا زن چرکین . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || سنگ بزرگ بیرون جسته از سر یا از بن کوه . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). وضراء. (منتهی الارب ). رجوع به وضراء شود.

معنی ابوکباش

ابوکباش . [ اَ ک ِ ] (اِخ ) کندی . محدث است .

معنی جرجانی

جرجانی . [ ج ُ ] (اِخ ) محمدبن عمران بن علی بن عمران زاهد، مکنی به ابوعبداﷲ و معروف به مقابری . راوی بود و از احمدبن یونس و سعیدبن منصور یحیی حمانی و علی بن جعد و جزآنان روایت کرد و بسال 291 هَ . ق . در ماه صفر درگذشت . (از تاریخ جرجان تألیف ابوالقاسم سهمی ص 349).

معنی مشرعة

مشرعة. [ م َ رَ ع َ ] (ع اِ) جای به آب درآمدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). جای به آب درآمدن و آبشخور. (آنندراج ). جای آب خوردن . (غیاث ). ج ، مَشارع . (اقرب الموارد) (محیط المحیط) : شهرکی ساخت بنیاد آن از سنگ و ارزیز و عمودهای آهن و اکنون

معنی پشت زدن

پشت زدن . [ پ ُ زَ دَ ] (مص مرکب ) یا پشت پا زدن ؛ رد کردن چیزی . (غیاث اللغات از چهارشربت و سراج و مصطلحات ).

معنی خرنوک

خرنوک . [ خ َ ] (اِ) محصولی از بلوط. (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به بلوط رسمی شود.

معنی خجورسغد

خجورسغد. [ خ َ س ُ] (اِخ ) نام مکانی صعب العبور است . (از ناظم الاطباء). رجوع به «خپور» و «خپورسغد» در این لغتنامه شود.

معنی عقیمة

عقیمة. [ ع َم َ ] (ع ص ) مؤنث عقیم . رجوع به عقیم شود. || رحم عقیمة؛ زهدان که قبول آبستن نکند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عقیم . و رجوع به عقیم شود.

معنی تورات

تورات . [ ت َ ] (اِخ ) توراة. توریة. اسفار پنجگانه ٔ موسی . معرب «تورة» عبری است و معنی آن شریعت و وصیت است که همه ٔ آن بر عهد قدیم اطلاق می شود. (از اقرب الموارد). کتاب موسی (ع ). (ناظم الاطباء). عهد عتیق . صورةالعتیقة. (ابن الندیم ). در عبری تورا نامی است که یهودان به قانون

معنی شورو

شورو. [ ش ِوْ رُ ] (فرانسوی ، اِ) پوست بزغاله . چرم بزغاله . (فرهنگ فارسی معین ). در تداول چرم براق .

معنی اجاب

اجاب . [ اِ ] (ع اِ) پاسخ . (منتهی الارب ).

معنی خشت سیه پر

خشت سیه پر. [ خ ِ ت ِ ی َه ْ پ َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) مقصود تیر و خشتی است که پر آن سیاه است : بدست اندر یکی خشت سیه پر بسی بدخواه را کرده سیه پر چو شیر نر بر آن خوک دژم تاخت سیه پر خشت پیچان را بینداخت . (ویس و رامین ).

معنی قماش

قماش . [ ق ُ ] (ع اِ) ج ِ قَمش . (اقرب الموارد). رجوع به قمش شود. متاع از هر جنس و از هر جای . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کالای خانه . (مهذب الاسماء). کالا. (تفلیسی ). خرده ٔ خانه . (مهذب الاسماء). - قماش البیت ؛ متاع بیت . (اقرب الموارد). || رخت خانه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).

معنی بشر طبرانی

بشر طبرانی . [ ب ِ رِ طَ ب َ ] (اِخ ) از مقدمان مشایخ طبریه و سخت بزرگ و صاحب کرامت بود. رجوع به نفحات الانس جامی چ 1336 هَ . ش . مهدی توحیدی پور ص 49 و لغات تاریخیه و جغرافیه ٔ ترکی ج 2 شود.

معنی ابن التستری

ابن التستری . [ اِ نُت ْ ت ُ ت َ ] (اِخ ) سعیدبن ابراهیم ، مکنی به ابوالحسین . او نصرانی و از برآوردگان بنی الفرات بودو در اول قرن چهارم هجری میزیست . ابن التستری و پدرش در مکاتبات خویش سجع بکار می بردند. و کتاب المقصور و الممدود بترتیب الفبائی و کتاب المذکر و المؤنث بهمان ترتیب

معنی پیل محمود

پیل محمود. [ ل ِ م َ مو ] (اِخ ) نام پیل ابرهه که بر او سوار شده بخانه ٔ خدا بتاخت . نام پیلی که سلطان ابرهه بر آن سوار شد و برای هدم کعبه رفت . (آنندراج ) : با پشه ای آنچنان کند جود کافزون کندش ز پیل محمود. نظامی .

معنی شیطانی

شیطانی .[ ش َ / ش ِ ] (ص نسبی ) منسوب به شیطان . (ناظم الاطباء). مقابل رحمانی : عملیات شیطانی . (یادداشت مؤلف ). - خوابهای شیطانی ؛ اضغاث احلام . (یادداشت مؤلف ). || محتلم . (یادداشت مؤلف ). حالت احتلام دارنده . || نام قسمی کاغذ. (یادداشت مؤلف ). || (حامص ) شیطان بودن . شیطن

معنی خذله ا

خذله ا. [ خ َ ذَ ل َ هُل ْ لا ه ] (ع جمله ٔ نفرینی ) خدای یاری نکند او را. (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی تلام

تلام . [ ت ِ ] (ع اِ) ج ِ تِلم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (آنندراج ). رجوع به تلم شود.

معنی یا و دال

یا و دال .[ وُ ] (ترکیب عطفی ) به واو عاطفه اسم دو حرف است (ی .د) حرف «یا» بشکلی که در مفردات می نویسند در تقویم علامت برج دلو است و هم علامت مشتری و دال علامت برج اسد است و هم علامت عطارد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ).

معنی اهاند

اهاند. [ اَ ن ِ] (ع اِ) مردان هند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

معنی متمک

متمک . [م ُ م ِ ] (ع ص ) گیاه که فربه گرداند ناقه و غیر آنرا. (آنندراج ). چراگاهی که فربه کند. (ناظم الاطباء).

معنی حبیب

حبیب . [ ح َ ] (اِخ ) قِرفه ٔ عوذی . شاعری است از عرب .

معنی حسین

حسین . [ ح ُ س َ ] (اِخ ) ابن محمدبن متویه اصفهانی . محدث است . (ذکر اخبار اصفهان ج 1 ص 282).

معنی ژول سزار

ژول سزار. [ س ِ ] (اِخ ) رجوع به سزار شود.

معنی مجزر

مجزر. [ م ُ زِ ] (ع ص ) شتر که هنگام کشتن وی آید. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || آن که گوسفند را برای ذبح کردن دهد. (آنندراج ) (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خرمابن که به وقت باز کردن خرما رسد. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). خرمابنی که

معنی انساثا

انساثا. [ ] (اِ) مویزج . (فهرست مخزن الادویه ). زبیب الجبل . مویزک . و رجوع به انساسا شود.

معنی چهارمین

چهارمین . [ چ َ / چ ِ رُ ] (عدد ترتیبی ، ص نسبی ) منسوب به عدد چهار. چیزی در مرتبه ٔ چهارم . که میان مرتبه ٔ سوم و پنجم قرار دارد. رجوع به چهارم و چارمین شود.

معنی علی تلمسانی

علی تلمسانی . [ ع َ ی ِ ت ِ ل ِ ] (اِخ ) ابن ثابت بن سعیدبن علی بن محمدبن علی بن سعید تلمسانی قرشی اموی . عالم در اصول دین و حدیث و تاریخ و طب . تولد او در سال 772 هَ . ق . بود و در ذی الحجه ٔ سال 829 هَ . ق . درگذشت . تألیفات او را 28 عدد گفته اند که اکثر آنها در اصول دین و حدی

معنی کر کشیدن

کر کشیدن . [ ک ُ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) یک کر آب را بر زمین نجس شده ریختن و تطهیر کردن آن را. شستن جایی با کرهای آب چون صحن مسجدی یا زمین زیارتگاهی . (یادداشت مؤلف ). || با بول خود تر کردن جامه ٔ کسی را. بمزاح گویند: بچه ، مرا کر کشید؛ یعنی جامه های مرا به شاش آلود. (یادداشت

معنی واسطه

واسطه . [ س ِ طَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان کوهبنان بخش راور شهرستان کرمان . در 56 هزارگزی مغرب راور و یک هزارگزی راه فرعی راور به کرمان واقع است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

معنی گویل

گویل . [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاهان . واقع در 10هزارگزی جنوب خاوری کوزران و 3هزارگزی جنوب راه فرعی سنجابی محلی به کرمانشاه . دشت و هوای آن سردسیر و سکنه ٔ آن 140 تن است . آب آن از چاه تأمین میشود. محصول آن غلات ، حبوب ، دیم و لبنیات و شغل اهالی زراعت و

معنی ابوعبدا

ابوعبدا. [ اَ ع َ دِل ْ لاه ] (اِخ ) ابن وداع . عبداﷲبن محمدبن وداع بن زیاد. رجوع به ابن وداع عبداﷲ... شود.

معنی ترشت

ترشت . [ ت َ رَ ] (اِخ ) درشت . دهی است نزدیک شهر طهران . (ناظم الاطباء). اکنون یکی از محلات جنوب غربی و متصل به تهران شده است . رجوع به طرشت شود.

معنی صابئی

صابئی . [ ب ِ ] (ص نسبی ) منسوب به صابی یا صابئی . رجوع به صابئین شود : هرچه در جمله ٔ آفاق در آنجا حاضر مؤمن و صابئی و گبر و نصارا و یهود گر تو خواهی که دم از صحبت اینان بزنی خاک پای همه شو تا که بیابی مقصود. ؟

معنی مروان

مروان . [ م َرْ ] (اِخ )ابن محمد ملقب به ابوالشَمَقمق ، از شاعران هجوپرداز بصره . اصل او از خراسان و از موالی بنی امیه بوده است . او را با شاعران معاصرش چون بشار و ابوالعتاهیة و ابونواس اخباری است . در اوایل خلافت هارون الرشید به بغداد رفت . وی در حدود سال 200 هَ . ق . درگذشت . (

معنی حارش

حارش . [ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از حَرش و تَحراش خراشنده . || صاید. صیاد سوسمار. (مهذب الاسماء). || (اِ) جوش و آبله ای که برزبان مردم و اشتر برآید. (اقرب الموارد).

معنی ذابح

ذابح . [ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ذبح . سربرنده . ذامط. ذبح کننده ٔ حیوان مأکول اللحم . بسمل کننده . گلوبرنده . || (اِ) داغ گلوی ستور. یا آهن داغی است که بدان بر جانب گردن ستور داغ کنند. || موی که میان بند سر و گردن و جای ذبح رُسته باشد. || (اِخ ) سعد ذابح ؛ یکی از منازل قمر اس

معنی کوزه ٔ پنبه

کوزه ٔ پنبه . [ زَ / زِ ی ِ پَم ْ ب َ / ب ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) غنچه ٔ پنبه . (آنندراج ). جوزق . (ناظم الاطباء). غوزه ٔ پنبه . و رجوع به جوزق و غوزه شود.

معنی مقبضة

مقبضة. [ م َ ب َ / ب ِ ض َ / م ِ ب َ ض َ ] (ع اِ) مقبض . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مقبض شود.

معنی تصائی

تصائی . [ ت َ ] (ع مص ) بانگ کردن و آواز نمودن چوزه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به تصئی شود.

معنی عیش ساز

عیش ساز. [ ع َ / ع ِ ] (نف مرکب ) عیش سازنده . عیش و عشرت کننده . خوش گذران : مژده مژده ای گروه عیش ساز کآن سگ دوزخ به دوزخ رفت باز. مولوی .

معنی اطباع

اطباع . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ طَبَع. مهرها. (از متن اللغة) (آنندراج ). || ج ِ طَبْع. سرشتها. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة). || ج ِ طِبْع. جویها. (از متن اللغة) (آنندراج ). رجوع به طَبَع و طَبْع و طِبْع شود.

معنی پروازه گر

پروازه گر. [ پ َرْ زَ / زِ گ َ ] (ص مرکب ) رجوع به پروازه شود.

معنی خرم آباد

خرم آباد. [ خ ُرْ رَ ] (اِخ ) دهی است از بخش روانسر شهرستان سنندج واقع در هفت یا نه هزارگزی جنوب روانسر و 2 الی سه هزارگزی باختر راه اتومبیل رو کرمانشاه به روانسر. این ده در جلگه واقع و سردسیر است . آب آن از سراب جاورود و محصول آن غلات و چغندرقند و پنبه و لبنیات و صیفی و شغل اهال

معنی پیش گذاشتن

پیش گذاشتن . [ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) برابر گذاشتن . نزدیک قرار دادن . روبروی نهادن . || گذاشتن که بحضور رود. بار دادن . گذاشتن که بر شخص درآید : و باز آمد از پس دیگر روز هیچکس راپیش نگذاشتند که رنجورتر شده . (قصص الانبیاء ص 239).

معنی دبشة

دبشة. [ دَ ش َ ] (ع اِ) قطعات کوچک کلوخ . کلوخ خرد. || (ص ) انبوه . پرپشت . درهم .کثیف . (دزی ج 1 ص 423).

معنی تبردسته

تبردسته . [ ت َ ب َ دَ ت َ / ت ِ ] (اِ مرکب ) دسته ٔ تبر. چوبی کوتاه که در تبر گذارند.

معنی دحرجة

دحرجة. [ دَ رَ ج َ ] (ع مص ) گرد گردانیدن چیزی را. (منتهی الارب ). غلطانیدن . (غیاث ). درگردانیدن . (زوزنی ). گردانیدن . (غیاث ). دحراج . || غلطیدن . غل خوردن .

معنی دمرغ

دمرغ . [ دُ م َ رِ ] (ع ص ، اِ) مرد بسیار سرخ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

معنی قعشاء

قعشاء. [ ق َ ] (ع ص ) ناقه ٔ بلند برداشته سر. (منتهی الارب ). الرافعة رأسها. (اقرب الموارد).

معنی محن

محن . [ م َ ح َ ] (ع ص ) نرم از هر چیزی . || (اِمص ) رنج دیدگی یا درماندگی از همه ٔ روز رفتن و از جز آن . (منتهی الارب ).

معنی حرت

حرت . [ ح َ] (ع مص ) نیک مالیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). || گِرد بریدن چیزی مانند بادریسه . || (اِ) آواز گیاه خائیدن ستور. (منتهی الارب ).

معنی فلیق

فلیق . [ ف َ ] (اِ) پیله باشد که ابریشم از آن به هم رسد. (برهان ).