مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی ویشیل

ویشیل . (ص ) در تداول ، بی مزه . (یادداشت مرحوم دهخدا). || ساده ٔ بی ترشی : آش ویشیل ؛ آش ساده . (یادداشت مرحوم دهخدا).

معنی مغالط

مغالط. [ م ُ ل ِ ] (ع ص ) سوفسطایی . سفسطی . ج ، مغالطین . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مغالطه شود.

معنی حبس سیل

حبس سیل .[ ح َ س ُ س َ ] (اِخ ) نام یکی از دو حرّه ٔ بنی سلیم .

معنی ارفاق

ارفاق . [ اَ] (ع اِ) ج ِ رُفقَه و رَفقه و رِفقَه ،گروه همسفر.

معنی صاف و سندله

صاف و سندله . [ ف ُ س ُ دُ ل َ / ل ِ ] (ص مرکب ، از اتباع ) ابله که رسم دان نیست .

معنی موجل

موجل . [ م َ ج ُ ] (اِ) موجلک . در اصطلاح گناباد خراسان کشمش سیاه که در آفتاب خشک شود. (یادداشت پروین گنابادی ).

معنی علی بستیغی

علی بستیغی . [ ع َ ی ِ ب َ ] (اِخ ) ابن احمد بستیغی نیشابوری . محدث بود. و رجوع به علی (ابن احمد...) شود.

معنی استوارخلق

استوارخلق . [ اُ ت ُ خ َ ] (ص مرکب ) ذوضباره . استوارخلقت : ناقة مضبرة؛ استوارخلق . (السامی فی الاسامی ).

معنی انقیاد

انقیاد. [ اِ ] (ع مص ) گردن دادن و کشیده شدن ستور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کشیده شدن ستور. (از اقرب الموارد). کشیده شدن و تن بدادن . (تاج المصادر بیهقی ). گردن دادن . (صراح اللغة). کشیده شدن . (مصادر زوزنی ) (از آنندراج ). استقاده . گردن نهادن . استسلام . تن دادن . (یادداش

معنی شوتاور

شوتاور. [ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طیبی توابع کهکیلویه ٔ شهرستان بهبهان .سکنه ٔ آن 225 تن . آب از چشمه . محصول آن غلات ، برنج ، پشم ، لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

معنی پیر سالخورد

پیر سالخورد. [ رِ خوَرْ / خُرْ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) پیرسالخورده . پیر کهنسال . || کنایه از شراب کهنه . (انجمن آرا). شراب کهنه ٔ انگوری . (آنندراج ).

معنی شمس الدین

شمس الدین . [ ش َ سُدْ دی ] (اِخ ) دوم ، ابن غیاث الدین . از پادشاهان آل کرت (جلوس 730-729). (فرهنگ فارسی معین ).

معنی شک دار

شک دار. [ ش َ ] (نف مرکب ) شک دارنده . دارای تردید: انسان (یا شخص ) چرا روزه ٔ شک دار بگیرد؟ (یادداشت مؤلف ).

معنی رادس

رادس . [ دِ ] (اِخ ) نام موضعی قریه مانند به تونس و مردمی در آن به عبادت مشغول . (معجم البلدان ). || نامی که به آن قسمت از مدیترانه که تونس در ساحل آن قرار دارد داده اند و بدین جهت بندر آن بندر رادس نامیده میشود. (معجم البلدان ). و نیز رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

معنی اسکابة

اسکابة. [ اِ ب َ ] (ع اِ) اُسکوبة. فلکه که بر سر خنورهای سرتنگ روغن و مانند آن نهندیا پاره ٔ چوب که در شکاف خیک کنند. (منتهی الارب ).

معنی اسحاق

اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن یحیی النقّاش الاندلسی . شهیر بابن الزرقالة المغربی القرطبی . وی مخترح آلت بدیعه ٔ نجومی موسوم به زرقاله است که رسائل عدیده در باب آن تألیف شده است . (کشف الظنون ).

معنی کردن

کردن . [ ک َ دَ ] (مص ) ساختن . (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء). درست کردن . ساختن . ترتیب دادن : و [ به صقلاب ] انگور نیست ولکن انگبین سخت بسیار است نبید و آنچه بدو ماند ازانگبین کنند و خُنب نبیدشان از چوب است و مرد بود که هر سال از آن صد خنب کند. (حدود العالم ). و از وی کرمی

معنی عامر

عامر. [ م ِ ] (اِخ ) ابن ذَبیان بطنی است از بکربن وائل از عدنانیه و آنان بنوعامربن ذبیان بن کنانةاند. (از معجم قبائل العرب ).

معنی حسن آباد

حسن آباد. [ ح َ س َ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش حومه ٔ شهرستان سنندج است . این دهستان در جنوب شهر سنندج واقع شده . محدود است از طرف شمال به دهستان حسین آباد از خاور به دهستان ییلاق و از باختر به دهستان کلاترزان و از جنوب به دهستان ژاوه رود. وضع طبیعی و هوای دهستان در بخش حو

معنی زقیدن

زقیدن . [ زِ دَ] (مص ) زق زق کردن . با آوازهای کوتاه و پیاپی ، بیتابی نمودن بچه ٔ شیرخوار. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).

معنی اکماء

اکماء. [ اِ ] (ع مص ) سماروغ ناک شدن زمین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بسیار سماروغ گشتن زمین . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). رجوع به سماروغ شود. || سماروغ خورانیدن قوم را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || پیر گردانی

معنی نافهم

نافهم . [ ف َ ] (ص مرکب ) نادان . بی عقل . (آنندراج ). ایهم . (از منتهی الارب ). نفهم .

معنی ساتباهن

ساتباهن . [ ت َ هََ ] (اِخ ) نام یکی از پادشاهان قدیم هند است . رجوع به ماللهند ص 65 س 15 شود.

معنی قولوقوماطی

قولوقوماطی . (معرب ، اِ) رجوع به قولوبیا شود.

معنی آب طلا

آب طلا. [ طِ / طَ ] (اِ مرکب ) آب زر. || آب اکلیل . و رجوع بکلمه ٔ طلا شود.

معنی خوش صفات

خوش صفات . [ خوَش ْ / خُش ْ ص ِ ] (ص مرکب ) آنکه صفت خوب دارد. با صفات نکو : ما چو شطرنجیم اندر برد و مات برد و مات ما ز تست ای خوش صفات . مولوی .

معنی بوسه بخش

بوسه بخش .[ س َ / س ِ ب َ ] (نف مرکب ) بخشنده ٔ بوس : چووقت باده بود باده گیر و باده گسار چو وقت بوسه بود بوسه بخش و بوسه ستان . فرخی .

معنی املا کردن

املاکردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اِکتاب . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). املال . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). مطلبی را تقریر و القا کردن تا دیگری بنویسد : دبیر پیش وی نشسته و نامه ای می نوشت و فضل املا همی کرد. (تاریخ بلعمی ). نامه ٔ فتح بخط عراقی و امیر املا کرد

معنی امپراطور

امپراطور. [ اِ پ ِ ] (اِ) رجوع به امپرتوری شود.

معنی ابن اعوج

ابن اعوج . [اِ ن ُ اَ وَ ] (اِخ ) ابوالفوارس امیرحسن بن محمد حموی . از اعیان و اکابر شام . خاندان او از طرف سلاطین آل عثمان متولی مناصب سیاسی بوده اند. مولد ابن اعوج حماة. و او معروفترین ِ شعرای عصر خویش است . چند بار از دست سلاطین عثمانی بحکومت معره و حماة و نواحی دیگر منصوب شده

معنی گوی بردن

گوی بردن . [ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) حمل کردن گوی از جایی به جای دیگر. منتقل ساختن گوی . || کنایه از زیادتی کردن و فایق آمدن است . (برهان قاطع) (مجموعه ٔ مترادفات ) (آنندراج ). پیشی گرفتن . - گوی از کسی بردن و گوی بردن از کسی ؛ پیشی گرفتن ومقدم شدن به دلیری یا علم یا صفت بر دیگری :

معنی افرازدان

افرازدان . [ اَ ] (اِ مرکب ) آوندی مانند نمکدان . چوب و مانند آن که در آن حوایج دیگ بدارند. بتازیش مفرحه خوانند. (آنندراج ). به ازاء موقوف آوندی مانند نمکدان . چوب و غیر آن که در آن حوائج دیگ بدارند. بتازیش مفرحه خوانند کذا فی القنیه . (مؤید).

معنی شهریار دوم

شهریار دوم . [ ش َ ریا رِ دُ وُ ] (اِخ ) از حکمرانان رویان و رستمدار از سلسله ٔ پادوسبان ملوک طبرستان معروف به گاوباره 286 - 301 هَ . ق . (از التدوین ).

معنی اسفرایینی

اسفرایینی . [ اِ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به اسفرایین و جماعتی بدان نسبت دارند. رجوع به اسفرائینی شود.

معنی درج کردن

درج کردن . [ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پیچیدن . تا کردن . || جمع نمودن . فراهم آوردن . (ناظم الاطباء) : دخلی که به عقل درج کردم در زیور او بخرج کردم . نظامی . سخن باید به دانش درج کردن چو در سنجیدن آنگه خرج کردن . نظامی . چندانکه کند بروز او خرج دوران نکند بسالها درج . نظام

معنی کانی

کانی . (ع ص ) نام گذارنده به کنیه . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).

معنی اوزون

اوزون . [ اُ زُن ْ ] (فرانسوی ،اِ) شکل دگروار اکسیژن با فرمول شیمیایی O3 (هر مولکول آن سه اتم اکسیژن دارد). گازی است آبی رنگ ، بی ثبات و با بوی نافذ. اثر آن از اکسیژن شدیدتر است . یک برابرونیم از اکسیژن سنگین تر است . در تخلیه ٔ برق در اکسیژن تشکیل می شود. پس از رعد و برق در هو

معنی آفرین خوان

آفرین خوان . [ ف َ خوا / خا ] (نف مرکب ) آفرین گوی : بجان آمدند آن سپاه مهان شدند آفرین خوان بشاه جهان . فردوسی . بر آن راه و رسم آفرین خوان شدند شهنشاه را بنده فرمان شدند. نظامی .

معنی صیدآباد

صیدآباد. [ ص َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پیشخور بخش رزن شهرستان همدان ، واقع در 42 هزارگزی جنوب خاوری قصبه ٔ رزن و یکهزارگزی قمیشانه . هوای آن معتدل و مالاریائی است . 194 تن سکنه دارد. آب آن از قنات . محصولش غلات و شغل اهالی زراعت است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران

معنی بول

بول . [ ب َ ] (ع اِ) کمیز. ج ، ابوال . (منتهی الارب ). آبی که از کلیه ها ترابد و در مثانه جمع گردد و بطور طبیعی دفع شود. ج ، ابوال . (از اقرب الموارد). شاش . و فارسیان با لفظ کردن بمعنی شاشیدن استعمال نمایند. (آنندراج ). کمیز و شاش . ج ، ابوال .(مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). شاشه

معنی در سعادت

در سعادت . [ دَ رِ س َ ] (اِخ ) باب السعادة. استانبول . قسطنطنیه . و رجوع به باب السعادة شود.

معنی قصر فلنج

قصر فلنج . [ ق َ ف َ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان نهرود بخش راین شهرستان بم واقع در 28000 گزی جنوب خاوری راین و 13000 گزی باختر شوسه ٔ بم به کرمان . موقع جغرافیائی آن کوهستانی و معتدل مالاریائی است . سکنه ٔ آن 80 تن است . آب آن از رودخانه و محصول آن غلات ، لبنیات و شغل اهالی زراعت

معنی تبری

تبری . [ ت َ ب َرْ ری ] (ع مص ) متعرض احسان کسی شدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ازقطر المحیط) (از ناظم الاطباء). || بیزاری . (ناظم الاطباء). بیزار شدن و دوری کردن . مثال : تبری شما را سبب نمی فهمم . فلان همیشه از ما تبری می کند. این لفظ در عربی بمعنی پیش آمدن است (؟) و

معنی حب الراسن

حب الراسن . [ ح َب ْ بُرْ را س ِ ] (ع اِ مرکب ) صاحب تحفه گوید: دانه ایست شبیه به مویزج و ملسا و غلافی دارد شبیه به قرطم و پهن و با اندک تندی و عطریت و گل نبات او شبیه به سوسن . و راسن درحرف راء مذکور است . در دوم گرم و خشک و مبهی و مقوی موی و مانع ریختن آن و جهت امراض بارده نافع

معنی غطش

غطش . [ غ َ ] (ع مص ) غطش لیل ؛ تاریک شدن شب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). تاریکی . (دزی ج 2 ص 217). || غطش کسی ؛ آهسته رفتن او از بیماری یا پیری . (از منتهی الارب ) (آنندراج ): غطش فلان غطشاً؛ مشی رویداً من مرض او کبر. (اقرب الموارد).

معنی عرزلی

عرزلی . [ ع َ زَ ] (اِخ ) در رجال لقب حسین بن علی بن خضربن صالح است . (از ریحانة الادب ج 3 ص 76).

معنی ذوالفقار

ذوالفقار.[ ذُل ْ ف ِ ] (اِخ ) نام کوهی بدیار عرب . (المرصع).

معنی معتذل

معتذل . [ م ُ ت َ ذِ ] (ع ص ) نکوهش پذیرنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آن که خود را ملامت می کند و نکوهش می نماید. (ناظم الاطباء). و رجوع به اعتذال شود.

معنی امنیت

امنیت . [ اَ نی ی َ ] (از ع ، حامص ) بی خوفی و امن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). بی بیمی . (فرهنگ فارسی معین ). ایمنی . (مؤید الفضلاء). || (اِ) جای امن . (آنندراج ). || (مص ) ایمن شدن . (ترجمان مهذب عادل بن علی ) (فرهنگ فارسی معین ). در امان بودن . (فرهنگ فارسی معین ). - امنیت

معنی علی پادشاه

علی پادشاه . [ ع َ ی ِ ] (اِخ ) (امیر...). وی خال سلطان ابوسعید بهادر بود و با ارپاخان که به سلطنت رسیده بود مخالفت می کرد و چون دلشادخاتون همسر ابوسعید بهادر نیز با او موافق بود، وی موسی خان را به پادشاهی برگزید و در رمضان سال 736 هَ . ق .دو لشکر در حدود جغتو و تغتو به یکدیگر رس

معنی تنه مند

تنه مند. [ ت َ ن َ / ن ِ م َ ] (ص مرکب ) تنومند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به تنومند شود.

معنی چله نشین

چله نشین . [ چ ِل ْ ل َ / ل ِ ن ِ ] (نف مرکب ) چلّه نشیننده . کسی که در چله خانه می نشیند و روزه داشته ریاضت می کشد. (ناظم الاطباء). آن کس که چهل روز به ریاضت و عبادت نشیند. مرتاضی که چهل روز ترک حیوانی کند. معتکف چله . آنکه در گوشه ٔ خلوت به شرایط و آداب چله نشستن عمل کند.آن کس

معنی سند

سند. [ س َ ن َ ](ع اِ) تکیه گاه . (غیاث ). آنچه پشت بوی گذارند. (غیاث ). بالش . تکیه . آنچه پشت بدو دهند. (یادداشت مؤلف ). آنچه پشت بدو باز نهند از بلندی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). تکیه . (دهار). مسند. || بلندی چیزی . (غیاث ). || جای بلند در بیابان . (دهار). || کوه . || روی کو

معنی مرامق

مرامق . [ م ُ م ِ ] (ع ص ) آنکه اندک اندک دوستی تو در دل اومانده باشد. (منتهی الارب ). آنکه از مودت و دوستی تو در دلش جز قلیلی باقی نمانده باشد. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || رجل مرامق ؛ بدخوی ناتوان . سَیّی ءالخلق عاجز. (متن اللغة) (اقرب الموارد).

معنی ششمین

ششمین . [ ش َ / ش ِ ش ُ ] (ص نسبی ، اِ) ششمی . هر چیز که در مرتبه ٔ شش واقع شده باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به ششم و شش شود.

معنی پلزین

پلزین . [ پ ُ ل ِ ] (اِخ ) نام قدیم ایالت رویگو در ایتالیا.

معنی شاعر

شاعر. [ ع ِ ] (اِخ ) جماعتی از علما که شعر گفته اند و شعرا که سماع حدیث کرده اند به این اسم مشهورند و از آنجمله اند ابوفراس همام بن غالب الفرزدق الشاعر التمیمی بصری که از ابن عمر و ابوهریره و دیگران روایت کرده و ابن ابی نجیح و مروان الاصفر و دیگران از وی روایت کرده اند و بسال 110

معنی لخج

لخج . [ ل َ خ َ ] (ع اِ) بدترین خم چشم که از چشم رود. (منتهی الارب ).

معنی اشارد

اشارد.[ اِ ] (اِخ ) یکی از قدمای علمای فرانسه . مولد وی بسال 1644 م . در روئن و وفات بسال 1724 م . در پاریس . بعض آثار او موجود است .

معنی مندیل بسر

مندیل بسر. [ م َ ب ِ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان گاودول است که در بخش مرکزی شهرستان مراغه واقع است و 107 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).