مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی راحب

راحب . [ ح ِ ] (اِخ ) نام زن بهمن . کی بهمن پسر اسفندیار بود و مادرش را نام اسنور بود از فرزندان طالوت الملک ، و نام او اردشیر بود، کی اردشیر درازانگل خواندندی او را و به بهمن معروف است ، و درازدست نیز گویند سبب آنکه برپای ایستاده و دست فروگذاشتی از زانوبند بگذشتی و اندرین معنی

معنی محبوبه

محبوبه . [ م َ ب َ ] (ع ص ) محبوبة. رجوع به محبوبة شود.

معنی چامین

چامین . (اِ) چامیر. چامیز.شاش . (برهان ). بول . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). کمیز. (ناظم الاطباء). ادرار. پیش آب . و رجوع به شاش شود. || غایط.(برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). و رجوع به غایط شود. || سرگین حیوانات را نیز

معنی نباذ

نباذ. [ ن ِ ] (ع مص ) مخالفت کردن و جدا شدن از کسی به خاطر ناخوش داشتن او. (اقرب الموارد). منابذة. (المنجد). || غلبه کردن سپاه در حرب . (از اقرب الموارد) (از المنجد). رجوع به منابذة شود. || بیع منابذة.بیعالحصاة. بیع القاء الحجر. رجوع به منابذة شود.

معنی جامه قبا کردن

جامه قبا کردن . [ م َ / م ِ ق َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از چاک کردن جامه باشد. (آنندراج ) : خلیفه جامه ٔ سوکش قبا کند چو غلامان که جان خواجه که سلطان دیر بود برآمد. خاقانی .

معنی طاهر مشهدی

طاهر مشهدی . [ هَِ رِ م َ هََ ] (اِخ ) میرزا محمدطاهر مشهور به وزیرخان برادر میرزا محمدرفیعبن محمد مشهدی ، متخلص به باذل متوفی به سال 1124 یا 1123 هَ . ق . رجوع به الذریعه ج 7 ص 91 شود.

معنی سقنطار

سقنطار. [ س ِ ق ِ ] (ع ص ) نقاد دانا. (منتهی الارب ). رجوع به المعرب جوالیقی ص 196 و نشوءاللغة ص 120 شود.

معنی هاشمی

هاشمی . [ ش ِ ] (اِخ ) عباس بن محمدعلی بن عبداﷲبن عباس ، مکنی به ابوالفضل . برادر سفاح و منصور خلیفه ٔ عباسی است . منصور، ولایت دمشق و همه شهرهای شام را به او واگذار کرد و در زمان هارون الرشید به امارت الجزیره رسید. منصوروی را به جنگ با رومیان فرستاد. وی مردی روشن بین و صاحب رأی

معنی ابوسهل

ابوسهل . [ اَ س َ ] (اِخ ) محمدبن علی هروی . رجوع به محمّد... شود.

معنی سندشاه

سندشاه . [س ِ ] (اِخ ) پادشاه سند. فرمانروای سند : یکی شاه کابل یکی سند شاه دگر جوگیان شاه با فر وگاه . فردوسی (چ بروخیم ج 7 ص 2250).

معنی طاقه

طاقه . [ ق َ ] (اِخ ) دهی است از بخش قلعه ٔ زراس شهرستان اهواز در 28هزارگزی باختری قلعه ٔ زراس . کنار شوسه ٔ مسجدسلیمان به هفت چشمه . جلگه . گرمسیر. مالاریائی با 140 تن سکنه . آب آن از چاه وقنات . محصول آن غلات . شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی

معنی علی

علی . [ ع َ ](اِخ ) ابن عبدالستار قوصی . رجوع به علی قوصی شود.

معنی مجزع

مجزع . [ م ُ زِ ] (ع ص ) ناشکیبا گرداننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کسی یا چیزی که ناشکیبا می کند و زاری می آورد. || آنکه هراس می آورد. (ناظم الاطباء).

معنی مدمل

مدمل . [ م ُ دَم ْ م ِ ] (ع ص ) آنچه جراحت را از ریم پاک کرده ، فراهم آرد. (غیاث اللغات ). هر چه به سبب تجفیف و تکثیف رطوبت سطح جراحت را لزج و چسبنده کرده و دهن زخم را بهم آورد، مانند دم الاخوین . (فرهنگ خطی ) (از قانون ابن سینا). چیز خشک بود که بهم چفساند دهان جراحت را چون دم ال

معنی نقاهة

نقاهة. [ ن َ هََ ] (ع مص ) به شدن و برخاستن از بیماری و هنوز ضعف باقی است . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). رجوع به نقه و نیز رجوع به نقاهت شود. || فهمیدن حدیث را. نقه . نقوه . نقهان . (اقرب الموارد). رجوع به نقه شود.

معنی اسد کاشی

اسد کاشی . [ اَ س َ دِ ] (اِخ ) مؤلف ریاض العارفین آرد: اسمش قاضی اسداﷲ وفاضلی است صاحب جایگاه . بشیخ مؤمن اخلاص و ارادت داشت . کرامت بسیار از وی ظهور می کرد. آخرالامر در کاشان برحمت ایزدی پیوست . مرقدش زیارتگاه است . از اوست : منصور وقت خود منم بهر هلاکم دار کو بانگ هو الحق می

معنی مهارلو

مهارلو. [ م ُ ] (اِخ ) دهی از بخش سروستان شهرستان شیراز. دارای 1291 تن سکنه . محصول آن غلات ،میوه و صیفی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

معنی می پرستی

می پرستی . [ م َ / م ِ پ َ رَ ] (حامص مرکب ) صفت و پیشه ٔ می پرست . باده گساری . می خوارگی : تا می پرستی پیشه ٔ موبد است تا بت پرستی پیشه ٔ برهمن . فرخی . مشو شیرین پرست ار می پرستی که نتوان کرد با یکدل دو مستی . نظامی . ز مستی همه می پرستی بود چه حاجت بود می چو مستی بود.

معنی علی

علی . [ ع َ ] (اِخ ) ابن وس . علی بن اسماعیل بن موسی بن علی بن حسن بن محمد دمشقی شافعی ، مشهور به ابن عمادالدین و به ابن وس و ملقّب به علاءالدین . رجوع به علی بن اسماعیل بن موسی بن ... شود.

معنی سادات جبرئیلی

سادات جبرئیلی . [ ت ِ ج َ رَ ] (اِخ ) از سادات مرتضوی هزارجریب و از اعقاب سیدعمادند که در قرن نهم و دهم در هزارجریب مازندران حکومت داشته اند. از این خاندان اند سید روح اﷲ متوفی به سال : 927 و پسرش سید عبداﷲ متوفی به سال 934. رجوع به ترجمه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 111 شود.

معنی زبان بندی

زبان بندی . [ زَ بام ْ ب َ ] (حامص مرکب ) اظهار و بیان گواهان بقید قلم درآوردن . (آنندراج ). شهادت شاهد. || افسونگری . (ناظم الاطباء). عملی که جادویان و دعانویسان ادعا کنند که دشمنان را از گفتارهای بد نزد پادشاه یا شوهر و غیره بازدارد. عمل سحری که دشمنان را از غیبت و بدگویی کسی ب

معنی اعانة

اعانة.[ اِ ن َ ] (ع مص ) نزدیک شتر آمدن به اعانه . (منتهی الارب ). نزدیک شتر آمدن برای اعانت . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || اعانه ٔ ابل و جز آن ؛ پیش چشم کردن آن تا آن را بچشم ببیند یا دست بر بالای چشم داشتن چنانکه عادت نگریستن است برای دیدن کسی یا چیزی . (از متن اللغة).

معنی لاغران

لاغران . [ غ َ ] (اِخ ) دهی از دهستان هرم و کاریان بخش جویم ، شهرستان لار. واقع در 36 هزارگزی جنوب باختری جویم و دامنه ٔ کوه الهر. دامنه گرمسیر و مالاریائی دارای 382 تن سکنه . فارسی محلی زبان . آب آن از چاه و محصول آن غلات و خرما و شغل اهالی زراعت و راه آن فرعی است . (فرهنگ جغراف

معنی ابوعبدا

ابوعبدا. [ اَ ع َ دِل ْ لاه ] (اِخ ) محمدبن عبداﷲبن یعقوب بن داود یعقوبی . رجوع به محمد... شود.

معنی اذ

اذ. [ اِ ] (ع حرف ربط) چون . برای آنکه . || آنگاه . و آن برای زمان ماضی است و گاهی برای مفاجاة آید بشرط که در جواب بینا یا بینما واقع شود و قد تکون زائدة نحو اذ واعدنا موسی (قرآن 51/2)؛ ای واعدنا. (منتهی الارب ).

معنی سیدره

سیدره . [ دَ رَ / رِ ] (اِ) نوعی از لعب و بازی . (ناظم الاطباء) (شعوری ج 2 ص 99). رجوع به سدره شود.

معنی ردعل

ردعل . [ رِ ع َ ] (ع اِ) بچگان خرد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

معنی غوله

غوله . [ ل َ / ل ِ ] (اِ) بمعنی غولَک . (فرهنگ جهانگیری ) (برهان قاطع) (آنندراج ). غُلَّک . طَبل . کولک . قُلَّک . رجوع به غولک و قلک شود. || انبار غله . (فرهنگ جهانگیری ) (برهان قاطع) (آنندراج ) : خشک زارا که کشتزار بود هر کجا غوله غوله زار بود. سنایی (از فرهنگ جهانگیری

معنی ابن فهد

ابن فهد. [ اِ ن ُ ف َ ] (اِخ ) ابوالثناء شهاب الدین محمودبن سلیمان . عالم و ادیب حلبی حنبلی . مولد او به دمشق به سال 644 هَ .ق . و وفات او هم بدانجا در 725 بوده است . چندی در مصر بوده و مدتی دیوان انشاء ملک ظاهر بیبرس داشته است . او راست : کتاب مقالةالعشاق .کتاب منازل الاحباب و م

معنی چقماق

چقماق . [ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «از قرای تربت حیدریه است که در سرحد واقع شده ، چهل خانوار سکنه دارد و زراعتش از آب قنات مشروب می شود. ساکنین این آبادی بعضی بلوچ اند و در ملک قریه شریک میباشند». (از مرآت البلدان ج 4 ص 251).

معنی اشروسنیة

اشروسنیة. [ اُ س َ نی ی َ ] (ص نسبی ) رجوع به اسروشنیة شود.

معنی سلفة

سلفة. [ س َ ل َ ف َ ] (ع اِ) گذشته و گذشتگان . (آنندراج ) (غیاث از منتخب و غیره ).

معنی نمک خوردن

نمک خوردن . [ ن َ م َ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) هم نمک شدن . مهمان شدن . (حاشیه ٔ وحید بر خسرو و شیرین نظامی ). هم غذا شدن : مرا پیوند اوخواری نیرزد نمک خوردن جگرخواری نیرزد. نظامی . سال ها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و حقوق صحبت بیکران ثابت شده . (گلستان ). || از خوان

معنی نامقدور

نامقدور. [ م َ ] (ص مرکب ) ناممکن . نامیسر.

معنی کت و کلفتی

کت و کلفتی . [ ک َ ت ُ ک ُ ل ُ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی کت و کلفت . ضخیمی . یُغُری .

معنی دئل

دئل . [ دُ ءِ / ءَ ] (ع اِ) شغال . دألان . || جانوری است چون راسو. (منتهی الارب ).

معنی دراق

دراق . [ دِ ] (ع اِ) ج ِ دَرَقَة. (منتهی الارب ). رجوع به درقة شود.

معنی زکزاکة

زکزاکة. [ زَ ک َ ] (ع ص ) زن بزرگ سرین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی معطس

معطس . [ م ِ طَ / م َ طِ ] (ع اِ) بینی . ج ، معاطس . (مهذب الاسماء). بینی بدان جهت که عُطاس از آن برآید. ج ، معاطس . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بینی . ج ، معاطس . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی خرواری

خرواری . [ خ َرْ ] (اِ) خروار. یک خروار. (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی درنگ آمدن

درنگ آمدن . [ دِ رَ م َ دَ ] (مص مرکب ) تأخیر کردن : ز کارش نیامد زمانی درنگ چنین باشد آن کو بود مرد جنگ . فردوسی . || ماندن . اقامت کردن . توقف کردن : به رفتن دو هفته درنگ آمدش تن آسان خراسان به چنگ آمدش . فردوسی . چو آباد جایی بچنگ آمدش برآسود و چندی درنگ آمدش . فرد

معنی بای تگین

بای تگین . [ ت َ ] (اِخ ) (... زمین داوری ) نام والی ناحیت زمین داور در زمان سلطان محمود غزنوی و او از نخستین غلامان سلطان محمود و سخت مورد توجه وی بوده است . رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص 106 و 107 و 108 شود.

معنی گیلک

گیلک . [ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد. واقع در 5500 گزی شمال باختر فیروزآباد و هزارگزی شوسه ٔ شیراز به فیروزآباد. محلی جلگه و هوای آن معتدل و سکنه ٔ آن 241 تن است . آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و برنج و شغل اهالی زراعت و صنایع دست

معنی زورآوری کردن

زورآوری کردن . [ وَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نیرو کردن . مقابله کردن . مبارزه کردن . جنگ و ستیز کردن : جنگ و زورآوری مکن با مست . سعدی (گلستان ). یکی پنجه ٔ آهنین راست کرد که با شیر زورآوری خواست کرد. سعدی (بوستان ). رجوع به زور و دیگر ترکیبهای آن شود.

معنی غریب کش

غریب کش . [ غ َ ک ُ ] (نف مرکب ) آنکه غریبان و بینوایان را آزار و اذیت کند.

معنی نامشی

نامشی . [ ] (اِخ ) از دهات سوادکوه است .رجوع به سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد ص 156 شود.

معنی فائغة

فائغة. [ ءِ غ َ ] (ع ص ) بوی خوش در بینی رسیده ٔ سست کننده . (منتهی الارب ). الرائحة المخشمة من الطیب و غیره . (تاج العروس ).

معنی وثام

وثام . [ وَ ] (ع مص ) خون آلود کردن سنگریزه پای را. (منتهی الارب ). در اقرب الموارد و المنجد به کسر واو به همین معنی آمده است .

معنی شهرک

شهرک . [ ش َ رَ ] (اِ مصغر) (از: شهر + «َ-َک »، تصغیر) شهر خرد. شهر کوچک : در میان دو کوه بر کنار دریا در آب شهرکی ساخت [ انوشروان ] . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 123). مایین ، شهرکی است در میان کوهستان . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 123). || از شواهدی که به دست آمده است و در زیر نقل می

معنی دمی

دمی . [ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به دم عربی . خونین . (از ناظم الاطباء). و رجوع به دم شود.

معنی محوض

محوض . [ م ُ ح َوْ وَ ] (ع ص ) مغاک که گرداگرد درخت کنند تا از آن آب خورد. (آنندراج ) (منتهی الارب ). گودی که گرداگرد درخت کنند تا از آن آب خورد. (ناظم الاطباء).

معنی ابومحمد

ابومحمد. [ اَ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) بشربن حسین الاصفهانی . محدث است . او از زبیربن عدی و از وی یحیی بن ابی بکیر کرمانی روایت کند.

معنی فریعی

فریعی . [ ف ُ رَ عی ی ] (ص نسبی ) منسوب به فریع که بطنی است از عبدالقیس . (سمعانی ).

معنی میدان

میدان . [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چالانچولان شهرستان بروجرد، واقع در 36 هزارگزی جنوب باختری بروجرد با 252 تن سکنه آب آن از قنات و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

معنی فروختن

فروختن . [ ف ُ ت َ ] (مص ) در اوستا ظاهراً فروخش به معنی صدا کردن وبه معرض فروش گذاشتن ، در پهلوی فرختن . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). چیزی را درقبال پولی به دیگری دادن . مقابل خریدن : سپهبد که مردم فروشد به زر نیابد بر این بارگه برگذر. فردوسی . دو گیتی به رستم نخواهم فروخت

معنی اجتذاذ

اجتذاذ. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) بریدن . || شکستن .

معنی لثغ

لثغ. [ل َ ] (ع مص ) الثغ گردانیدن کسی را. (منتهی الارب ).

معنی مقلهف

مقلهف . [ م ُ ل َ هَِ ف ف ] (ع ص ) شعر مقلهف ؛ موی بلند پراکنده ٔ ژولیده . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی پر فند و فعل

پر فند و فعل . [ پ ُ ف َ دُ ف ِ ] (ص مرکب ) در تداول عوام ، پرمکر و فسون . پرمکر و فسوس .

معنی حسام الدین

حسام الدین . [ ح ُ مُدْ دی ] (اِخ ) علی هندی . رجوع به علی ... شود.