مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی حقایق شناس

حقایق شناس . [ ح َ ی ِ ش ِ ] (نف مرکب ) شناسنده و عارف حقایق : حقایق شناسی جهاندیده ای هنرمندی آفاق گردیده ای . (بوستان ). چنین گفت مرد حقایق شناس کز این هم که گفتی ندارم هراس . (بوستان ). توان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس . (بوستان ).

معنی ابوزرعه

ابوزرعه . [ اَ زُ ع َ ] (اِخ ) محمدبن محمد دوستویه یا دستویه . محدث است .

معنی پاریاب

پاریاب . (اِخ ) فاریاب . شهری است بخراسان از گوَزگانان ، بر شاهراه کاروان و بسیار نعمت . (حدود العالم ). از شهرهای مشهور خراسان ، از اعمال گوزگانان که از آنجا تا بلخ شش منزل است : و دیگر آنکه از پاریاب سوی اندخود رفتن نزدیک است . (تاریخ بیهقی ). دیگر روز امیر به پاریاب رسید. (تار

معنی ارقم

ارقم . [ اَ ق َ ] (اِخ ) ابن ابی الارقم عبدمناف بن اسدبن عبداﷲ عمربن مخزوم . صحابی رفیعالشأن . فقط شش تن از صحابه بر او در اسلام آوردن سبقت گرفته بودند. سرای او به مکه ((دارالأسلام )) خوانده میشد و رسول صلی اﷲ علیه و آله و سلم در آنجا مردم را به اسلام دعوت میفرمود و عمربن الخطا

معنی رودخونی

رودخونی . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان حتکن بخش جبال بارز از شهرستان کرمان واقع در 50هزارگزی شمال شرقی زرند و 2هزارگزی باختر راه مالرو خانوک به راور. دارای 15 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

معنی قیچی کردن

قیچی کردن . [ ق َ / ق ِک َ دَ ] (مص مرکب ) قیچی زدن . (فرهنگ فارسی معین ).

معنی پیت

پیت . (اِخ ) نام تنگه ای است در انتهای جنوبی شیلی در کشور ماژلان و در بین جزیره ٔشاتام و ساحل پتاگونیا و آن از سوی شمال غربی بجانب جنوب شرقی امتداد یافته است . (قاموس الاعلام ترکی ).

معنی عبدا

عبدا. [ ع َ دُل ْ لاه ] (اِخ ) ابن محمدبن علی عجمی الشنشوری . وی فرضی و از فقهاء شافعیه و خطیب جامعه الازهر مصر بود. از تألیفات او است : قرة العینین فی مساحة ظرف القلتین در فقه . الفوائد الشنشوریه فی شرح منظومةالرحبیه در فرائض . الفوائد المرضیه فی شرح الملقبات الوردیه .وی به سال

معنی مستمجد

مستمجد. [ م ُ ت َ ج ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی ازاستمجاد. کسی یا چیزی که افزونی می گیرد و یا افزونی می خواهد. (از ناظم الاطباء). رجوع به استمجاد شود.

معنی دست نما

دست نما. [ دَ ن ُ / ن ِ / ن َ ] (ن مف مرکب ) دست نموده . نشان داده شده به دست . انگشت نما : نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو دست نمای خلق شد قامت چون هلال من . سعدی (بدایع).

معنی مرافاءة

مرافاءة. [ م ُ ف َ ءَ ] (ع مص ) مدارا کردن با کسی . (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء). || وداد و دوستی ورزیدن در معامله . (از متن اللغة). دوستانه و با سازواری معامله کردن : رافأه فی البیع؛ حاباه فیه و داراه . (از اقرب الموارد).

معنی شکرینه

شکرینه . [ ش َ ک َ ن ِ یا ن َ ] (ص نسبی ، اِ) منسوب به شکر. شکرین . شکری . شیرین . (یادداشت مؤلف ). || نوعی از حلوای شکر که به تازی ناطف گویند. (از انجمن آرا) (از برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ناطف . قباط. قبیط. قبیطاء. قبیطی . شکرینه که حلواییست . (منتهی الارب ) (یادداشت م

معنی وکوب

وکوب . [ وُ ] (ع مص ) وکب . وکبان . فراخ رفتن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به وکب و وکبان شود.

معنی فتح آباد

فتح آباد. [ ف َ ] (اِخ ) یکی از دهستانهای بخش بافت شهرستان سیرجان ، که از شمال به دهستان گوغر، از خاور به دهستان حومه ٔ بافت ، از جنوب به دهستان جمیل آبادو از باختر به دهستان بلورد محدود است . جلگه ای سردسیر است . محصول عمده ٔ آن غلات و پنبه و شغل اهالی زراعت و گله داری است . از

معنی حسن صنهاجی

حسن صنهاجی . [ ح َ س َ ن ِ ص َ ] (اِخ ) ابن علی بن تمیم بن المعزبن بادیس . از پادشاهان صنهاجی مغرب . در مهدیه در 503 هَ . ق . و 1109 م . متولد شد و در 515 هَ . ق . پس از پدربه تخت نشست ، پس روجار حاکم سیسیل به او تاخت و از مهدیه بیرونش کرد، لیکن موحدان به او کمک کرده و او را به ح

معنی خازن

خازن . [ زِ ] (اِخ ) ابوجعفر الخازن او الخازنی ، از علماء قرن دوازدهم میلادی است کنیة او اشهر از اسم عجمی النسب اوست . وی خبیر بحساب و هندسه و عالم به ارصاد عمل به آن بوده است . (معجم المطبوعات ج 1 ص 809). رجوع به خازنی و حازنی شود.

معنی خالد

خالد. [ ل ِ] (اِخ ) ابن خلی کلاعی مکنی به ابوالقاسم . وی از تابعان است و حدیث دارد. رجوع به ابوالقاسم خالد شود.

معنی منحب

منحب . [ م ُ ن َح ْح ِ ] (ع ص ) سیر منحب ؛ سیر شتاب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). سیر سریع. (اقرب الموارد).

معنی نهیدن

نهیدن . [ ن ِ / ن َ دَ ] (مص ) نهادن . (برهان قاطع) (جهانگیری ) (انجمن آرا). گذاشتن . (برهان قاطع). نشاندن . نصب کردن . (ناظم الاطباء). رجوع به نهادن شود. || ترک کردن . (ناظم الاطباء). رجوع به نهادن و وانهادن شود. || نهان کردن . (رشیدی ). || غم خوردن . اندیشه کردن . (رشیدی ) (بره

معنی مزیدنی

مزیدنی . [ م َ دَ ] (ص لیاقت ) چشیدنی . || مکیدنی . هر چه که قابل مکیدن باشد. آنچه بتوان مکید.

معنی حاسی

حاسی . (ع ص ) نعت فاعلی از حسو. آشامنده .

معنی گزندر

گزندر. [ گ َ زَ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان براکوه بخش جغتای شهرستان سبزوار، واقع در 24 هزارگزی جنوب خاوری درمیان و 14 هزارگزی شمال طبس . هوای آن معتدل و دارای 279 تن سکنه است . آب آنجا از قنات تأمین میشود و محصول آن غلات پنبه کنجد، زیره و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است .

معنی تقیض

تقیض . [ ت َ ق َی ْ ی ُ ] (ع مص ) مانندگی کردن . (تاج المصادر بیهقی ).مانند و مشابه شدن . || آماده شدن جهت کسی و سببی برانگیختن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بیوفتیدن دیوار. (تاج المصادر بیهقی ). شکافتن دیوار و فرودریدن و ویران شدن و افتادن آن . (منتهی

معنی عوضی

عوضی . [ ع ِ وَ ] (ص نسبی ، ق ) منسوب به عوض . آنچه بجای چیز دیگری آید. بدل . (فرهنگ فارسی معین ). || معادل و مساوی . تلافی . (ناظم الاطباء). || اشتباهی . (فرهنگ فارسی معین ): این کفشهای من عوضی است ؛ یعنی اشتباهی است . - بچه ٔ عوضی ؛ به اعتقاد قدما، بچه که جنها او را برده و ب

معنی کارانی

کارانی . (اِخ ) دهی از دهستان دلاور بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار، واقع در 15هزارگزی شمال باختری دشتیاری . کنار راه مالرو و قصر قند به دشتیاری . جلگه . گرمسیر مالاریائی . سکنه 250 تن . آب از باران و چاه . محصول آنجا حبوبات ، ذرت ، لبنیات . شغل اهالی زراعت ،گله داری . راه آنجا مالر

معنی ابوعبدا

ابوعبدا. [ اَ ع َ دِل ْ لاه ] (اِخ ) عمار. مولی بنی هاشم . تابعی است .

معنی نصرآباد

نصرآباد. [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رستاق بخش خلیل آباد شهرستان کاشمر در دوهزارگزی مغرب خلیل آباد، بر سر راه کاشمر به بردسکن ، در جلگه ٔ گرمسیری واقع است و 1070 تن سکنه دارد. آبش از قنات ، محصولش غلات و زیره و انگور، شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

معنی دشت نظیر

دشت نظیر. [ دَ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان پنجکرستاق بخش مرکزی شهرستان نوشهر. سکنه ٔ آن 150 تن . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات و ارزن و لبنیات . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).

معنی اعترافات

اعترافات . [ اِ ت ِ ] (ع اِ) اقرارها. اعترافها. ج ِ اعتراف . (ناظم الاطباء).

معنی رودبار

رودبار. (اِخ ) دیهی است از دیههای بغداد. (از معجم البلدان ).

معنی آرن

آرن .[ رَ ] (اِ) بندگاه میان ساعد و بازو از برون سوی یعنی جانب وحشی . آرنج . وارن . رونکک . مرفق : زمانی دست کرده جفت رخسار زمانی جفت زانوکرده آرن . آغاجی .

معنی فرازآمده

فرازآمده . [ ف َ م َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) آمده . پدیدشده . مخلوق . آفریده : رفتند یکان یکان فرازآمدگان کس می ندهد نشان بازآمدگان . (منسوب به خیام ). رجوع به فراز شود.

معنی دمپ

دمپ . [ دَ ] (اِ صوت ) آواز چیزی را گویند که از بلندی به زیر افتد. (لغت محلی شوشتر).

معنی کیلواس

کیلواس . [ کیل ْ ] (اِخ ) نام شهری است که تولد شاکمونی که به اعتقاد کفره ٔ هند پیغمبر صاحب کتاب است آنجا باشد. (برهان ). نام شهری بوده از هندوستان که شاکمونی که گروهی از اهالی هندوستان او را پیغمبر دانسته اند از آنجاست . (آنندراج ). نام شهری که تولد شت شاکمونی که پیغمبر هندوان با

معنی جوفیاء

جوفیاء. (اِ) رجوع به جوفی شود.

معنی آهن کرسی

آهن کرسی . [ هََ ک ُ ] (اِ مرکب ) سندان .

معنی والوچانیدن

والوچانیدن . [ دَ ] (مص مرکب ) تقلید کردن و گفتگو کردن و حرف زدن شخصی را به طریق آن شخص واگفتن . (برهان قاطع) (آنندراج ). تقلید کردن و گفتگو کردن و حرف زدن به نحوی که دیگری می کند و حرف می زند. (ناظم الاطباء). والوچیدن کسی را. تقلید او را درآوردن . ادای او را درآوردن . (یادداشت م

معنی فریزان

فریزان . [ ف َ ] (اِخ ) نام قریه ای است از قرای هرات که بر در شهر واقع شده و آن را فریزه نیز گویند. (آنندراج ). فریزن . رجوع به فریزن شود.

معنی شمس آباد

شمس آباد. [ ش َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. سکنه ٔ آن 202 تن . راه ماشین رو دارد. آب آن از قنات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

معنی جحدم

جحدم . [ ج َ دَ ](اِخ ) حمسی . درباره ٔ او روایتی نقل شده که بخدمت رسول (ص ) آمد و حضرت در حق وی دعا کرد. ممکن است این شخص همان جحدم جهنی باشد و روایت مذکور از دو طریق نقل شده باشد. رجوع به الاصابة فی تمییز الصحابة شود.

معنی ابن قریعه

ابن قریعه . [ اِ ن ُ ق ُ رَ ع َ ] (اِخ ) قاضی ابوبکر محمدبن عبدالرحمن بغدادی ،از جمله ٔ وزیر ابومحمد مهلبی . او در سندیه از اعمال بغداد منصب قضا داشته و مردی لطیفه گو و حاضرجواب بوده و طرائف او در کتب نوادر مذکور و مشهور است . صاحب بن عباد وی را دیدار کرده و گوید سخنان او را ظریف

معنی ابوالعباس

ابوالعباس . [ اَ بُل ْ ع َب ْ با ] (اِخ ) ولیدبن عبدالملک . رجوع به ولید... شود.

معنی آل طاهر

آل طاهر. [ ل ِ هَِ ] (اِخ ) طاهریان . نام سلسله ای از امرای خراسان از اولاد طاهربن حسین بن مصعب ، ملقب بذوالیمینین . این دوده ٔ ایرانی از205 تا 259 هَ .ق . در خراسان استقلال داشته اند. طاهر ذوالیمینین سرسلسله ٔ آنان ، سردار مشهور عباسیان (که در قصیده ای معروف ، بایرانی بودن خویش

معنی شهروراز

شهروراز. [ ش َ وُ ] (اِخ ) شهربراز. فرخان . یکی از سرداران اواخر دوره ٔ ساسانی که او را «رومیزان » میگفتند و لقب او شهروراز بود. وی درزمان خسرو بلاد شام و بیت المقدس را گرفته بمحاصره ٔ قسطنطنیه همت گماشت ولی وسیله ٔ عبور از بسفور و ورود بساحل اروپایی را نداشت ، عاقبت هرکلیوس (هرق

معنی نارستگار

نارستگار. [ رَ ] (ص مرکب ) که رستگار نیست . هالک . مقابل رستگار، به معنی ناجی . رجوع به رستگار شود.

معنی بهمنیار

بهمنیار. [ ب َ م َن ْ ] (اِخ ) ابوالحسن مرزبان دیلمی معروف به کیا رئیس . رجوع به ابوالحسن بهمنیار شود.

معنی ستردن

ستردن . [ س ِ / س ُ ت ُ دَ ] (مص ) (از: ستر+ دن ، پسوند مصدری ) رجوع کنید به ستوردن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). محو. (مجمل اللغة)(تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ) (دهار). محو کردن . نابود کردن . (ناظم الاطباء). زدودن : به لشکر چنین گفت هومان گرد که اندیشه از دل بباید ستر

معنی امرئة

امرئة. [ اَ رِ ءَ ] (ع اِ) ج ِ مَری ٔ. رجوع به مری شود.

معنی حذم

حذم . [ ح ُ ذَ ] (ع ص ) مرد کوتاه که گام نزدیک گذارد. (منتهی الارب ).

معنی نادمة

نادمة. [ دِ م َ ] (ع ص ) تأنیث نادم است . زن پشیمان . (ناظم الاطباء). ج ، نادمات ، نوادم . رجوع به نادم شود.

معنی گناهکار

گناهکار. [ گ ُ ] (ص مرکب ) بزهمند و سیاهکار و عاصی . (آنندراج ). بزه کار. اهمند. تباه کار. تبه کار. آثِم . اَثیم . اَثوم . جارِش . جافی . جَریم . مُجرِم . (منتهی الارب ). جائِب .(ناظم الاطباء). حارِج . حَرِج . (منتهی الارب ). خاطِی .(دهار). عاصی . مُذنِب . مُسی ٔ. مُقَصِّر. (ناظم

معنی تضبط

تضبط. [ ت َ ض َب ْ ب ُ ] (ع مص ) به قهر و بندی گرفتن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گرفتن کسی را به حبس و قهر.(از اقرب الموارد). به قهر و اسیری گرفتن کسی را. (ناظم الاطباء). || به پاره ٔ گیاه رسیدن گوسپندان و شتابی کردن آنان در چرا. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (ا

معنی امیریه

امیریه .[ اَ ری ی َ ] (اِخ ) دهی است از بخش رزن شهرستان همدان با 177 تن سکنه . آب آن از قنات و چشمه و محصول آن غلات و حبوب است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

معنی حسین آباد

حسین آباد. [ ح ُ س ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودمیان خواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه . واقع در شش هزارگزی شمال باختری قصبه رود و 2هزارگزی باختر شوسه ٔ عمومی تربت حیدریه به نیازآباد. ناحیه ای است واقع در جلگه ، گرمسیر. دارای 60 تن سکنه میباشد. فارسی زبانند. از قنات مشروب میشو

معنی حسن سیرافی

حسن سیرافی . [ ح َ س َ ن ِ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن مرزبان نحوی اصلش ازسیراف ، مکنی به ابوسعید از بلاد فارس بود و در عمان فقه آموخت و به بغداد متولی قضا گشت و همانجا در 368هَ . ق . درگذشت . وی معتزلی بود و با مزد نویسندگی زندگی می گذرانید. او راست : «اخبار النحویین البصریین »،«صنعةال

معنی مل

مل . [ م ِ ] (فعل نهی ) مخفف «مهل » فعل نهی از«هلیدن ». (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مل که چشم بد بر آن عارض رسد زود درده بانگ تکبیر ای پسر. سنائی (یادداشت ایضاً).

معنی عنن

عنن . [ ع َ ن َ ] (ع اِمص ) پیش آمدگی و پیش گیری چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اسم مصدر است ازعنن . (از اقرب الموارد). || نامردی و عدم توانایی بر نزدیکی زنان . (ناظم الاطباء). || (اِ) جانب و ناحیه . || ناحق گرفته و باطل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || آنچه از آ

معنی باز کردن

باز کردن . [ ک َدَ ] (مص مرکب ) گشودن . گشادن . (ناظم الاطباء). منفرج کردن . فراز کردن . وا کردن . مقابل بستن : آن کس که بر امیر در مرگ باز کرد بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد. ابوشکور. باز کردم در و شدم به کده در کلیدان نبود سخت کده . طَیّان . در کلبه ٔ نامور باز کرد ز داد و

معنی قاضی نجم الدین

قاضی نجم الدین . [ن َ مُدْ دی ] (اِخ ) طبسی . رجوع به قاضی طبسی شود.

معنی عبید

عبید. [ ع ُ ب َ ](اِخ ) ابن عوف بن عمر از اوس از قحطان . جدی جاهلی است و از نسل اوست بعضی از صحابه . (از الاعلام زرکلی ).