مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی غسال

غسال . [ غ َس ْ سا ] (ع ص ) صیغه ٔ مبالغه از غَسْل . جامه شوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شوینده . سخت شوینده . || مرده شوی . (آنندراج ). کسی که شغل وی شستن مرده ها بود. (ناظم الاطباء) : به در خانه ٔ غسال رفت و گفت : میترسم که ناگاه اجل برسد و کسی غم من نخورد. بریانی در دکان دار

معنی ابویوسف

ابویوسف . [ اَ بو س ُ ] (اِخ ) جنی . از روات است .

معنی قرن

قرن . [ ق َ ] (اِخ ) دهی است در یمامه . (منتهی الارب ).

معنی شش انگشتی

شش انگشتی . [ ش َ / ش ِ اَ گ ُ ] (ص نسبی ) شش کلکی . (یادداشت مؤلف ). دارای شش انگشت . اعنش . آنکه او را شش انگشت بردست باشد. (یادداشت مؤلف ). رجوع به شش انگشت شود. - سادات شش انگشتی ؛ سلسله ای از سادات که به ارث غالباً شش انگشت بر دست داشتند و از این رو پیش عوام شیعه ماننداجا

معنی باد خوش

باد خوش . [ دِخوَ / خُش ْ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) نسیم . (دهار) (دستور اللغه ) (زمخشری ). طَلّة. طِلا. (منتهی الارب ).

معنی تنعنع

تنعنع. [ ت َ ن َ ن ُ ] (ع مص ) دور گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مضطرب وپراگنده شدن (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).اضطراب و تمایل . (اقرب الموارد). || پیچ پیچان رفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

معنی حیفا

حیفا. (اِخ ) بندری به فلسطین دارای 100هزار سکنه و محصولات عمده ٔ آن زیتون و مرکبات است .

معنی سالم

سالم . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن وابصة الاسدی . طبری و غیره او را صحابی دانسته اند ولی ابن حبان او را از تابعین شمرده است و وی از پدرش روایت کند و اهل جزیرة از او روایت میکنند، وی در آخر خلافت هشام درگذشته است . در نسبت او اختلاف است . مرزبانی نویسدوی شاعری مسلمان و متدین و عفیف بوده اس

معنی ناهنجیدن

ناهنجیدن . [ هََ دَ] (مص منفی ) مقابل آهنجیدن . رجوع به آهنجیدن شود.

معنی تلسک

تلسک . [ ت ِ ل ِ ] (اِ) خوشه ٔ کوچک انگور باشد که جزو خوشه ٔ بزرگ است یعنی بر خوشه ٔ بزرگ چسبیده است . (آنندراج ). خوشه ٔ کوچک انگور که یک جزء از خوشه ٔ بزرگ است . (ناظم الاطباء).

معنی کدونیمه

کدونیمه . [ ک َ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) قِنَینه بود. (فرهنگ اسدی ). کوزه و ظرف شرابخواری را گویند. (برهان ) (آنندراج ) : لعل می را ز سرخ خم برکش در کدونیمه کن به پیش من آر. رودکی (از فرهنگ اسدی ).

معنی حرف ادنی

حرف ادنی . [ ح َ ف ِ اَ نا ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) هفت حرف از حروف ظلمانی را اهل جفر بدین نام خوانند. رجوع به حرف نورانی شود.

معنی عرفجة

عرفجة. [ ع َ ف َ ج َ ] (اِخ ) ابن شریح . صحابی است . (از منتهی الارب ).

معنی چراغ دیواری

چراغ دیواری . [ چ َ / چ ِ غ ِ دی ] (ترکیب وصفی ، اِمرکب ) چراغ دیوارکوب . رجوع به چراغ دیوارکوب شود.

معنی بچه دره

بچه دره . [ ب َ چ َ / چ ِ / ب َچ ْ چ ِ دَرْ رِ ] (اِخ ) دهی از دهستان جرگلان بخش مانه ٔ شهرستان بجنورد، کوهستانی ، گرمسیر. سکنه ٔ آن 558 تن ، شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی جریث

جریث . [ ج ِ رْ ری ] (ع اِ) مارماهی . (دهار) (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ) (آنندراج ). قسمی از ماهی بی پشیز. و بعضی آن را مارماهی گفته اند و بعضی غیر آن . (ناظم الاطباء). نوعی ماهی است . (از اقرب الموارد). و منه جمیع السمک حلال غیر الجریث ». (از اقرب الموارد). و فی ال

معنی امیران

امیران . [ اَ ] (اِخ ) دهی است از بخش شهرستان خرم آباد با 240 تن سکنه . آب آن از چشمه و محصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

معنی سرشوی

سرشوی . [ س َ ] (نف مرکب ،اِ مرکب ) آنکه سر را بشوید. شوینده ٔ سر. || سرتراش . (برهان ) (رشیدی ) (انجمن آرا) : خاک بر سر شاعری را کاشکی بودمی سرشوی یا نه پای باف . شمس فخری (از انجمن آرا). || حجام . (برهان ) (انجمن آرا). || نوعی از گِل که بدان سر شویند و گِل سرشوی گویند. (بره

معنی معین شدن

معین شدن . [ م ُ ع َی ْ ی َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تعیین شدن . معلوم شدن : تا خادم نیکبخت معین شود. (اوصاف الاشراف ص 9).

معنی ابوالحسن

ابوالحسن . [ اَ بُل ْ ح َ س َ ] (اِخ ) علی بن اسحاق مروزی . تابعی است .

معنی جامع جیوشی

جامع جیوشی . [ م ِ ع ِ ج ُ ] (اِخ ) این مسجد که از قدیمترین مساجد اسکندریه است در سوق العطارین واقع شده و بدین جهت بمسجد العطارین شهرت یافته است . بدرالجمالی وزیر المستنصر باللّه خلیفه ٔ فاطمی در سال 447 هَ .ق . و به حاجتی به اسکندریه رفت و این مسجد را خراب دید و امر به تجدید بنا

معنی محدثة

محدثة. [ م ُ ح َدْ دِ ث َ ] (اِخ ) فرقه ای از مرجئه و اصحاب حدیث که به امامت امام موسی کاظم و امام رضا قائل شده و این عقیده را فقط برای پیشرفت کار دین و از راه تصنع اختیار کرده بودند و پس از رحلت امام هشتم به عقیده ٔ خود برگشتند (فرق ص 73) (خاندان نوبختی عباس اقبال ص 263).

معنی اعداد مسطح

اعداد مسطح . [ اَ دِ م ُ س َطْ طَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) و این آن است که از دو عدد بجای آید که یکی چند بار دیگر کنی اگر این دو عدد یکدیگر را راست باشند این مسطح که از آن گرد آید مربع باشد و یکی از این دو عدد او را جذر باشد همچون 3 که 3 بار کنی 9 شود. این 9 مربع باشد و 3 جذر او

معنی دهالک

دهالک . [ دَ ل ِ ] (اِخ ) چند پشته اند سیاه در بلاد عرب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

معنی ماهان

ماهان . (اِخ ) نام مردی . (منتهی الارب ). نامی از نامهای ایرانی ... (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چنانکه نام قهرمان داستان پنجم از داستانهای هفت پیکر نظامی ماهان است : بود مردی به مصر ماهان نام منظری خوبتر زماه تمام . نظامی (هفت پیکر چ وحید ص 236).

معنی ارکنت

ارکنت . [ اَ ک ُ ] (معرب ، اِ) اَرخون . اَرکئون . اَرکون . در قدیم ، قاضی بزرگ جمهوریهای یونان . || مهتر ترسایان . || رئیس . حاکم . ج ، اراکنة: فلما علم الرؤساء فی وقته من الکهنة والاراکنة. (عیون الانباء ج 1 ص 45 س 7 در ترجمه ٔ سقراط). و رجوع باراکنه و ارخون و ارکئون شود.

معنی طبرنه

طبرنه . [طَ ب َ ن َ ] (معرب ، اِ) معرب از اسپانیولی ، میخانه . میکده . کاباره . ج ، طبرنات ، طبارن . (دزی ج 2 ص 21).

معنی حزن

حزن . [ ح َ ] (اِخ ) ابن الحارث العنبری . پدر محجن است . جاحظ داستانی درباره ٔ او آورده است . (البیان و التبیین ج 3 ص 246).

معنی دررودی

دررودی . [ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان عربخانه ٔ بخش شوسف شهرستان بیرجند واقع در 56 هزارگزی شمال شوسف و 18 هزارگزی خاور هشتوکان . آب آن از قنات و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی عبدالمطلب

عبدالمطلب . [ ع َ دُل ْ م ُطْ طَ ل ِ ] (اِخ ) ابن هاشم بن عبدمناف ، مکنی به ابوالحارث . بزرگ قریش در زمان جاهلیت و از بزرگان عرب بود. وی مردی عظیم الشأن و رفیعمنزلت و متصف به اوصاف حمیده و مشتهربه افعال پسندیده بود. فصیح اللسان ، حاضرالقلب بود.وی جد پدری حضرت رسول و علی بن ابی ط

معنی قصف البطن

قصف البطن . [ ق َ ص ِ فُل ْ ب َ ] (ع ص مرکب ) آنکه به وقت گرسنگی سست و فروهشته گوشت گردد و تاب نیارد گرسنگی را. (منتهی الارب ). الذی اذا جاع استرخی و فتر و لم یحتمل الجوع . (اقرب الموارد).

معنی بیف

بیف . (اِ) بیو. این دو نام را در کردستان به ارژن دهند. رجوع به ارژن شود. (یادداشت مؤلف ).

معنی ناشری

ناشری . [ش ِ ] (اِخ ) ابراهیم بن عیسی . رجوع به ناشریون شود.

معنی فشفاش

فشفاش . [ ف ُ ] (اِ) گیاهی است از تیره ٔ برغست ها و علفی است که دارای برگهای ساده ٔ بیضوی نوک تیز می باشد که بیشتر درپای ساقه نزدیک ریشه جمع شده اند. گلهایش دارای آرایش گرزن دو سویه است . رنگ گلها بیشتر آبی و گاهی سفیداست . این گیاه در مناطق معتدل آسیا و اروپا میروید و میوه ٔ آن

معنی گماردن

گماردن . [ گ ُ دَ ] (مص ) پهلوی گومارتن . (از گمار + دن =تن ، پسوند مصدری ) پازند گوماردن ، افغانی گومارال (واگذاردن ، تسلیم کردن )، ارمنی گومارل . (جمع کردن ) فرستادن ، تسلیم کردن . رجوع به فرستادن شود. اجازه و رخصت دادن . سفارش کردن . نصب کردن . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ

معنی اشک خونین

اشک خونین . [ اَ ک ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) اشک سرخ . (آنندراج ) : اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند درد عشق است و جگرسوز دوائی دارد. حافظ (دیوان چ قزوینی - غنی ص 84). و رجوع به اشک پیازی و اشک جگرگون و اشک حنائی و اشک خون آلوده و اشک خونی شود.

معنی زهر

زهر. [ زَ] (ع اِ) ج ِ زَهْرة. شکوفه ٔ درخت . (دهار). شکوفه . (ملخص اللغات حسن خطیب ). ازهار. جج ، ازاهیر. (از منتهی الارب ). شکوفه ٔ همه ٔ گیاهان . مفرد آن زهرة. ج ، اَزْهار. جج ، اَزاهِر. (از اقرب الموارد). شکوفه و خوشه .ج ، اَزْهار. (آنندراج ). ج ِ زَهَرة و زَهْرة. || زهرالحجر؛

معنی تالیدن

تالیدن . [ دَ ] (مص ) تنها شعوری این کلمه را بمعنی یغماگری آورده و شاهدی هم ندارد. رجوع به لسان العجم شعوری ج 1 ص 286 شود.

معنی جباری

جباری . [ج ِ ] (اِخ ) منسوبست به جباره که نام جد ابوالقاسم عمران بن موسی بن یحیی بن جباره باشد. (انساب سمعانی ).

معنی شهراه

شهراه . [ ش َ ] (اِ مرکب ) مخفف شاهراه . جاده ٔعام و جاده ٔ وسیع بزرگ . (ناظم الاطباء) : دگر گوشت که شهراه کلامست دلت زو با معانی ّ تمامست . ناصرخسرو. شهراه مردمی است سبیل الرشاد تو زآن مردمی تو کز ره نامردمی گمی . سوزنی . تا نبرّد تیغت اسماعیل را تا کنی شهراه قعر نیل را.

معنی طور

طور. (اِخ ) از حدود و نواحی بیضاست به فارس به چهارفرسنگی بیضا بر سر راه شیراز به سمیرم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص 129 و 161).

معنی منتظمی

منتظمی . [ م ُ ت َ ظِ ] (حامص ) منتظم بودن . مرتب و بسامان بودن : چشم بد دور که بس منتظم است آن دولت آری آن دولت را منتظمی معهود است . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص 56). رجوع به مُنتَظِم شود.

معنی بیدر

بیدر. [ ب َ دَ ] (ع اِ) خرمن . (منتهی الارب ) (دهار). انباشته ٔ گندم . (از لسان العرب ). چاش . - امثال : الحفنة تدل علی البیدر . (یادداشت مؤلف ). از قبیل مشت نمونه خروار. || خرمنگاه . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). محلی که گندم را در آن بکوبند. (از اقرب الموارد). جایی که طعام

معنی بارر

بارر. [ رِ ] (اِخ ) یکی از طرفداران انقلاب کبیر فرانسه و از رفقای روبسپیر و دیگر انقلابیون بوده که در محاکمه ٔ لوئی شانزدهم سمت ریاست داشت ولی انقلابیون وی را نفی و تبعید کردند. پس از واقعه ٔ 1830 م . بفرانسه بازگشت و در سال 1841 در 86 سالگی درگذشت . پاره ای از خطابه ها و آثار

معنی بطی

بطی ٔ. [ ب َ ] (ع ص ) سست رو. ج ، بِطاء. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). درنگ کننده و آهسته . (آنندراج ) (غیاث ) (فرهنگ نظام ) (از مهذب الاسماء). آهسته و سست و کند. (ناظم الاطباء). مقابل تند و سریع : ...طایفه ٔ حکماء هندوستان در فضایل بزرجمهر سخن می گفتند به آخر جز این عیبش ندانست

معنی انزها

انزها. [ ] (اِخ ) دهی است از بخش فیروزکوه شهرستان دماوند با 635 تن سکنه . آب آن ازرودخانه ٔ حبله رود و محصول آن غلات ، حبوب و انواع میوه های سردسیری است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).

معنی خط نشسته

خط نشسته . [ خ َطْ طِ ن ِ ش َ ت َ / ت ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) خط پخته که به آسانی خوانده شود. (آنندراج ) : غباری است خطت نشسته بر آن لب بلی خط یاقوت باشد نشسته . امیرشاهی (از آنندراج ).

معنی موریه

موریه . [ م ُ ی ِ ] (اِخ ) جیمزجوستینین . نویسنده و سیاستمدار بریتانیایی ، پسر اسحاق موریه بود. وی دوبار به ایران مسافرت کرد و جمعاًبالغ بر شش سال در سفارت انگلیس در تهران خدمت کرد و نایب سفارت بود. در سال 1816 م . به وطن خویش بازگشت و دو جلد سفرنامه درباره ٔ سفرهای خود نوشت که

معنی اسماعیل

اسماعیل . [ اِ ] (اِخ ) ابن نُجَیع رُماحی . در کتاب کافی باب النفر من منی ، روایتی از معویةبن وهب از این شخص از ابی عبداﷲ صادق (ع )نقل شده است . رجوع به تنقیح المقال ج 1 ص 146 شود.

معنی علی

علی . [ ع َ ] (اِخ ) ابن حرب بن محمدبن علی طائی موصلی ، مکنی به ابوالحسن . رجوع به علی موصلی شود.

معنی پولسی

پولسی . (اِخ ) شاعر ایتالیائی . مولد فلورانس بسال 1432 م . و متوفی بسال 1484 م .

معنی اولمپی

اولمپی . [ اُ ل َ ] (اِخ ) خدایان . اولمپیان . در دین یونان خدایان عمده ٔ دوازده گانه که بر کوه اولمپ مأوی داشتند. رجوع به دایرةالمعارف فارسی شود.

معنی دالبردوزی

دالبردوزی . [ ب ُ ] (حامص مرکب ) عمل دوختن لبه ٔ بریده شده ٔ پارچه بشکل دال های متصل جلوگیری از جدا شدن تار از پود و ریشه ریشه شدن لبه را.

معنی بوصاء

بوصاء. [ ب َ ] (ع ص ، اِ) زن کلان سرین . || بازیی است . و آن چنان است که چوبی را که یک طرف آن آتش گرفته باشد بر سر بگردانند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یقال : لعب الصبیان البوصاءَ یاهذا. (اقرب الموارد).

معنی ارتیشدار

ارتیشدار. [ اَ ] (اِخ ) رودخانه ایست بسیار بزرگ در حدود قبچاق . (برهان قاطع) (جهانگیری ).

معنی قبلی

قبلی . [ ق ِ لی ی ] (ع ص نسبی ) نسبت است به قِبلَة. || جنوبی . طرف جنوب . (ناظم الاطباء).

معنی هبیر

هبیر. [ هََ ] (اِخ ) (جنگ ...) نام جنگی است که در هیجدهم محرم سال 312 هَ .ق . بین ابوطاهر سلیمان بن ابی سعید جنابی قرمطی و کاروانی بزرگ از حاجیان که از مکه برمی گشتند، در ریگزار هبیر که در نزدیک زرود بر راه مکه واقعاست درگرفت در این جنگ بسیاری از حاجیان به دست قرامطه کشته شدند

معنی اضهاء

اضهاء. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ ضَهْوة، بمعنی برکه ٔ آب . (از اقرب الموارد). ج ِ ضهوة، ایستادنگاه آب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

معنی بد

بد. [ ب ُ ] (اِخ ) بودا، مؤسس آیین بودایی . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رجوع به بودا شود.

معنی دربیگ

دربیگ . [ دَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان حرجند بخش مرکزی شهرستان کرمان ، واقع در 58هزارگزی شمال کرمان و 5هزارگزی جنوب راه مالرو شهداد به راور. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).