مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی تربت

تربت . [ ت ُ ب َ ] (ع اِ) خاک . (شرفنامه ٔ منیری ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مطلق خاک . (فرهنگ نظام ). تربة: بر آن تربت که بارد خشم ایزد بلا رویَد نبات از خاک مسنون . ناصرخسرو. || خاکی که از حوالی مرقد مطهر حضرت سیدالشهدا صلوات اﷲعلیه می آورند، و هر خاک مقدس مطهری . (ناظم الا

معنی تألیل

تألیل . [ ت َءْ ] (ع مص ) تیز کردن . (زوزنی ). کناره ٔ چیزی تیز کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). تیز کردن و ستیخ کردن گوش . (منتهی الارب ) (آنندراج ).

معنی استعباد

استعباد. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) به بندگی گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (منتهی الارب ). تعبید. || مانند بنده گردانیدن . (منتهی الارب ).

معنی دخته

دخته . [ دُ ت َ / ت ِ ](ن مف ) دوخته . دو چیز بهم متصل شده بوسیله ٔ خیاطت یامیخ . خیاطت کرده . (جهانگیری ). مخفف دوخته است که خیاطت کرده باشد. (برهان ) (آنندراج ) (لغت محلی شوشتر). || دوشیده . (برهان ) (آنندراج ) : سرانجام چون شیر او دخته شد زن و مرد از آن کار پردخته شد. فردوسی

معنی خام سوز کردن

خام سوز کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پختن یا برشتنی که چیز را از درون ناپخته ونابرشته و از بیرون بر اثر سوختگی سیاه کرده است .

معنی احوز

احوز. [ اَ وَ ] (ع ص ) مرد سبک فهم و تیزخاطر و چالاک در کارها.

معنی قزوینی

قزوینی .[ ق َزْ ] (اِخ ) کاتبی . رجوع به کاتبی قزوینی شود.

معنی رفاضة

رفاضة. [ رَف ْ فا ض َ ] (ع اِ) قومی که گیاه رفوض را می چرانند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به رفوض شود.

معنی بشاب

بشاب . [ب َ ] (اِخ ) باشو. ده جزء دهستان کیوان بخش خداآفرین شهرستان تبریز. سکنه آن 370 تن و آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . و رجوع به باشو شود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

معنی سماخون

سماخون . [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کاریزنو بالاجام بخش تربت جام شهرستان مشهد. دارای 269 تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول آنجا غلات ، پنبه . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

معنی شقاشق

شقاشق . [ ش َ ش ِ ] (ع اِ) ج ِ شِقْشِقَة. (اقرب الموارد) (یادداشت مؤلف ). رجوع به شقشقة شود.

معنی جادوپرست

جادوپرست . [ پ َ رَ ] (نف مرکب ) پرستنده ٔ جادو. ستایشگر جادو. کسی که جادو را نیک دوست دارد : چنان بد که ضحاک جادوپرست از ایران بجان تو یازید دست . فردوسی . ز جادو سخن هرچه گویند هست نداند بجز مرد جادوپرست . فردوسی . سرانشان به گرز گران کرد پست نشست ازبر گاه ، جادوپرست .

معنی معیان

معیان . [ م ِع ْ ] (ع ص ) آب و کاه جوینده قوم را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه آب و کاه برای قوم می جوید . (ناظم الاطباء). || رجل معیان ؛ مرد سخت چشم زخم رساننده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی شرف داشتن

شرف داشتن . [ ش َ رَ ت َ ] (مص مرکب ) آبرو و عزت داشتن . دارای حرمت و ناموس بودن . بزرگواری و مرتبت داشتن . برتری داشتن : آسمان قدری که تا گشته وجودش بر زمین از وجود او شرف دارد زمین بر آسمان . امیر معزی (از آنندراج ). تو آن شاهی که از شاهان به تو قدر وشرف دارد نگین و تیغ و ت

معنی ناسازگاری

ناسازگاری . (حامص مرکب ) ناسازواری . بدسلوکی . بدرفتاری . سازگاری نکردن . نساختن . سازگاری نداشتن : جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت . سعدی . چو دیدندش برفتن استواری در آن ناسازگاری سازگاری . وحشی . ز دلبر گویم و ناسازگاریش هم از دل گویم و افغان و زاریش . وص

معنی مقاطعه

مقاطعه . [ م ُ طَ / طِ ع َ / ع ِ ] (از ع ، اِمص ) واگذار کردن انجام دادن کاری را به کسی پس از تعیین مزد و اجرت آن . (ناظم الاطباء). امروزه غالباً به عهده گرفتن ساختمان جاده ها و ابنیه را مقاطعه گویند. پیمانکاری . - مقاطعه (به مقاطعه ) دادن ؛ شرط و پیمان نمودن با مزدور انجام دا

معنی موقری

موقری . [ م ُ وَق ْ ق َ ] (اِخ ) از قدمای شعراست و در ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ابیات زیر از او آمده است : دل دزد و دلربای من آن سعتری پسر کآورد عمر من ز غم هجر خود به سر رسمی نهاد عشقش بر من که سال و ماه شد صبر خودفروش و غم عشق من بخر یا جان به چنگ عشق سپار ومجوی جنگ یا یافه ک

معنی قواصر

قواصر. [ ق َ ص ِ ] (اِخ ) موضعی است میان فَرَما و فسطاط. عمرو عاص در راه خود هنگامی که برای فتح مصر به آن صوب میرفت بدانجا فرودآمد. (از معجم البلدان ).

معنی صارد

صارد. [ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از صرد. || سهم صارد؛ تیر درگذرنده . (منتهی الارب ). تیر که بر نشانه بگذرد. (مهذب الاسماء). || (اِخ ) نام شمشیر عاصم بن ثابت بن ابی افلح است . || بنوالصارد؛ قومی است از عرب . (منتهی الارب ).

معنی ضاحک

ضاحک . [ ح ِ ] (اِخ ) دو کوهست در پائین فرش . ابن السکیت گوید ضاحک و ضویحک دو کوهند و میان آن دو رودباری است بنام یین . (معجم البلدان ).

معنی وتد

وتد. [ وَ ت َ ] (ع مص ) میخ کوفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). میخ زدن . (تاج المصادر). || کوفته شدن میخ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || ثابت گردیدن . (منتهی الارب ). || (اِ) میخ . (مهذب الاسماء). میخ در زمین باشد یا دیوار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). و خواه چوبین باشد یا آهنین .

معنی نقه

نقه . [ ن َ ق َه ْ ] (ع مص ) به شدن و برخاستن از بیماری در حالی که هنوز ضعف باقی است . (از منتهی الارب )(از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). از بیماری به شدن . (تاج المصادر بیهقی ). نقوه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به نقوه شود. || دریافتن . (تاج المصادر بیهقی

معنی بنگان

بنگان . [ ب َ ] (اِ) پنگان : چون روز شد معلوم کردند که هیچ غایب نشده بود جز یکی بنگان زرین و وزیر وی از مال خالص خود بنگانی فرمود که وزن او هفتصد مثقال بود و به خزینه فرستاد. (تاریخ بخارای نرشخی صص 32 - 33). || مطلق پیاله . (ناظم الاطباء). رجوع به بنجان و فنجان و پنگان شود.

معنی اسپی چشمه

اسپی چشمه . [ اِ چ َ م َ ] (اِخ ) ازنواحی سوادکوه مازندران . (سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 116 بخش انگلیسی بنقل از مِلگونُف ).

معنی رودنوازی

رودنوازی . [ ن َ ] (حامص مرکب ) عمل رودنواز. رودسازی . رودسرایی . نواختن رود. زدن رود. رجوع به رود و رودنواز و رودنوازیدن شود.

معنی ساسان

ساسان . (اِخ ) (...پنجم )بعد از خسروپرویز در مرو بوده ، و نامهای پادشاهان ایران را که پارسیان آنان را به وخشوری پذیرفته اند و آن پانزده صحیفه است و بزبان آسمانی نسبت داده اند، او بفارسی ترجمه کرده و نام آن دساتیر است و فرهنگ لغات دساتیر نیز در تلو آن حاضر است و بعضی لغات از آنج

معنی سنگ سودا

سنگ سودا. [ س َ گ ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) حجرالافروج : بهر پای خود کسی آخر بدستم میگرفت گر در این گرمابه من هم سنگ سودا بودمی . حاجی محمدجان قدسی (از آنندراج ). کوه کن افشرده هرگه سوزن مژگان خویش بیستون را آب همچون سنگ سودا برگرفت . محمد سلیم (از آنندراج ). سنگ پا هرچ

معنی نخازة

نخازة. [ ن ُ زَ ] (ع اِ) باقی علف که ستور بگذارد. (مهذب الاسما). در مأخذ دیگری دیده نشد.

معنی خونریزخو

خونریزخو. (ص مرکب ) سفاک . آنکه عادت بکشتار دارد. آنکه او را خوی کشتار است : ور بود مریخی خونریزخو جنگ و بهتان و خصومت جوید او. مولوی .

معنی شاپور

شاپور. (اِخ ) مولانا... از شعرای صاحب دیوان کاشان است . این مطلع از اوست : طریق ماهرخان غیر بیوفائی نیست خوشا کسی که به این قومش آشنائی نیست (تحفه ٔ سامی چ وحید دستگردی ص 155).

معنی رباط

رباط. [ رُ ] (اِخ ) دهی است از بخش تربت جام شهرستان مشهد واقع در 32هزارگزی جنوب خاوری تربت جام . سکنه ٔ آن 236 تن . محصول عمده ٔ ده غلات و پنبه است و آب آن از قنات تأمین میشود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی تکیه نمودن

تکیه نمودن . [ ت َ ی ِ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) تکیه کردن . پشت دادن . تکیه دادن : انجام مهم خواستن از مردم پست چون تکیه نمودن است بر بازوی مست . آصف ابراهیمی . || اعتماد نمودن . رجوع به تکیه کردن شود.

معنی شقی

شقی . [ ش َ ] (از ع ، ص ) با شقاوت و قساوت قلب و سخت دل . || فقیر و تهیدست . || خوار و ذلیل و مستمند و بدبخت و بیچاره . (ناظم الاطباء). بداختر. مقابل سعید. مقابل نیک اختر : باشد همو بزرگ و چنو روز او بزرگ باشد شقی حقیر و چنو روز او حقیر. منوچهری . از چه سعید اوفتاد و از چه شق

معنی ابوالشرف

ابوالشرف . [ اَ بُش ْ ش َ رَ ] (اِخ ) ناصح بن ظفربن سعد منشی جرفادقانی . مترجم تاریخ یمینی تألیف ابی النصر محمدبن عبدالجبار عتبی . رجوع به ناصح ... شود.

معنی پولادخای

پولادخای . (نف مرکب ) مرد یا اسب قوی و پرزور. آهن خای . صاحب انجمن آرا گوید: کنایه از اسب پرزور باشد و آن را آهن رگ و آهنین رگ نیز گویند. (انجمن آرای ناصری ). و آهن خای یعنی لجام خای ، چه وقتی اسب مستعد دویدن است لجام و دهنه میخاید : ز آواز او اندر آید ز جای دل مرد جنگی پولادخا

معنی شویست

شویست . [ ش َ ] (اِ) پراکندگی و پریشانی . (برهان ). پراکندگی . (جهانگیری ) (رشیدی ).و بعضی شوبست خوانده اند و بعضی شونست بمعنی افسون وعلاج گفته اند. تصحیفش معلوم نیست . (از انجمن آرا).

معنی کین خواه

کین خواه . [ خوا / خا ] (نف مرکب ) کین خواهنده . انتقام جوینده . (فرهنگ فارسی معین ). انتقام گیرنده . کینه جو. انتقام کشنده : وگر خون اورا بریزی به دست که کین خواه او در جهان ایزد است . فردوسی . به تدبیری چنین آن شیر کین خواه رعیت را برون آورد بر شاه . نظامی . رجوع به کین

معنی خالد

خالد. [ ل ِ ] (اِخ ) ابن محمد نخعی الکوفی . وی از ابی سلیم روایت میکند و از او ابوسعید الاشج روایت دارد. درباره ٔ او از ابوحاتم سؤال شد، وی گفت : او را نمیشناسم . (از لسان المیزان ج 2 ص 386).

معنی بدخوه

بدخوه . [ ب َخوَه ْ / خُه ْ ] (نف مرکب ) مخفف بدخواه : گرفته اند نکوخواه و بدخوه تو مدام یکی طریق ضلالت یکی سبیل سوی . سوزنی .

معنی باده لونی

باده لونی . [ دَ ل َ ] (اِخ ) تیره ای از ایل بویراحمدی کوه گیلویه ٔ فارس . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 88).

معنی کشیخالی

کشیخالی . [ ک َ ] (اِخ ) تیره ای است از طایفه ٔ ورک هفت لنگ بختیاری . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 74).

معنی ضری

ضری . [ ض َرْی ْ ] (ع مص ) ضراوة.ضراءة. آزمند و حریص گردیدن . || روان شدن خون . (منتهی الارب ). دویدن خون از جراحت . (زوزنی ).

معنی چاه خاری

چاه خاری . (اِخ ) دهی از دهستان نهبندان بخش شوسف شهرستان بیرجند که در 162 هزارگزی جنوب خاوری شوسف واقع شده . دامنه و گرمسیر است و6 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی گریزان شدن

گریزان شدن . [ گ ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) گریختن . فرار کردن : گریزان بشد بهمن اردوان تنش خسته از تیر و تیره روان . فردوسی . بسی عذرخواهی نمودش که زود گریزان شو و جان ببر همچو دود. سعدی (بوستان ). و از صحبت خلق گریزان شود. (مجالس سعدی ).

معنی ابوعبدا

ابوعبدا. [ اَ ع َ دِل ْ لاه ] (اِخ ) سلمان فارسی . رجوع به سلمان ... شود.

معنی اصحاب نظام

اصحاب نظام . [ اَ ب ِ ن َظْ ظا ] (اِخ ) اصحاب ابراهیم بن سیار نظام . گروهی که از عقاید ابراهیم مزبور پیروی میکردند. رجوع به نظامیه و ملل و نحل شهرستانی چ مطبعه ٔ حجازی قاهره ج 1 ص 72 و الفرق بین الفرق ص 113 شود.

معنی خورانات

خورانات . [ خ َ ] (ع اِ) ج ِ خَوران . (منتهی الارب ). رجوع به خوران شود.

معنی متواریک

متواریک . [ م ُ ی َ ] (ق ) (از متواری + -َ ک ) کمی پنهان . نهانک . متواری گونه : دوش متواریک به وقت سحر اندرآمد به خیمه آن دلبر. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص 124).

معنی جامه ٔ صدبرگ

جامه ٔ صدبرگ . [ م َ / م ِ ی ِ ص َ ب َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از پرده ٔ سبزی که برگ گلها در آن میباشند. (بهار عجم ) : باد حریف گل و گستاخ ازو جامه ٔ صدبرگ بصد شاخ ازو. میرخسرو (از بهار عجم ).

معنی کج انداز

کج انداز. [ ک َ اَ ] (نف مرکب ) مخفف کج اندازنده . || (ن مف مرکب ) کج اندازیده . کج انداخته . منحرف . که کج رها شده باشد و بمجاز هر طعنه و سخن ناروا و کژ و دروغ و ناراست : بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم . حافظ.

معنی نودوز

نودوز. [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بشاریات بخش آبیک شهرستان قزوین ، در 68 هزارگزی مغرب آبیک و 5 هزارگزی جاده ٔ بوئین به قزوین ، در جلگه ٔ معتدل هوائی واقع است و 556 تن سکنه دارد. آبش از قنات ، محصولش غلات و چغندرقند و پنبه ، شغل مردمش زراعت و جاجیم بافی و جوراب بافی است . (ا

معنی قمأنینه

قمأنینه . [ ق ُ م َءْ ن َ / ن ِ ] (اِ مص ، از اتباع ) تکبر. (فرهنگ نظام ): با قمأنینه و طمأنینه .

معنی سافیاء

سافیاء. (ع اِ) گرد بسیار خاک . (مهذب الاسماء). گرد و غبار. (شرح قاموس ). غبار. (قطر المحیط). غبار باد برده . باد غبار برداشته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بادی است که برمیدارد خاک را. (شرح قاموس ). بادی که خاک فراوان بهمراه دارد و بمردم هجوم میکند.

معنی خط آسمان

خط آسمان . [ خ َطْ طِ س ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) حبیکه ؛ راه ستاره ها که مسیر آنها در آسمان است . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به حبیکه در این لغت نامه شود.

معنی غضنفری

غضنفری . [ غ َ ض َ ف َ ] (اِخ ) مولانا. غضنفری کله جاری . رجوع به غضنفر و مجمع الخواص ص 206 شود.

معنی خود

خود. (اِ) مغفر. کلاه سپاهی که از آهن و یا فلز دیگر سازند. (ناظم الاطباء). کلاهی که در جنگ بر سر نهند. خوی . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). بیضه . (یادداشت بخط مؤلف ) : همان خود و مغفر هزارودویست بگنجور فرمود کَاکنون مایست . فردوسی . ز هر سو زبانه همی برکشید کسی خود و اسب و سیاوش ندی

معنی مض

مض . [ م َ ] (ع اِ) رمان البر. (بحر الجواهر) (یادداشت مؤلف ). رمان البر و میوه ٔ آن حب الفلفل [ کذا ] است . (تذکره ٔ داوود ضریر انطاکی ). به ضاد معجمه ، رمان البر است و ثمرش حب القلقل . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به حب القلقل شود.

معنی ابوطلحة

ابوطلحة. [ اَطَ ح َ ] (اِخ ) عبداﷲبن حفص الانصاری . از روات است .

معنی روز دیگر

روز دیگر. [ زِ گ َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) روز دگر. فردا : روز دیگر ملک بعذر قدومش رفته بود عابد از جای برجست .(گلستان ). || روز قیامت . (از آنندراج ).

معنی قراع

قراع . [ ق ِ ] (ع مص ) قَرع . (منتهی الأرب ). || برجهیدن گشن بر شتر ماده . || پشیمان شدن و بر هم ساییدن دندان را از ندامت . (منتهی الأرب ) (آنندراج ). || قرعه زدن . || مشارکت و مساهمت با کس . (از اقرب الموارد). و رجوع به مقارعة شود.