مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کلاته ملامحمد

کلاته ملامحمد. [ ک َ ت ِ م ُل ْ لا م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان دولت خانه است که در بخش حومه ٔ شهرستان قوچان واقع است و 281 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی فوغ

فوغ . [ ف َ وَ ] (ع اِمص ) سطبری دهن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

معنی لنگ

لنگ . [ ل ُ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان ماسال بخش ماسال شاندرمن شهرستان طوالش ، واقع در یکهزارگزی جنوب باختری بازار ماسال . دامنه ، معتدل ، مرطوب و مالاریائی . دارای 273 تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ ماسال . محصول آنجا برنج ، ابریشم و لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو

معنی اسماعیل

اسماعیل .[ اِ ] (اِخ ) ابن قاسم . رجوع به ابوعلی قالی شود.

معنی سیاه اندرون

سیاه اندرون . [ اَ دَ ] (ص مرکب ) سیاه دل . بدقلب : سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل . سعدی .

معنی اکمو

اکمؤ. [ اَ م ُءْ ] (ع اِ) ج ِ کَم ْء. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج ِ کم ء. طملال . دنبلان . شحم الارض . سماروغ . (یادداشت مؤلف ). رجوع به کم ء شود.

معنی دود افکندن

دود افکندن . [ اَ ک َ دَ] (مص مرکب ) دود برافکندن . دود برانگیختن . دود برآوردن . || کنایه از جادویی است : به دود افکندن آن زلف سرکش که چون دودافکنان در من زد آتش . نظامی . رجوع به دودافکن و دودافکنی شود.

معنی ابومهدیه

ابومهدیه . [ اَ م َ دی ی َ ] (اِخ ) اعرابی . یکی از فصحای عرب . صاحب غریب و بصریین از او روایت کنند. (ابن الندیم ).

معنی رخنه

رخنه . [ رَ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان طبس مسینای بخش در میان شهرستان بیرجند. سکنه ٔ آن 48 تن . آب آن از قنات و محصول عمده ٔ آنجا غلات و شلغم است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی تمدن داشتن

تمدن داشتن . [ ت َ م َدْ دُ ت َ ] (مص مرکب ) دارای تربیت بودن . (ناظم الاطباء). شهرنشین بودن و در مرحله ٔ کامل تربیت اجتماعی قرار داشتن . خلاف بربریت .

معنی واصل

واصل . [ ص ِ ] (ع ص ) پیوسته شونده . (آنندراج ). رسنده . (ناظم الاطباء). || پیوندنده . (آنندراج ) : مدبری را که قاطع ره تست واصلی خوانی از پی توفیر. خاقانی . || رسیده شده و پیوسته شده . متصل شده . وصل کرده شده .(ناظم الاطباء). پیوسته . (از یادداشت مؤلف ). رجوع به وصل شود. -

معنی حرجوان

حرجوان . [ ح َ ج َ ] (اِ) حَرجُل . ملخ بی بال . صاحب اختیارات بدیعی گوید: آنرا حرجل خوانند و آن ملخیست که بال ندارد و ستبر بود، چون بگیرند غیر پخته نمک سودو خشک کنند و به شراب بیاشامند، گزندگی عقرب را بغایت نافع بود و باید که کهن نبود - انتهی . و مؤلف برهان گوید: بلغت یونانی ن

معنی محارشة

محارشة. [ م ُ رَ ش َ ] (ع مص ) آزردن و خراشیدن . (ناظم الاطباء). || ستیزیدن . (از لسان العرب ). || در گوش نهادن . (ناظم الاطباء). در فرهنگهای دیگر این معنی دیده نشد.

معنی اده

اده . [ اَ دَه ْ ] (ع مص ) فراهم آمدن کار قوم .

معنی گوهرافشان

گوهرافشان . [ گ َ / گُو هََ اَ ](نف مرکب ) نثارکننده ٔ گوهر. گوهر پخش انداز. گوهرافشاننده . جواهر نثارکننده . (از بهار عجم ) : نثره به نثارگوهرافشان طرفه طرفی دگر زرافشان . نظامی . || کنایه از فصیح و بلیغ : بدان لفظ بلند گوهرافشان که جان عالم است و عالم جان . نظامی . ||

معنی ابوالسائب

ابوالسائب . [ اَ بُس ْ سا ءِ ] (اِخ ) مخزومی . یکی از بطّالین معروف و از اخبار او کتابی کرده اند. (ابن الندیم ).

معنی ملک آباد

ملک آباد. [ م َ ل ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان رودآب است که در بخش فهرج شهرستان بم واقع است و 265 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

معنی یاباندن

یاباندن . [ دَ ](مص ) یابانیدن . فهمانیدن . رجوع به دریاباندن شود.

معنی متدهن

متدهن . [ م ُ ت َ دَهَْ هَِ ] (ع ص ) آن که طلا کند به روغن بر خود. (آنندراج ). کسی که طلا کند خود را به روغن . (ناظم الاطباء). || چرب و چربی دار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). و رجوع به تدهن شود.

معنی معیرالممالک

معیرالممالک . [ م ُ ع َی ْ ی ِ رُل ْ م َ ل ِ ] (اِخ ) دوستعلی خان نظام الدوله (1236-1290 هَ . ق .). پسر حسینعلی خان معیرالممالک داماد فتحعلیشاه بود اما دوستعلی خان از دختر فتحعلیشاه نیست و از زن دیگر اوست . در اواخر سلطنت محمدشاه قاجار حاکم یزد بود. در سال 1264 ناصرالدین شاه وی ر

معنی نکران

نکران . [ ن ُ ] (ع اِمص ) جحود. (منتهی الارب ).

معنی گرون

گرون . (اِخ ) رئیس هیئت اعزامی آلمانی که در سال 1902 - 1903م . برای کشفیات به تورفان رفته است . (سبک شناسی بهار ج 1 ص 39).

معنی لمم

لمم . [ ل ِ م َ ] (ع اِ) ج ِ لِمّة. (منتهی الارب ). رجوع به لِمّة شود.

معنی قعالة

قعالة. [ ق ُ ل َ ] (ع اِ) یکی قعال . (اقرب الموارد). رجوع به قعال شود. شکوفه ٔ انگور و مانند آن ، یا آنچه از گلش بیفتد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || پشم ریزان از شتر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

معنی وکون

وکون . [ وُ ] (ع مص ) بیضه در زیر گرفتن مرغ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نشستن و بیضه در زیر گرفتن مرغ . (آنندراج ). || به آشیانه رفتن . (اقرب الموارد). || (ص ) ج ِ واکن : حمائم وکون ؛ کبوتران بیضه درزیرگیرنده . (از اقرب الموارد). || (اِ) ج ِ وَکن ، به معنی آشیانه ٔ مرغ .

معنی خزائم

خزائم . [ خ َ ءِ] (ع اِ) ج ِ خِزامَة و خَزومَة. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).

معنی وانی

وانی . (ع ص ) سست . مانده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || ضعیف البدن . (اقرب الموارد).

معنی گوران

گوران . (اِخ ) یکی از بخشهای مهم شهرستان شاه آباد. این بخش در شمال باختری شهرستان و شمال بخش کرند واقع شده و مشخصات جغرافیایی آن به شرح زیر است : حدود: از طرف شمال به دهستانهای سنجابی ، ولدبیگی ، باباخانی ، از خاور به دهستانهای سنجابی ، باوندپور، حومه ٔ شاه آباد و از جنوب و باختر

معنی باقرخانی

باقرخانی . (ص نسبی ) نوعی از نان که از مسکه و شیر و آرد میسازند. (آنندراج ). غذایی از نان و کره و شیر. (ناظم الاطباء).

معنی کنداکند

کنداکند.[ ک ُ ک ُ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) بسیار کند : شیر درد شکار، چابک و تند مگس و عنکبوت ، کنداکند. ؟ (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در حال کندی . و رجوع به کُند شود.

معنی تترانی

تترانی . [ ت ُ ] (اِخ ) یکی از ولایات آسیای صغیر در زمان پادشاهی اردشیر دوم . رجوع به ایران باستان ج 2 ص 1099 شود.

معنی گزیو

گزیو. [ گ ِ وْ ] (اِ) به معنی گری یعنی گریه . ظاهراًمصحف «گریه » است . || کوه . ظاهراً مصحف «گریوه » است . || گردن . (فرهنگ شعوری ج 2 ورق 312 ب و 314 الف ). ظاهراً مصحف «گریو» بمعنی گردن . ورجوع به گریبان از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین شود.

معنی یخ شدن

یخ شدن . [ ی َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) انجماد. منجمد شدن . یخ زده گشتن . به حالت یخ درآمدن . فسردن . مبدل شدن آب به یخ بر اثر سرما : من به هیچ حال صواب نمی دانم در چنین وقت که آب براندازند یخ شود لشکر کشیده آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 575).

معنی هم ریختن

هم ریختن . [ هََ ت َ ] (مص مرکب ) به هم ریختن . در هم ریختن . آشفتن . رجوع به ترکیبات ِ «هم » شود.

معنی عمرو

عمرو. [ ع َم ْرْ ] (اِخ ) ابن ازهر. رجوع به ابوعثمان شود.

معنی یوستی نیانوس

یوستی نیانوس . (اِخ ) ژوستی نیانوس . ژوستی نین اول . نام یکی از امپراتوران قدیم رم . رجوع به ژوستی نیانوس شود.

معنی بهم بسته

بهم بسته . [ ب ِ هََ ب َ ت َ / ت ِ ] (اِ مرکب ) بهتان و افترا. (آنندراج ).

معنی هدل

هدل . [ هََ ](ع مص ) فروهشتن و آویختن چیزی را. (اقرب الموارد).

معنی صندل الاحمر

صندل الاحمر. [ ص َ دَلُل ْ اَ م َ ] (ع اِ مرکب ) رجوع به صندل احمر شود.

معنی حور

حور. (ع اِ) به راء مهمله به ضم حا و به زای معجمه نیز آمده از جمله ٔ اشجار است . قریب به درخت خرما برگش مثل برگ بید و از آن باریکتر و درازتر و دانه ٔ او مانند گندم و به لغت اندلس او را سردوله نامند و گلش خوشبو و نبطی و رومی میباشد و صمغ رومی آن را گویند کهربا است و بفارسی درخت توز

معنی خریشیده

خریشیده . [ خ َ دَ / دِ ] (ن مف ) خراشیده . (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی روح شیرازی

روح شیرازی . [ ح ِ ] (اِخ ) رجوع به روح عطار شود.

معنی علی عجمی

علی عجمی . [ ع َ ی ِ ع َ ج َ ] (اِخ ) از تجار ایرانی ساکن یمن . رجوع به علی مصطفی عجمی شود.

معنی قلعة

قلعة. [ ق َ ع َ ] (اِخ ) اقلیمی است به اندلس . مؤلف معجم البلدان گوید: من گمان میکنم که سرب قلعی بدان منسوب است زیرا آن را از اندلس می آورند پس یا به همین قلعه و یا به قلعه ای که در آن حدود واقع است منسوب است . (معجم البلدان ). شهرستانی است به اندلس گویند. سرب بدان منسوب است . (

معنی کاولجک

کاولجک . [ وَ ج َ ] (اِ) خیار بالنگ سبز و تازه و درشت . (ناظم الاطباء). کاونجک . رجوع به کاونجک شود.

معنی مبا

مبا. [ م َ ] (فعل دعایی و نفرینی ) مخفف مباد است . (غیاث ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : حال ما این است در فقر و غنا هیچ مهمانی مبا مغرور ما. (مثنوی چ خاور ص 47). مر بشر را خود مبا جامه ٔ درست چون رهید از صبر در حین صدر جست . (مثنوی چ خاور ص 423). همه قصرها گو مبا زرنگار سپنجی س

معنی اسماعیل

اسماعیل . [ اِ ] (اِخ ) ابن حازم سلمی کوفی . شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع ) شمرده . و در باب حج از کافی روایت محمدبن سنان از وی آمده است . و برخی بجای حازم ، خازِم آورده اند. (تنقیح المقال ج 1 ص 132).

معنی ناظر مشهدی

ناظر مشهدی . [ ظِ رِ م َ هََ ] (اِخ ) (مولانا...) یا ناظری مشهدی . از شاعران معاصر با امیرعلشیر نوائی است ، میرعلیشیر در مجالس النفائس او را «جوان بفهم که در ذهن تصرف تمام دارد» وصف کرده است و مؤلف صبح گلشن رفتار و گفتار او را «به طریقه ٔ بخردی » دانسته . او راست : می شود در قهر

معنی غبیس

غبیس . [ غ ُ ب َ ] (ع اِمصغر) هرگز. ابداً: یقال لاآتیک ما غبا غُبَیْس ٌ؛ یعنی نیایم ترا هرگز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). و هذا ظرف من الزمان لایعرف ما اصله ، و قیل اصله الذئب ، و غبیس تصغیر اغبس مرخماً، و غَبا اصله غب فأبدل من احدی البائین الالف مثل تقضی فی تَقَضَّض َ، و معناه ل

معنی ایاصوفیه

ایاصوفیه . [ اَ فی ی َ ] (اِخ ) ایاصوفیا، اجیاصوفیا. مسجد معروفی است در استانبول و آن در قدیم کلیسایی بود که بنام صوفیه ٔ قدیسه از سال 532 تا 537 م . توسط آنتیموس ترالی و ایزیدور ملیطی بدستور یوستینیانوس ساخته شد، در سال 857 هَ . ق . این معبد توسط سلطان محمدخان ثانی به هنگا

معنی چوگان سیمین

چوگان سیمین . [ چ َ / چُو ن ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) هلال . (مجموعه مترادفات ص 373).

معنی قلب

قلب . [ ق ُ ] (ع اِ) دستیانه و دست برنجن زنان . (منتهی الارب ). دست برنجن زن برنتافته ، و گفته اند آنچه از آن مفتول باشد از یک طاق نه دو طاق ، و گفته اند استعاره است از قلب نخله (پیه خرمابن ) به خاطر سپیدی آن ، و گفته اند مبنی برعکس است . و در اساس آمده است : فی یدهاقلب فضة؛ یعنی

معنی شنج

شنج . [ ش ُ ] (اِ) نوعی از صدف باشد که آن را توتیای اکبر خوانند و شیرازیان قصبک گویند. (برهان ). نوعی از صدف . (فرهنگ جهانگیری ). قسمی وَدَع . قسمی صدف . صدفی که از آن توتیا میسازند. (ناظم الاطباء). گوش ماهی . لیسک . حلزون . خف الغراب . فرحولیا. راب . سفیدمهره . (یادداشت مؤلف ).

معنی پالودگی

پالودگی . [ دَ / دِ ] (حامص ) ترویق . بی غلّی : تو گمان کردی که گرد آلودگی در صفا غش ّ کی هلد پالودگی . مولوی .

معنی لافی

لافی . (ص نسبی ) لافزن . که گوید و نکند. که نازد و فخر آرد بچیزی که ندارد. صَلف . متصلّف . مطرمذ. طرماذ. طرمذار : آمد اندر انجمن آن طفل خرد آبروی مرد لافی را ببرد. مولوی . از سر و رو تابد ای لافی غمت . مولوی . لعماظ؛ مرد لافی . طرماذ؛ مرد لافی . رجل مُتصلف ؛ مرد لافی . عنظوا

معنی نعمان

نعمان . [ ن ُ ] (اِخ ) ابن عامربن هانی بن مسعودبن ارسلان التنوخی اللخمی ، مکنی به ابوالحسام ، از امرا و فقهای مالکی مذهب و از شعرای قرن سوم و چهارم لبنان است . وی به سال 227 هَ . ق . ولادت یافت و در بغداد به خدمت جاحظ رسید و از المبرد علم آموخت ، سپس به لبنان برگشت و به امارت رسی

معنی حرف

حرف . [ ح ُ رُ / ح ُ / ح ِ ] (ع اِ) حب الرشاد. تخم سپندان . سپندان . (منتهی الارب ). ترتیزک . تره تندک . شب خیزک . شاهی . حرف ابیض . سفیداسفند. خردل سفید. خردل فارسی . خردل . سفندان تیز. تیز خردل . تخم ترتیزک . گنده . و بهندی ، هالون . (غیاث ). ثفاء.مقلیاثا. دفع مضرتش را با سپی

معنی منضد

منضد. [ م ُ ن َض ْ ض ِ ] (ع ص ) آنکه رخت را برهم می نهد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به تنضید شود.

معنی پتوازه

پتوازه . [ پ َ زَ / زِ ] (اِ) پتواز. رجوع به بتواز شود.

معنی تاشک

تاشک . [ ش ُ ] (ص ، اِ) نقایه ٔ ماست بود. (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص 301). || مرد چابک بود. (لغت فرس اسدی ایضاً): نزد او آن جوان چابک رفت از غم ره گران و گوش سبک با دو نان پر ز ماست ماست فروش تاشکی برد پیش آن تاشک . منطقی (از لغت فرس اسدی چ عبّاس اقبال ص 301). || در شعر من