مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی ریشه جوش

ریشه جوش . [ ش َ / ش ِ ] (اِ مرکب ) جوانه هایی که روی ریشه های سالم می روید. روی ریشه های سالم برخی درختها و درختچه ها جوانه هایی پیدا می شود که ازآنها جسته هایی به نام ریشه جوش می روید، درختان سپیدار، توسکا، اقاقیا و برخی گونه های مازو و نارون ریشه جوش می دهند. ریشه جوشها اغلب

معنی هزیمی

هزیمی . [ هَِ زْ زی ما ] (ع اِمص ) شکست لشکر. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اسم از هزم . (اقرب الموارد).

معنی چشمه سفید

چشمه سفید. [ چ َ م َ س ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کلیائی بخش سنقر کلیائی شهرستان کرمانشاهان که در 36 هزارگزی شمال باختر سنقر و 6 هزارگزی شمال هفت آشیان واقع است . دامنه و سردسیر است و 100 تن سکنه دارد. آبش از چشمه . محصولش غلات ، حبوبات و توتون . شغل اهالی زراعت و صنایع دستی قا

معنی خلبان

خلبان . [ خ َ ل َ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) آنکه هواپیما می برد. راننده ٔ هواپیما .

معنی رستانیدن

رستانیدن . [ رُ دَ ] (مص ) رستن کنانیدن و سبب رستن شدن .(ناظم الاطباء). رویانیدن . (از آنندراج ). رویاندن .

معنی لاکپشت

لاکپشت . [ پ ُ ] (اِ مرکب ) باخه . اسم فارسی سلحفاة است . (فهرست مخزن الادویه ). سوراخ پا. سولاخ پا. لاک . سنگپشت . کاسه پشت . کشتوک . کشف . کشو. شیلونه . خشک پشت . اولاکو (در دیلمان و گیلان ). به هندی کچهوا گویند. (غیاث ). چلچله (برهان ، ذیل همین لغت ). پوست لاک پشت دریائی یا

معنی ابن فوزجه

ابن فوزجه . [ اِ ن ُ زَج َ ] (اِخ ) ابوالفتح محمدبن احمد . از مشاهیر ادبا، از مردم بروجرد. او را دوکتاب در رد بر ابن جنی هست : یکی التجنی علی ابن الجنی و دیگر الفتح علی مقدمة ابی الفتح . و کتابی دیگر دارد به اسم الکنایات . و نیز او را اشعاری است . و حاجی خلیفه گوید او در سال 42

معنی کارد قلم

کارد قلم . [ دِ ق َ ل َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) قلمتراش .

معنی حدادی

حدادی . [ ح َدْ دا ] (اِخ ) احمدبن منصور. رجوع به شهاب الدین احمدبن منصور شود.

معنی حارث

حارث . [ رِ ] (اِخ ) ابن ابی طلحة. او درجنگ احد لواء مشرکین در دست داشت و بدست قزمان کشته شد. رجوع به کتاب امتاع الاسماع مقریزی ص 126 شود.

معنی اسحاق

اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن ابراهیم الجمال . ابن الجوزی در عنوان «ذکر المصطفین من عباد جبل اللکام » آرد:از معروفین اسحاق بن ابراهیم الجمال است . وی به جبل اللکام نزول کرد. عبداﷲبن محمد الزنجانی گوید به جبل اللکام داخل شدم و راه گم کردم . آنگاه بشیخی که پوستی را ازار کرده و پلاسی را

معنی ترجمان دادن

ترجمان دادن . [ ت َ ج ُ دَ ] (مص مرکب ) تاوان دادن : گفتمش افراسیاب تیغ و گشتم منفعل خواندمش نوشیروان عدل و دادم ترجمان . ظهوری (از آنندراج ).

معنی نصرانة

نصرانة. [ ن َ ن َ ] (ع ص ، اِ) تأنیث نصران است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نصرانیة. زن ترسا. (از السامی ). رجوع به نصران شود.

معنی گیجان

گیجان . (اِخ ) دهی است از دهستان رادگان بخش حومه ٔ وارداک شهرستان مشهد. واقع در 74هزارگزی شمال باختری مشهد و کنار راه عمومی مشهد به رادکان . محلی جلگه و هوای آن معتدل و سکنه ٔ آن 44 تن است . آب آن از رودخانه تأمین میشود. شغل اهالی زراعت و مالداری است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران

معنی کتم بسته

کتم بسته . [ ک ُ ت ُ ب َ ت َ ] (اِخ ) کوهی است از سلسله ٔ کوههای البرز که یکی از شعب رودخانه ٔ لار از آن سرچشمه گیرد. (ترجمه ٔ سفرنامه ٔ مازندران رابینو ص 67).

معنی فتاحة

فتاحة. [ ف ِ / ف ُ ح َ ] (ع اِمص ) حکم میان دو خصم . (منتهی الارب ): فلان ولی الفتاحة. (اقرب الموارد).

معنی روبانس

روبانس . [ ] (اِخ ) نام شخصی است که همراه شخصی دیگر بنام روبلس روم را متصرف شد و شهری ساخت و آن را رومیه نام نهاد و پس از چندی حکمران روبلس روبانس را بکشت و در امر جهانبانی مستقل گشت . (ازحبیب السیر چ تهران ص 73). این دو نام مصحف رموس و رمولوس است . رجوع به رمولوس و فرهنگ اساطیر

معنی علی طالقانی

علی طالقانی . [ ع َ ی ِ ل ِ ] (اِخ ) ابن مهدی بن رضابن احمدبن حسین بن حسن طالقانی حسینی نجفی . مشهور به میرحکیم . وی درشب پنجشنبه هفدهم ذی قعده ٔ سال 1300 هَ . ق . در نجف اشرف متولد شد، و نزد پدر خویش و شیخ محمد حرز و شیخ محمدجواد شبیبی تلمذ کرد، و در سال 1335 هَ . ق . به بندر لن

معنی مغرف

مغرف . [ م ِ رَ ] (ع ص ) فارس مغرف ؛ سوار شتاب رو. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سوار شتاب رو. ج ، مغارف . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || اسب تندرو. (از اقرب الموارد).

معنی کماتة

کماتة. [ ک َ ت َ ] (ع مص ) کمیت گردیدن اسب . (از منتهی الارب ) (آنندراج ): کمت الفرس کمتاً و کمتة و کماتة؛ کمیت گردید اسب .(از اقرب الموارد). و رجوع به کَمت و کُمَیت شود.

معنی ناروائز

ناروائز. [ ءِ ] (اِخ ) ژنرال و رجل سیاسی و دولتی اسپانیا (1800 - 1868 م .). این ژنرال طرفدار ملکه ماری کریستین بود. ژنرال اسپارترو را از کار برکنار ساخت و خود رئیس شورای سلطنتی شد.

معنی مسعودی

مسعودی . [ م َ ] (اِخ ) شهرت علی بن حسین بن علی ، مکنی به ابوالحسن . از اولاد عبداﷲبن مسعود، مورخ ورحاله ٔ قرن چهارم هجری و از اهالی بغداد بود که در مصر اقامت گزید و به سال 346 هَ .ق . در آنجا درگذشت .وی در مصر و ممالک عرب سیاحت کرد و بعد به پارس رفته در اصطخر اقامت کرد. پس از چن

معنی خالی الذهن

خالی الذهن . [ یُذْ ذِ ] (ع ص مرکب ) بدون اطلاع قبلی .عدم سابقه ٔ ذهنی نسبت به امری . اطلاع قبلی نداشتن .

معنی ابن طاوس

ابن طاوس . [ اِ ن ُ وو ] (اِخ ) سید جمال الدین ابوالفضائل احمدبن موسی حسنی حلّی ، برادر رضی الدین علی . فقیه و ادیب و محدث شیعی . شاگرد ابن نما و ابن معد و استاد علامه و ابن داود. هشتادودو تصنیف داشته ،از آن جمله است : کتاب بشری . ملاذالعلماء. حل الاشکال در رجال . عین العبره فی غ

معنی شکرساز

شکرساز. [ ش َ ک َ ] (نف مرکب )سازنده ٔ شکر. شکرریز. (یادداشت مؤلف ) : در طبق مجمر مجلس فروز عود شکرساز و شکر عودسوز. نظامی . و رجوع به شکرریز شود.

معنی طلاح

طلاح . [ طِ ] (ع اِ) ج ِ طلح . (منتهی الارب ).

معنی ابوجعفر

ابوجعفر. [ اَ ج َ ف َ ] (اِخ ) احمدبن رستم بن یزدبان طبری . او راست : کتاب غریب القرآن . کتاب المقصور و الممدود. کتاب المذکر والمؤنث . کتاب صورةالهمز. کتاب التصریف . کتاب النحو. (ابن الندیم ).

معنی مالمو

مالمو. [ م ُ ] (اِخ ) بندری در جنوب سوئد و بر کنار «ارسن » واقع است و 254300 تن سکنه دارد و یکی از مراکز کشتی سازی است . (از لاروس ).

معنی غلغنة

غلغنة. [ غ َ غ َ ن َ ] (ع اِ) نخودفرنگی . (دزی ج 2 ص 223).

معنی نیکونماز

نیکونماز. [ ن َ ] (ص مرکب ) نمازی . خوش نماز. که در نماز گزاردن کاهلی و غفلت نکند : با ستمکاری مردی نیکو صدقه و نماز بود. (تاریخ بیهقی ص 420).

معنی آبسکند

آبسکند. [ ب ِک َ ] (اِخ ) نام قریه ای نزدیک سردارآباد بکردستان .

معنی موزغانچی

موزغانچی . [ م ُ ] (اِ مرکب ) سردسته ٔ موزیک نظامی . رئیس رسته ٔموزیک در ارتش . (از یادداشت مؤلف ). و رجوع به موزیکانچی شود. || موسیقی . (یادداشت مؤلف ).

معنی مصاحف

مصاحف . [ م َ ح ِ ] (ع اِ) ج ِ مصحف [ م َ / م ِ / م ُ ح َ ] . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). به معنی کراسه ها. ج ِ مُصْحَف . (آنندراج ) (غیاث ) (دهار). کتابها و کراسه ها. || قرآنها : پر طاوس در اوراق مصاحف دیدم گفتم این منزلت ازقدر تو می بینم بیش . سعدی (گلستان ). و رجو

معنی کویسته

کویسته . [ ک ُ ت َ / ت ِ ](ن مف ) غله ٔ کوفته شده را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کوفته شده (غله و مانند آن ). (فرهنگ فارسی معین ). || (اِ) دو طرف سرین و نشستنگاه را نیز گفته اند، و ظاهراً که با کونسته به فتح نون تصحیف خوانی شده باشد. (برهان ) (آنندراج ). به معنی طر

معنی شارستان رویین

شارستان رویین . [ رَ ن ِ ] (اِخ ) نام شهری افسانه ای آن را مدینة الصفر خوانند. صاحب مجمل التواریخ درباره ٔ این شهر موهوم آرد: «جماعتی گویند اسکندر کرده است اما در سیر آن است که سلیمان علیه السلام کرده است ، و در روزگار عبدالملک مروان ، ظاهر گشت و سبب آن بود که چون عبدالملک بخلافت

معنی اتلاج

اتلاج . [ اِ ] (ع مص ) داخل کردن . (منتهی الارب ). گشاده کردن . ولوج . (زوزنی ). گشاده کردن دل .

معنی مغثمر

مغثمر. [ م ُ ث َ م ِ ] (ع ص ) حق تلف ستمکار. (آنندراج ) (منتهی الارب ). آنکه تلف می کند حقوق را و ظلم و ستم می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی منطفی

منطفی . [ م ُ طَ ] (ع ص ) چراغ فرونشیننده ، یا آتش و گرمی فرونشیننده . (غیاث ) (آنندراج ). خاموش شده و فرومرده و فرونشانده . (ناظم الاطباء). خاموش . مرده . فرومرده . کشته (آتش ). سردشده . فرونشانده (آتش ، چراغ ، شمع و امثال آن ). (یادداشت مرحوم دهخدا) : زیبقی رفت بر دری نبی نور

معنی درویش داری

درویش داری . [ دَرْ ] (حامص مرکب ) حالت و عمل درویش دار. درویش نوازی . تیمارداری درویشان : انصاف در آن است که در همدان اگر امن باشد هیچ شهری در اسلام مقابل آن نباشد از فراخی نعمت و درستی هوا و آب وغریب دوستی و درویش داری . (مجمل التواریخ و القصص ).

معنی فلوطن

فلوطن . [ ف َ طَ / ف ِ طَ ] (اِخ ) فلوطین . رجوع به فلوطینس شود.

معنی مراغة

مراغة. [ م َ غ َ ] (ع اِمص ) عمل به خاک غلطیدن . (لسان العرب از حواشی چهارمقاله ). غلطیدن عموماً و غلطیدن اسب و خر خصوصاً. (از برهان قاطع). در عربی به معنی غلطیدن جانور است خواه طائر باشد خواه چارپا، در این صورت اسم ظرف است از روغ به معنی غلطیدن حیوان . (غیاث اللغات از قاموس و صر

معنی اندوز

اندوز. [ اَ ] (نف ) اندوزنده . (فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء). جمعکننده . (شرفنامه ٔ منیری ) (سروری ) (فرهنگ خطی ) (ناظم الاطباء). حاصل کننده . (ناظم الاطباء) (شرفنامه ٔ منیری ). در ترکیب به معنی اندوزنده آید. (فرهنگ فارسی معین ): ثواب اندوز، جاه اندوز، حکمت اندوز، دانش اندوز، س

معنی حومة

حومة. [ ح َ م َ ] (اِ) معظم آب دریا و سخت ترین جای آن . (منتهی الارب )(اقرب الموارد). و همچنین است حومه ٔ ماء و حومه ٔ رمل و حومه ٔ قتال و غیره . ج ، حومات . (اقرب الموارد) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). || حرب گاه . (مهذب الاسماء). جای قتال . (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء).

معنی غرض راندن

غرض راندن . [ غ َ رَ دَ ] (مص مرکب ) غرض رانی . غرض ورزیدن . باغرض بودن . سود خود جستن و دشمنی و کینه داشتن باکسی . به کار بردن غرض در کارها. رجوع به غرض شود.

معنی بارستان

بارستان . [ ] (اِخ ) (باب ) یکی از سیزده ربض زرنج است . (تاریخ سیستان صص 159-380) (از مسالک الممالک اصطخری چ لیدن صص 239-241).

معنی لیبریا

لیبریا. [ ب ِ ] (اِخ ) (کشور...) نام جمهوری کنار گینه به آفریقا مؤسس به سال 1822 م . به مساحت 94500هزار گز مربع و دارای حدود 2میلیون تن سکنه . مرکز آن مُنرویا و محصول آن قهوه است .

معنی مداحی کردن

مداحی کردن . [ م َدْ دا ک َ دَ ] (مص مرکب ) مدیحه سرودن . فضایل ممدوح را به شعر درآوردن . || اشعار در فضایل و مصایب اهل بیت خواندن .

معنی ذات البان

ذات البان . [ تُل ْ ] (اِخ ) قال الطویق بن عاصم النمیری : عرفت لحبی بین منعرج اللوی و اسفل ذات البان مَبداً و محضراً الی حیث فاض المذنبان و واجها من الرمل ذی الارطی قواعد عُقّرا بهاکن اسباب الهوی مطمئنة ومات الهوی ذاک الزمان و اقصرا. قال - المذنبان - وادیان بذات البان . و بان م

معنی شره شره

شره شره . [ ش ِرْ رَ ش ِرْ رَ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) در تداول عامه ، پاره پاره (جامه ). (یادداشت مؤلف ). شرمبه شرمبه . شرنبه شرنبه . لقمه لقمه . تکه تکه . رجوع به شرمبه شود.

معنی فاسقة

فاسقة. [ س ِ ق َ ] (ع ص ) مؤنث فاسق . ج ، فاسقات ، فواسق . (از اقرب الموارد).

معنی به

به . [ ب ِه ْ ] (اِ) نام میوه ای است مشهور. (برهان ). نام میوه ای است مشهور که آنرا بهی نیز گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). درختی است از تیره ٔ گل سرخیان ، جزو دسته ٔ سیبها که پشت برگهایش کرک دار است . میوه اش زرد و خوشبو و کرک دار و تخمدانش پنج برچه ای و در میوه اش مواد غذایی بسی

معنی مسعود

مسعود. [ م َ ] (اِخ )(الملک الَ ...) شهرت حسن بن یوسف بن عمر رسولی . از ملوک یمن در قرن هشتم هجری . رجوع به حسن رسولی شود.

معنی پی بندی

پی بندی . [ پ َ / پ ِ ب َ ] (ص نسبی مرکب ، اِ مرکب ) ذوات الارجل المفصلیة. ج ، پی بندیان .

معنی بله

بله . [ ب ِ ل َ ] (ترکی ، اِ) لفظ ترکی است به معنی چنان . (فرهنگ لغات عامیانه ). چنین . - اله و بله ؛ چنین و چنان . - امثال : بله دیگ بله چغندر ؛ مثل مرکب از کلمه ٔ بله ٔ ترکی است که معنی چنین میدهد و دیگ و چغندر فارسی . گویند ترکی میگفت مسگران الکه ٔ ما دیگها سازند، هریک چندِ

معنی منضی

منضی . [ م ُ ضا ] (ع ص ) ستور لاغرکرده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی شارکی

شارکی . [ رِ ] (اِخ ) رجوع به احمدبن محمد شارکی هروی شود.

معنی جنیبه

جنیبه . [ ج َ ب َ/ ب ِ ] (از ع ، اِ) مؤنث جنیب . رجوع به جنیب شود. - جنیبه بر ؛ یدک کش : روح القدس خریطه کش او در آن طریق روح الامین جنیبه بر او در آن فضا. خاقانی . - جنیبه دار ؛ جنیبت دارنده : اسب کتل دارنده : هزار فصل ربیعش جنیبه دار جمال هزار فضل ربیعش خریطه دار سخا. خ

معنی پروز

پروز. [ پ َرْوَ ] (اِ) جامه ٔ پوشیدنی یا گستردنی گوناگون بود چون زهی اندر کشیده . (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). پیرامن جامه های پوشیدنی و گستردنی بود. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). جامه ٔ پوشیدنی یا گستردنی که از لونی دیگرگرد آن جامه درگیرند. سجاف . وصله ها که بر اطراف جامه دوز

معنی علی

علی . [ ع َ ] (اِخ ) ابن علی بن هبةاﷲ بخاری ، ملقب به جلال الدین . رجوع به علی بخاری (ابن علی بن ...) شود.

معنی نزوات

نزوات .[ ن َ زَ ] (ع اِ) ج ِ نَزْوة. رجوع به نَزْوة شود.