مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی حشرج

حشرج . [ ح َ رَ ] (ع اِ) چاه در میان سنگ ریزه ها که به آب نزدیک باشد. (منتهی الارب ). چاه خرد در میان سنگریزه . (مهذب الاسماء). ج ، حشارج . || کوزه ٔ بسیار باریک . تنک ، که در آن آب سرد گردد. (منتهی الارب ). ج ، حشارج . || مغاک در کوه که در آن آب صافی شود. حشرجة، یکی . ج ، حشارج

معنی آشفته مغز

آشفته مغز. [ ش ُ ت َ / ت ِ م َ ] (ص مرکب ) آشفته دماغ .

معنی زنگیان

زنگیان . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان سبزواران است که در بخش مرکزی شهرستان جیرفت واقع است و 190 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

معنی تحلیلی

تحلیلی . [ ت َ ] (ص نسبی ) منسوب به تحلیل . انتزاعی . مجرد، چون هندسه ٔ تحلیلی ، احکام تحلیلی . - احکام تحلیلی ؛ اصطلاحی است در تقسیم تصدیقات منسوب به کانت و بر طبق این تقسیم احکام بر دو گونه خواهند بود: تحلیلی و ترکیبی . احکام ترکیبی آنهایی هستند که در آنها محکوم ٌبه بطور ضم

معنی آفسانه

آفسانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) افسانه : بدان بد کزین بد بهانه منم سخن را نخست آفسانه منم . فردوسی . آن موی که در ستایش آمد زلف است و کله نه موی شانه مردم جستم نه ریش و دستار حکمت گفتم نه آفسانه . عمادی . به پیش خلق شب و روز برمناقب تست مدارِقصه و تاریخ و آفسانه ٔ من . سیف ا

معنی حضرموت

حضرموت .[ ح َ رَ م َ ] (اِخ ) یکی از مخالیف شرقی یمن و بزرگترین همه ٔ مخالیف آن است . صاحب حدود العالم گوید: ناحیتی است [ بعربستان ] خرم و آبادان و اندر وی شهرهاست و رسم ایشان چنان است که هر غریبی که بشهر ایشان اندرشود و بمزگت ایشان نماز کند هر روزی سه بار طعام برند او را و نوا

معنی گورگه

گورگه . [ گ َ وُ گ َ / گ ِ ] (مغولی ، اِ) به مغولی کوس و طبل باشد. و آن را گورگا نیز گویند. (از آنندراج ) : سپه کار پیکار برساختند گورگه زده سورن انداختند. شرف الدین علی یزدی (از آنندراج ). رجوع به گورگا شود.

معنی ابن عساکر

ابن عساکر. [ اِ ن ُ ع َ ک ِ ] (اِخ ) قاسم بن علی بن حسن ، پسر ابن عساکر معروف صاحب تاریخ دمشق . از علما و ادبای عصر خویش . او را تألیفاتی است ازجمله : الجامعالمستقصی فی فضائل المسجدالاقصی . مولد او به سال 527 هَ .ق . و وفات در سنه ٔ 600 بوده است .

معنی رامسس سوم

رامسس سوم . [ س ِ س ِ س ِوْ وُ ] (اِخ ) یکی ازفراعنه ٔ سلسله ٔ بیستم مصر (1198-1167 ق .م .) که در عهد او مصریان با گردونهای جنگی در پهنه ٔ کارزار شرکت میکردند. و او آخرین پادشاه بزرگ امپراتوری جدید بشمار میرفت . او بعلت انتخاب فرزندش (رامسس چهارم ) بنیابت سلطنت مورد خشم و بیمهری

معنی بر دل گرفتن

بر دل گرفتن . [ ب َ دِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از ناخوشی و بی دماغ شدن . (آنندراج ). رنجیده شدن و آزرده گشتن . || بی صبر شدن . (ناظم الاطباء) : مرنج از بیخودیهای دلم زانک ز دیوانه کسی بر دل نگیرد. امیرشاهی سبزواری (آنندراج ).

معنی تایاندیه

تایاندیه . [ ی ِ ] (اِخ ) رنه - گاسپار که وی را «سن - رنه » نیز می گفتند. ادیب فرانسوی است که بسال 1817 م . در پاریس متولد شد. وی در شناساندن ادبیات کشورهای دیگردر فرانسه سهم بسزایی داشت و در سال 1879 درگذشت .

معنی فروپریدن

فروپریدن . [ ف ُ پ َ دَ ] (مص مرکب ) پست پریدن . (ناظم الاطباء).

معنی یوشان تپه

یوشان تپه . [ ی ُ ت َ پ َ / ت َپ ْ پ َ / پ ِ] (اِخ ) دوشان تپه . یوشن تپه . کوهچه ای در شمال شرقی تهران ، با باغ و قصری زیبا که وقتی هم باغ وحش بوده است . (یادداشت مؤلف ). رجوع به دوشان تپه و یوشن شود.

معنی دهان

دهان . [ دَ ] (اِخ ) دهی است از بخش سراوان شهرستان سراوان بلوچستان در 18هزارگزی خاور سراوان . سکنه ٔ آن 200تن می باشد. آب آن از قنات . ساکنین از طایفه ٔ میرمراد زائی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

معنی احمد

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد الطرفی . وی کاتب نسخه ٔ نفیسه ای از میزان الحکمة است که در بندر هرمز استنساخ کرده است . (حاشیه ٔ ص 161 از تتمه ٔ صوان الحکمه چ لاهور).

معنی حسن الکیموس

حسن الکیموس . [ ح َ س َ نُل ْ ] (ع ص مرکب ) که از آن خون نیک زاید.

معنی فضل داشتن

فضل داشتن . [ ف َ ت َ ] (مص مرکب ) برتری داشتن . ترجیح داشتن . بهتر بودن : حکمت و علم بر محال و دروغ فضل دارد چو بر حنوط بخور. ناصرخسرو. آدمی فضل بر دگر حیوان بجوانمردی و ادب دارد. سعدی .

معنی بدقلب

بدقلب . [ ب َ ق َ ] (ص مرکب ) که خوشی دیگران نخواهد. مقابل خوش قلب . (یادداشت مؤلف ).

معنی ابوالحسن

ابوالحسن . [ اَ بُل ْ ح َ س َ ] (اِخ ) علی بن خلف بن عبدالملک بن بطال القرطبی . رجوع به علی ... و رجوع به حبیب السیر ج 1 ص 308 شود.

معنی باغستان

باغستان . [ غ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خانکوک بخش حومه ٔ شهرستان فردوس که در 12 هزارگزی شمال فردوس بر سر راه شوسه ٔ عمومی گناباد به فردوس در جلگه واقع است . ناحیه ای است با آب و هوای معتدل و 221 تن سکنه . آب آنجا از قنات و رودخانه تأمین میشود. و شغل مردمش زراعت و باغداری و ر

معنی بابادی

بابادی . (معرب ،اِ) فلفل . (تذکره ٔ ضریر انطاکی چ مصر). و آن مصحف باباری است و در تحفه ٔ حکیم مؤمن و فهرست مخزن الادویه و برهان هم باباری آمده است . رجوع به باباری شود.

معنی حسین شرابی

حسین شرابی . [ ح ُ س َ ن ِ ش َ ] (اِخ ) شرابدار مأمون عباسی . رجوع به ابن اثیر و حبیب السیر شود.

معنی متخالع

متخالع. [ م ُ ت َ ل ِ ] (ع ص ) زن و شوی از هم جدا کننده از هم بر مالی . (آنندراج ). زن و شوی از هم جدائی کننده . || سوگند شکننده ٔ میان یکدیگر. (ناظم الاطباء). و رجوع به تخالع شود.

معنی ابوعبدا

ابوعبدا. [ اَ ع َ دِل ْ لاه ] (اِخ ) زیدبن مبارک الصنعانی الخراز. از روات حدیث است .

معنی رم زده

رم زده . [ رَ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) گریخته . (آنندراج ). رم دیده . رم کرده . رم خورده . رجوع به رم دیده و رم خورده و رم کرده شود : رشته ٔ جذب محبت نکند کوتاهی چه شد ای رم زده ، آهوی بیابان شده ای . وحید (از آنندراج ).

معنی اشخاص

اشخاص . [ اِ ] (ع مص ) در تعب انداختن . (منتهی الارب ). بی آرام کردن . کسی را مضطرب کردن . (از اقرب الموارد). || نفی بلد کردن . (منتهی الارب ). جلای وطن دادن . تبعید کردن : و موسی را برسبیل اشخاص به بغداد آوردند. (جهانگشای جوینی ). || گسیل کردن . (تاج المصادر). بردن . (منتهی الار

معنی دیرانه

دیرانه . [ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) بمعنی دیرینه و قدیم . (آنندراج ). رجوع به دیرینه شود.

معنی بونی

بونی . (ص نسبی ) منسوب به بونه که شهری است در ساحل آفریقا. (الانساب سمعانی ) (لباب الانساب ). || منسوب است به بون که شهرکی است از بادغیس هرات . (لباب الانساب ) (الانساب سمعانی ). و رجوع به بون شود.

معنی سالتیکو

سالتیکو. [ ک ُوْ ] (اِخ ) میخائیل (1826 - 1889) نویسنده ٔ روسی است که بنام مستعار شچدرین شناخته شده است . متولد در اسپاسکوا و مصنف رومانهای اجتماعی است که در آن واقعیت های جانکاه را مجسم میسازد.

معنی علی شامی

علی شامی . [ ع َ ی ِ ] (اِخ ) ابن محمدبن علی بن عبدالرحمان بن عراق شامی حجازی شافعی . مشهور به ابن عراق و ملقب به سعدالدین . رجوع به علی حجازی شود.

معنی زبیدی

زبیدی . [ زُ ب َ ] (اِخ ) عبداﷲبن جندب بن جزء، از قبیله ٔ زبید. او را صحابه بشمار آرند. (از انساب سمعانی ).

معنی ابوعبدالملک

ابوعبدالملک . [ اَ ع َ دِل ْ م َ ل ِ ] (اِخ ) بکربن مضربن حکیم بن سلیمان البصری . از روات حدیث است و بعضی کنیت او را ابومحمد گفته اند. و رجوع به ابومحمد... شود.

معنی مشتقق

مشتقق . [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) نیمه ٔ چیزی را گیرنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آن که نیمه ٔ چیزی را می گیرد. (ناظم الاطباء). || درآینده در سخن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). || گیرنده ٔ کلمه از کلمه . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آن که می گیرد اسمی را از کلمه ٔ دیگر. (ناظ

معنی ناسازندگی

ناسازندگی . [ زَ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) عمل و چگونگی ناسازنده . || ناسازگاری . عدم توافق . سازگار نبودن : و هر قبیله ای از ایشان را مهتری بوده از ناسازندگی با هم . (حدود العالم ).

معنی میناسازی

میناسازی . (حامص مرکب ) صنعت مینا ساختن . نقاشی و تزیین فلزات مختلف از قبیل طلا و نقره و مس بوسیله ٔ رنگهای لعابدار مخصوص که در حرارت بسیار زیاد پخته و ثابت شود. عمل ساختن مینا. || (اِ مرکب ) محل ساختن مینا. کارگاهی که در آنجا مینا ساخته شود. میناکاری .

معنی نادانستگی

نادانستگی . [ ن ِ ت َ / ت ِ ] (حامص مرکب ) جهل . عدم اطلاع . عدم وقوف . (ناظم الاطباء). جهالت . نادانی . بی خبری . بی اطلاعی .

معنی مهمانخانه دار

مهمانخانه دار. [ م ِ ن َ / ن ِ ] (نف مرکب ) دارنده و مالک مهمانخانه . || مدیر مهمانخانه .

معنی خیردرار

خیردرار. [ خ َ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رومکان بخش طرهان شهرستان خرم آباد، واقع در 42 هزارگزی جنوب کوهدشت و 42 هزارگزی جنوب راه خرم آباد به کوهدشت ، آب آن از چاه و راه آن اتومبیل رو و ساکنان آن از طایفه ٔ امرائی اند و در سیاه چادر سکونت دارند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

معنی الاچی

الاچی .[ اِ ] (اِ) هیل را گویند و به عربی قاقله ٔ صغار خوانند و به زبان هندی نیز هیل را لاچی گویند. (برهان ).سانسکریت الیکا . (حاشیه ٔبرهان چ معین از اشتینگاس ). و رجوع به الایچی شود.

معنی دلق

دلق . [ دُ ل ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ دَلوق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به دلوق شود.

معنی بوقیر

بوقیر. (ع اِ مرکب ) نوعی از پرندگان دریایی . (دزی ج 1 ص 129). نوعی پرنده بمصر. (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی خلعتی

خلعتی . [ خ ِ / خ َ ع َ ] (ص نسبی ، اِ) آنچه بخلعت دهند. (یادداشت بخط مؤلف ). - اسب خلعتی ؛ اسبی که هبه کرده شده : حُمَلان ؛ اسب پیش کشی . || آنچه عروس برای خویشان شوی از البسه بخانه ٔ شوهر آرد. (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی علی لوذری

علی لوذری . [ ع َ ی ِ ؟ ] (اِخ ) وی را با لقب «شب دری » نیز می شناسند. او در سامراء نزد محمدحسن شیرازی تحصیل کرد و در حدود سال 1290 هَ . ق . درگذشت . او راست : کتاب فی التعادل والترجیح و اصل البراءة. (از معجم المؤلفین ج 7 ص 172).

معنی مشاتی

مشاتی . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مشتاة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). منزلهای زمستانی . یقال : هذه مشاتینا و مصائفنا و مرابعنا. (از ذیل اقرب الموارد). و رجوع به مشتا و مشتاة شود.

معنی تنشئة

تنشئة. [ ت َ ش ِ ءَ ] (ع مص ) بپروردن و ببالاییدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). پروردن و زنده کردن و گولانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). پروردن . (اقرب الموارد): نُشِّی َٔ (مجهولاً) تنشئةً؛ آفرید و زیست و گوالید و جوان گشت . و قراءالکوفیون

معنی فلار

فلار. [ ف َل ْ لا ] (اِ) آذربو. (فهرست مخزن الادویه ). نوعی بیخ سفید است . (آنندراج ). قلار. عرطنیثا را به پارسی فلارگویند و گلیم شوی نیز گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).

معنی زقا

زقا. [ زَ ] (ع اِ) درختی است که برگ کوچک دارد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

معنی حجر

حجر. [ ح ُ ] (اِخ ) نام پدر عبداﷲ است . عسقلانی گوید: تصحیف جهر است . بدان رجوع شود. (الاصابة ج 1 ص 330 قسم اول ).

معنی مصطلی

مصطلی . [ م ُ طَ ] (ع ص ) کسی که خود را به آتش گرم می کند. (ناظم الاطباء).

معنی شیبة

شیبة. [ ش َ ب َ ] (اِخ )از قبایل یمن بجوار لحیة. (از معجم قبایل العرب ).

معنی ابوسلمه

ابوسلمه . [ اَ س َ ل َ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن عبیداﷲبن عمربن الخطاب . او از قاسم حدیث شنوده است .

معنی رتمة

رتمة. [ رَ ت َ م َ] (ع اِ) یکی رَتَم . (منتهی الارب ). واحد رَتَم ، یعنی یک گیاه رتم . (ناظم الاطباء). رجوع به رَتَم شود.

معنی مقاییس

مقاییس . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مقیاس . (اقرب الموارد) (از محیط المحیط). مقیاسها : در همت تو کس نرسد زآن که محال است پیمودن آن پایه مقاییس همم را. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص 7). باید که او را مکارم اخلاق و محامد اوصاف و مقاییس سیاست و قوانین ریاست ... تفهیم و تقدیم کنی . (سندبادن

معنی باغ عیش آباد

باغ عیش آباد. [ ع َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اسفندقه ٔ بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت که در 118 هزارگزی جنوب ساردوئیه بر سر راه فرعی بافت به جیرفت واقع است و7 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

معنی حبرونیان

حبرونیان . [ ح َ ] (اِخ ) قبیله ٔ لاویان قهاتی که از حبرون بودند. سفر اعداد 3:27 و 26: 58 و اول تواریخ ایام 26:23. (قاموس کتاب مقدس ).

معنی حدل

حدل . [ ح َ دِ ] (ع ص ) مردی که یک دوش وی افراشته تر بود از دیگر. ج ، حَدالی ̍. (منتهی الارب ).

معنی بائب

بائب . [ ] (اِ) گوشه ٔ عالم مابین مغرب و شمال و این لفظ هندی است . (غیاث ).

معنی علی تهامی

علی تهامی . [ ع َ ی ِ ت َ ] (اِخ ) ابن حیدربن محمدبن احمد هاشمی حسنی تهامی . از والیان یمن بود و در سال 1182 هَ . ق . متولد شد. ابتدا از یاران عمش شریف حمودبن محمد بود سپس از وی روی گردان شده در سال 1230 هَ . ق . به مکه رفت و چون ترکان بر شهرهای حیس تا مخلاف سلیمانی که تحت حکومت

معنی خاوران

خاوران . [ وَ ] (اِ) نام یکی از گوشه های دستگاه ماهور است . (از دیوان جاهد).

معنی شارل دوم

شارل دوم . [ ل ِ دُوْ وُ ] (اِخ )کارول دوم پسر فردینان اول پادشاه رومانی است . وی بسال 1893 م . تولد و بسال 1953 م . وفات یافت . با اینکه وارث سلطنت بشمار میرفت در ماه دسامبر سال 1925م . از حقوق خود چشم پوشید و بسال 1927 م . پس از مرگ فردینان ، سلطنت به پسر خردسال شارل موسوم به م