مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی درالو

درالو. [ دَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان سرشک بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت ، واقع در 34هزارگزی باختر ساردوئیه و 10هزارگزی شمال راه مالرو بافت به ساردوئیه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

معنی عقبة

عقبة. [ ع ُ ب َ ] (اِخ ) ابن عبدالغافر ازدی عوذی ، مکنی به ابونهار. وی به سال 83 هَ . ق . در جماجم درگذشت . رجوع به تاج العروس ذیل ماده ٔ «ج م م » شود.

معنی ایفاع

ایفاع . (ع مص ) (از «ی ف ع ») بالیدن و گوالیدن کودک و نزدیک به بلوغ رسیدن او. (منتهی الارب ). گوالیدن کودک و نزدیک به بلوغ رسیدن . (آنندراج ). مردآسا شدن کودک . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) : ... در بدو ایفاع بیفاع معالی رسیده و به آداب سیف و سنان مرتاض گشته . (ترجمه ٔ ت

معنی حبابة

حبابة. [ ح َب ْ با ب َ ] (اِخ ) از اعلام زنان عرب است .

معنی بربد

بربد. [ ب َ ب َ ] (اِخ ) مخفف باربد. (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). که مطرب خسرو پرویز است . (برهان ) (ناظم الاطباء). رجوع به باربد شود.

معنی غلمچ

غلمچ . [ غ ِ م ِ ] (اِ) جنبانیدن انگشتان باشد در زیر بغل و پهلوی آدمی تا به خنده افتد. غلغچ . (از برهان قاطع). غلملج . غلملیچ . غلغلیچ . غلغلیچه . (برهان قاطع). غلغلک . غلغلی : مکن غلمچ مرااز بهر خنده که چشم از بهر تو در گریه دارم . قریع الدهر (از جهانگیری ) (آنندراج ).

معنی شن برداری

شن برداری . [ شِم ْ ب َ ] (حامص مرکب ) عمل شن بردار. ماسه برداری .

معنی خسرو

خسرو. [ خ ُ رَ / رُو ] (اِخ ) ابن ملاذان . وی یکی از پادشاهان اشکانی است بنابر قول حمزه اصفهانی . (از تاریخ ایران باستان ج 3 ص 2555).

معنی سریر فلک

سریر فلک . [ س َ رِ ف َ ل َ ] (اِخ ) کنایه ازبنات النعش و آن هفت ستاره باشد شمالی بصورت چوگان . (برهان ). کنایه از بنات النعش . (انجمن آرای ناصری ).

معنی چارتائی

چارتائی . (اِ) قسمی مرغابی خرد.

معنی محسبة

محسبة. [ م ِ س َ ب َ ] (ع اِ) بالش خرد. (منتهی الارب ). بالش کوچک . (از ناظم الاطباء). بالشتک . بالشتو.

معنی کله خشکی

کله خشکی . [ ک َل ْ ل َ / ل ِ خ ُ ] (حامص مرکب ) خلی . دیوانه مزاجی . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کله خشک شود. || کله شقی . یکدندگی . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کله خشک شود. || تریاکی بودن . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کله خشک شود.

معنی عهد

عهد. [ ع َ هَِ ] (ع ص ) آنکه تیمارداری امور ولایت کند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). دوست دارنده ٔ ولایتها و عهدها، و آنکه عهده دار امور باشد. (از اقرب الموارد).

معنی عسرت داشتن

عسرت داشتن . [ ع ُ رَ ت َ ] (مص مرکب ) مشکل بودن و دشوار بودن . (ناظم الاطباء). سخت بودن .

معنی متلقیان

متلقیان . [ م ُ ت َ ل َق ْقی ] (ع ص ، اِ) دو فرشته است بر راست و چپ مردم . (مهذب الاسماء). فرشتگان چپ و راست . (ترجمان القرآن ).

معنی هوازی

هوازی . [ هََ / هَِ ] (ق ) بیکبار. ناگاه . (برهان ) : مردمان از خرد سخن گویند تو هوازی حدیث غاب کنی . رودکی . هوازی برآمد برم آن نگار مرا تنگ بگرفت اندر کنار. آغاجی . هوازی مرا گوید آن شکرین لب که ای شاعراندر سخن ژرف بنگر. فرخی . به مهمان هوازی شاد گردم ز دست رنج و غم آز

معنی مورخط

مورخط. [ خ َ ] (اِ مرکب ) کنایه از ریش نودمیده و سیاه است : بس غریب افتاده است آن مورخط گرد رخت گرچه نبود در نگارستان خط مشکین غریب . حافظ.

معنی شریعتمدار

شریعتمدار. [ ش َ ع َ م َ ] (اِخ ) استرآبادی تهرانی . محمد جعفربن ملاسیف الدین استرآبادی تهرانی . از فقها و مجتهدان قرن سیزدهم هجری قمری بود و از آثار اوست : 1- آب حیات (در اصول دین ). 2- اثبات الفرقة الناجیة. 3- الاربعین فی فضائل امیر المؤمنین . 4- ارشاد المسلمین . 5- اعمال العل

معنی متشاتم

متشاتم . [ م ُ ت َ ت ِ ] (ع ص ) یکدیگر را دشنام دهنده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تشاتم شود.

معنی آباط

آباط. (ع اِ) ج ِ اِبط.

معنی چین

چین . (اِخ ) سلسله ای از پادشاهان چین که از 221 ق . م . تا 207 ق .م . حکمفرمائی کرد. این سلسله از مردمی به نام چین نام گرفته است که در 318 ق .م . از شمال غربی چین به دشت ثروتمند سچوان سرازیر شدند. چین ها پس از تجزیه ٔ دولت چو قدرت یافتند و در حکومت چین نظامی برقرار کردند، که تا ا

معنی اعلنداء

اعلنداء. [ اِ ل ِ ] (ع مص ) سطبر و پرگوشت گردانیدن شتر. (آنندراج ).سطبر و پرگوشت گردیدن شتر و سخت و استوار شدن آن : اعلندی الجمل ؛ سطبر و استوار... (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سخت و استوار شدن شتر. (از اقرب الموارد).

معنی ممرغ

ممرغ . [ م ُ م َرْ رِ ] (ع ص ) ستور در خاک غلتنده . (ناظم الاطباء). مراغه کننده . || در خاک غلطاننده ستور را. (آنندراج ).

معنی غالب

غالب . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن قطان . تابعی است . (منتهی الارب ). رجوع به غالب بن خطاف ... شود.

معنی اتاوات

اتاوات . [ اِ ] (ع اِ) ج ِ اِتاوَه : حق انعام آن دولت فراموش کرد و در انفاذ وظایف حمول و اتاوات به حضرت بخارا تقاعد و ابطا نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). در اکتساب خیرات و احتساب مبرات و رعایت رعیت و طرح اتاوات ... بر عمیدالجیوش بیفزود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).

معنی تراس

تراس . [ ت ِ ] (ع اِ) ج ِ تُرْس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد). رجوع به تُرس شود.

معنی کنور

کنور. [ک َ / ک ِ ] (اِ) مکر و فریب و مردم بازی دادن هم هست . (برهان ).کنبور است . (فرهنگ جهانگیری ). مکر و فریب و حیله . (ناظم الاطباء).

معنی اختی

اختی . [ اُ ] (ص نسبی ) منسوب به اخت . خواهری . و در نسبت به اخت ، اخوی نیز گویند.

معنی لوائی

لوائی . [ ل َ ] (اِخ ) از مردم سبزوار. در عهد اکبرشاه به هندوستان رفت و مورد اکرام و احسان او واقع شد. وی در 979 هَ . ق . درگذشت . این بیت او راست : در پیش غیر از آن نکنم گفتگوی تو تا جای در دلش نکند آرزوی تو. (از قاموس الاعلام ترکی ).

معنی مالیات

مالیات . (از ع ، اِ) باج و خراج . (ناظم الاطباء). ج ِ مالیه . وجوهی که مأموران دولت برحسب قانون از صاحبان املاک ، اراضی ، مستغلات و غیره گیرند. باج . خراج . ارتفاع . (از فرهنگ فارسی معین ). سهمی است که بموجب اصل تعاون ملی و بر وفق مقررات هریک از سکنه ٔ کشور موظف است که از ثروت

معنی دیباگر

دیباگر. [ گ َ ] (ص مرکب ) دیباباف . (آنندراج ). بافنده ٔ دیبا. (ناظم الاطباء).

معنی پخلیجه

پخلیجه . [ پ ِ ج َ / ج ِ ] (اِ) رجوع به پخلوچه شود.

معنی جلق

جلق . [ ج ِل ْ ل ِ ] (اِخ ) ناحیه ای است در اندلس در سرقسطه و آبی گواراتر از آب آنجا در همه ٔ اندلس وجود ندارد. (از معجم البلدان ) (منتهی الارب ).

معنی اشیری

اشیری . [ اَ ] (اِخ ) ابومحمد عبداﷲبن محمد اشیری . پیشوای اهل حدیث و فقه و ادب در شام و بویژه در حلب بود. عون الدین ابوالمظفر یحیی بن محمدبن هبیرة، وزیر مقتفی و مستنجد از ملک عادل نورالدین محمودبن زنگی درخواست کرد که اشیری را نزد وی گسیل دارد، نورالدین درخواست او را پذیرفت و اشیر

معنی عسق

عسق . [ ع َس ِ ] (ع ص ) رجل عسق ؛ مرد دشوارخوی . (منتهی الارب ).

معنی املط

املط. [ اَ ل َ ] (ع ص ) مرد بی موی اندام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ریخته موی . (مصادر زوزنی ) (آنندراج ). کسی که در تن او موی نباشد. امرط. (از اقرب الموارد). || مرد سبک ریش . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آنکه موی ریش او کم باشد. (آنندراج ). || تیر بی پر. (منتهی الارب ) (

معنی رسام

رسام . [رَس ْ سا ] (ع ص ) رسم کننده . نقش کننده و نقاش . (ناظم الاطباء). نقاش و مصور، از رسم که به معنی نقش کردن است . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). پیکرنگار : هرچه کردی بدین صفت بهرام بر خورنق نگاشتی رسام . نظامی . ناف خلقش چو کلک رسامان مشک در جیب و لعل در دامان . نظامی . م

معنی کورار

کورار. (فرانسوی ، اِ) ماده ای سمی دارای ترکیب شیمیایی درهم و متفاوت که بومیان آمریکای جنوبی آن را برای زهرآلود ساختن نوک نیزه ٔ صید حیوانات به کار می بردند. این ماده از گیاهان مختلف خصوصاً گونه های مختلف جوزالقی و گیاهان تیره ٔ کبابه و تیره ٔ عشقه ها و غیره استخراج می شود. (فره

معنی تب گرفتن

تب گرفتن . [ ت َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) تب کردن . گرفتار تب شدن : شنیدمت که نظر میکنی بحال ضعیفان تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت . سعدی . چو گیرد گاه مرگ اعداش را تب بهم پیوندد آنهم نامرتب . کلیم (از آنندراج ). رجوع به تب و دیگر ترکیب های آن شود.

معنی اتابکان فارس

اتابکان فارس . [ اَ ب َ ن ِ ] (اِخ ) یا سلغریان که از 543 تا 686 هَ . ق . در فارس حکومت راندند. سلغر رئیس یکدسته از ترکمانان بود که با طایفه ٔ خود بخراسان کوچ کرد و پس از یک دوره تاخت و تاز بخدمت طغرل بیک پیوست و نزد او رتبه ٔ حاجبی یافت . این سلسله را مغول از میان برداشتند. یکی

معنی مشک بر داغ افش...

مشک بر داغ افشاندن . [ م ُ / م ِ ب َ اَ دَ ] (مص مرکب ) مشک بر داغ ریختن و بستن و افشاندن ، کنایه از تازه ساختن داغ از برای آنکه التیام نپذیرد. (آنندراج ) : مشک بر داغ دل سوختگان افشاند سرمه چون از کف مژگان سیاهش ریزد. فطرت (از آنندراج ). و رجوع به ماده ٔ بعد شود.

معنی کاریز دیگلان

کاریز دیگلان . (اِخ ) دهی از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد، واقع در 14هزارگزی جنوب باختری فریمان دامنه و معتدل و سکنه ٔآن 30 تن است . قنات دارد و محصول آن غلات و تریاک و بنشن و شغل اهالی زراعت است .راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی اریط

اریط. [ اَ ] (ع ص ) مردی که او را فرزند نشود. (منتهی الارب ). عاقِر. عقیم . آنکه فرزندش نباشد.

معنی بادقین

بادقین . (اِخ ) بابون . دهی است جزء دهستان خرقان شرقی بخش آوج شهرستان قزوین . در 30هزارگزی شمال خاور مرکز بخش و 18هزارگزی راه عمومی در کوهپایه واقعست . منطقه ای است سردسیر با 338 تن سکنه . آبش از رودخانه ٔ کلنجین و محصولش غلات ، حبوبات ، انگور، سیب زمینی ، جالیز. شغل مردمش زراعت

معنی پس پایگی رفتن

پس پایگی رفتن . [ پ َ ی َ / ی ِ رَ ت َ ] (مص مرکب ) پس پا شدن . پس پسکی رفتن . (منتهی الارب ). نکص . نکوص . منکص .

معنی مؤنف

مؤنف . [ م ُ ءَن ْ ن َ ] (ع ص ) نصل مؤنف ؛ پیکان تیزنوک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

معنی مادگی

مادگی . [ دَ / دِ ] (حامص ) حالت ماده بودن . و تأنیث طبیعی . (ناظم الاطباء).ماده بودن . انوثیت . مقابل نری . (فرهنگ فارسی معین ) : و بود که انبازی ایشان اندر جنس بود چنانکه نری و مادگی . (دانشنامه از فرهنگ فارسی ایضاً). مادگی خوش آیدت چادر بگیر رستمی خوش آیدت خنجر بگیر. مولوی .

معنی نارکیرا

نارکیرا. (اِ) در فرهنگها چنین نوشته اند اما بجای «را»، «واو» اصح است . (انجمن آرا). رجوع به نارکیوا شود.

معنی تهجین

تهجین . [ ت َ ] (ع مص ) زشت و عیبناک گردانیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). قبیح و عیبناک گردانیدن امری را. (از اقرب الموارد) : مناشیر دارالخلافة المقدسه بیرون آمد مشتمل بر تحریض غوریان بر قصد سلطان خوارزم و تهجین و تقبیح حرکات و افعال ایشان . (جهانگشای جوینی ).

معنی پاکی

پاکی . (حامص ) طهارت . (برهان ). طُهر. طیب . پاکیزگی . مقابل پلیدی . || قُدس : نخست از جهان آفرین کرد یاد خداوند خوبی و پاکی و داد. فردوسی . || بی غشی . صفا. (برهان ). صفوت . ویژگی .بی آمیغی . خلوص : ببزرگی چو سپهر است و بپاکی چو هوا بسخاوت چو برادر بدیانت چو پدر. فرخی . ب

معنی اصبحیة

اصبحیة. [ اَ ب َ حی ی َ ] (ع ص نسبی ، اِ) سیاط اصبحیة؛ نوعی از تازیانه منسوب به ذواصبح یکی از پادشاهان یمن . و رجوع به اصبحی شود.

معنی کله

کله .[ ] (اِخ ) دهی از بخش شهریار شهرستان تهران است و 125 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

معنی مؤمنا

مؤمنا. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) مشهور به مؤمن کلو. نسبت تخلص از ولایت نی ریز فارس دارد. مدتها در اصفهان بوده ، بعد به هند و از آنجا به زیارت کعبه رفته . از اوست : بر هر ورقی که وصف آن موست چون کاغذ مشک بسته خوشبوست . # # # عشق به هر خاطری که راه ندارد هست بلادی که پادشاه ندارد.

معنی پرنداخ

پرنداخ . [ پ َ رَ ] (اِ) تیماج و سختیان . (برهان ). ساغری سوخته . کیمخت : گفتم میان گشائی گفتا که هیچ تابم (؟) زد دست بر کمربند بگسست او پرنداخ . عسجدی . فرهنگ رشیدی پرنداخ با جیم آورده بی ذکر شاهدی . و رجوع به برنداخ شود. گورگانی . گوزگانی . گوژگانی . (برهان ).

معنی حسابدار

حسابدار. [ ح ِ ] (نف مرکب ) آنکه حساب خرج و دخل اداره یا جائی را نگاه میدارد . محاسب . حَسّاب .

معنی ارباعاً

ارباعاً. [ اَ عَن ْ ] (ع ق ) چهاریک چهاریک .

معنی طلمسة

طلمسة. [ طَ م َ س َ ] (ع مص ) روی ترش کردن . آژنگناک گردانیدن .

معنی یاجلو

یاجلو. [ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بخش نمین شهرستان اردبیل با 425 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیای ایران ج 4).

معنی ذات شد

ذات شد. [ ت ُ ش َدد ] (اِخ ) رجوع بذات شَل شود.

معنی ارتطام

ارتطام . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) انبوهی کردن چیزی بر کسی . (منتهی الارب ). ازدحام . ارتکام . برهم نشستن . (زوزنی ). || در کاری افتادن که نتوان از آن بیرون شد. (منتهی الارب ). در کاری دشخوار گرفتار شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). || در گِل افتادن . (منتهی الارب ). در گل ماندن . ||
Hit Counter