مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بلندم

بلندم . [ ب َ ل َ دَ ] (ع ص ، اِ) مرد کندخاطر گران سنگ مضطرب خلقت . (منتهی الارب ). بِلدام . بِلدامة. رجوع به بلدام شود.

معنی دستبند زدن

دستبند زدن . [ دَ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) بند و حلقه بر دست کسی نهادن . او را مقید کردن : بند بر دست من کمند زده من بر افلاک دستنبد زده . نظامی . || حلقه زدن . پره زدن . دایره بستن : گرد آن بزمه ٔ پرندزده کبک و دراج دستبند زده . نظامی .

معنی یوکان

یوکان . (اِ) سطل بی دسته . (یادداشت مؤلف ).

معنی انواف

انواف . [ اَن ْ ] (ع اِ) ج ِ نَوف . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).به معنی کوهان بلند. (آنندراج ). رجوع به نوف شود.

معنی علی

علی . [ ع َ ] (اِخ ) ابن محمدبن عباس توحیدی ، مکنّی به ابوحیان . صوفی و متکلم و حکیم و ادیب و لغوی و نحوی قرن چهارم هجری . رجوع به ابوحیان توحیدی و نیز به مآخذ ذیل شود: معجم المؤلفین ج 7 ص 205. طبقات الشافعیه ٔ اسنوی ص 52. مناقب الشافعی و طبقات اصحابه من تاریخ الذهبی ص 99. اسماء

معنی موسکاد

موسکاد. (فرانسوی ، اِ) (اصطلاح داروسازی ) جوز بویا که قسمت قابل مصرف آن دانه و ماده ٔ مؤثرش اسانس است . (از کارآموزی داروسازی ص 204). رجوع به جوز بویا شود.

معنی قرقه

قرقه . [ ق َ ق َ ] (اِخ ) قارقا. دهی جزء دهستان ابرغان بخش مرکزی شهرستان سراب واقع در 21 هزارگزی جنوب باختری سراب و 12000 گزی شوسه ٔ سراب به تبریز. موقع جغرافیایی آن کوهستانی معتدل است . سکنه ٔ آن 702 تن . آب آن از نهر و چشمه و محصول آن غلات ، حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری

معنی نیگرو

نیگرو. (اِخ ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل . در 12هزارگزی شمال غربی سه کوهه و 4هزارگزی غرب جاده ٔ زاهدان به زابل و در جلگه ٔ گرم معتدل هوایی واقع است و 1080 نفر سکنه دارد. آبش از رودخانه ٔ هیرمند، محصولش غلات و لبنیات و پنبه و شغل اهالی زراعت ، گله داری ، قالیچه ، کرباس و گ

معنی سپاه ترک

سپاه ترک . [ س ِ هَِ ت ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از روشنی آفتاب . (مجموعه ٔ مترادفات ص 178).

معنی مثل

مثل .[ م ُ ث ُ ] (ع اِ) ج ِ مثال . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به مثال شود. || اصنام عقلیه . طلسمات عقلیه . امثله ٔ علیا. ارباب انواع . صواحب الطلسمات . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مثل اصنام حیوانیه ؛ در فلسفه ٔ اشراق مراد رب النوع حیوان است . (فرهنگ عل

معنی خدایی

خدایی . [ خ ُ ] (اِخ ) از شعرای قرن دهم هجری عثمانی است که در اسلامبول زاده شد و از منشیان ینگچری بود. «در تحفه ٔ شاهدی » و «گلشن توحید» آمده که وی پدر مغله لی شاهدی بوده است . (از قاموس الاعلام ترکی ج 3).

معنی مقلوبة

مقلوبة.[ م َ ب َ ] (ع ص ) مؤنث مقلوب . رجوع به مقلوب شود. - ارض مقلوبة ؛ دیار قوم لوط. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || ماده شتر گرفتار بیماری قلاب . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به مقلوب شود. || (اِ) گوش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). گوش خواه از انسان

معنی تهلهل

تهلهل . [ ت َ هََ هَُ ](ع مص ) تنگ بافته شدن جامه و بافته شدن با رشته های خرد و باریک . (ناظم الاطباء) : و این لیفها هر سه نوع برهم نهاده است و در یکدیگر بافته هرگاه که بافتگی این لیفها سست شود ضعیفی را سستی حاصل شود.و حال این عضو همچون حال جامه باشد که از بسیاری شستن و داشتن ، ش

معنی کنجاره

کنجاره . [ ک ُ رَ / رِ ] (اِ) به معنی کنجار است که نخاله ٔ کنجد و هر تخم که روغن آن را کشیده باشند. (برهان ). نخاله ٔ کنجد و امثال آن را گویند که روغن او را کشیده باشند. کنجار. (فرهنگ جهانگیری ). کنجاله . نخاله ٔ کنجد و امثال آن که روغن آن را کشیده باشند و ثفل آن باقی مانده باشد.

معنی قصبةالریة

قصبةالریة. [ ق َ ص َ ب َ تُرْ ری َ ] (ع اِ مرکب ) مجرای نفس . (اقرب الموارد). حلقوم ،و آن مجرای نفس و متصل به ریه و در پیش مری باشد.

معنی تسییح

تسییح . [ت َ س ْ ] (ع مص ) برد بافتن بخط. (تاج المصادر بیهقی ). چادر مخطط بافتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مخطط بافتن جامه با خطوط مختلف که یکسان نباشد. (از متن اللغة). || روان ساختن . (از اقرب الموارد). || فزونی یافتن کلام کسی . (از متن اللغة). || آراستن کلام کسی . (از اقر

معنی ابوفدیک

ابوفدیک . [ اَ ف ُ دَ ] (اِخ ) نام مردی خارجی است .

معنی مصل

مصل . [ م ُص ِل ل ] (ع ص ) لحم مصل ؛ گوشتی گنده . (مهذب الاسماء).

معنی دل بخواهی

دل بخواهی . [ دِ ب ِ خوا / خا ] (حامص مرکب ) حالت و عمل و کیفیت دلبخواه . دلبخواه بودن . از روی دلخواهی . رجوع به دل بخواه و دل خواهی شود.

معنی صنف

صنف . [ ص ِ ] (ع اِ) پاره ای ازهر چیزی . (منتهی الارب ). گونه از هر چیزی . (دهار). طبقه . رسته . گون . ج ، اَصناف ، صُنوف . || نوع . (منتهی الارب ) : احمد ینالتکین پیش آمد...بگذشت از سرهنگان و دیگر اصناف که با وی نامزد بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 272). و همیشه حکمای هر صنف از اه

معنی باشقه

باشقه . [ ش ِ ق َ / ق ِ ] (اِ) چرکی که از کار کردن در دست و اعضاء بهم رسد (؟) (ناظم الاطباء). این کلمه مصحف «شغه » است باضافه ٔ «با» و رویهم یعنی پینه دار و شوخ گرفته .

معنی محمد

محمد. [ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) ابن ابراهیم بن ثابت ، معروف به ابن کیزانی شاعر مصری . متصوف است و گروهی از متصوفه ٔ مصر به وی منسوبند. دیوان شعری دارد و در قاهره به سال 562 درگذشته است . رجوع به ابن کیزانی و الاعلام زرکلی ج 3 ص 841 شود.

معنی بعیث بصری

بعیث بصری . [ ب َ ث ِ ب َ ] (اِخ ) ابویزید خداش بن بشربن خالد. رجوع به بعیث المخاشعی خداش بن بشر و ابویزید خداش شود.

معنی زندیقی

زندیقی . [ زِ ] (حامص ) الحاد. کفر. بیدینی . (ناظم الاطباء). || (ص نسبی ) ملحد. کافر. بیدین : هر کس که آن را از فلک و کواکب داند...معتزلی و زندیقی و دهری شود و جای وی در دوزخ بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 93). رجوع به ماده ٔ قبل شود.

معنی چهار تکبیر کردن

چهار تکبیر کردن . [ چ َ / چ ِ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گزاردن نمازمیت . رجوع به چار تکبیر کردن شود. || ترک کردن . رها کردن . و ترک گفتن : پس چون بر ساحل محیط کرم تشنه روزی چند صبر کرد و اثر شفاء عارضه نمیدید، چهار تکبیر بر آن حضرت کرد و عنان عزیمت بر صوب غور و غزنین گردانید. (تاری

معنی همزاد

همزاد. [ هََ ] (ص مرکب ) رفیقی که در زاد و راحله شریک باشد. (از برهان ). گمان نمیرود که جزء دوم این ترکیب ، زاد (واژه ٔ عربی به معنی توشه ) باشد و مؤلف برهان با معنی دوم همزاد چنین تعبیری برای لفظ «زاد» کرده است .

معنی بوشقاب

بوشقاب . (ترکی ، اِ) بشقاب : کوزه دارد از بزرگی جای بر بالای خم می زند بر لنگری صد تکیه هر دم بوشقاب . ملافوقی یزدی (از آنندراج ). و رجوع به بشقاب شود.

معنی باقرخان

باقرخان . [ ق ِ ] (اِخ ) (سالار ملی ) یکی از دو مدافع معروف تبریز (مدافع دیگر ستارخان است ). قزوینی گوید: در مدت یازده ماه تمام از 23 جمادی الاولی 1326 تا اواسط ربیعالثانیه ٔ 1327 هَ .ق . در مقابل قشون عظیم دولتی که بحکم محمدعلی شاه تبریز را محاصره کرده بودند، در این مدت یازده ما

معنی متنقرس

متنقرس . [ م ُ ت َ ن َ رِ ](ع ص ) این کلمه در تاریخ بیهقی چ ادیب ص 103 آمده ودر حاشیه همین صفحه اضافه شده «در همه ٔ نسخ منقرس است اما قاعده ٔ عربیت متنقرس استوارتر می نماید». -انتهی . دارای بیماری نقرس . نقرسی : ایشان سوارانند و من با ایشان در پیادگی کند و با لنگی متنقرس . (ت

معنی پیرمراد

پیرمراد. [ م ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان کوه پنج بخش مرکزی شهرستان سیرجان واقعدر 65هزارگزی شمال خاوری سعیدآباد. سرا راه مالرو خانه سرخ پارچی (؟). کوهستانی ، سردسیر. دارای 195 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات و حبوبات . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . مزارع گودبید و کبد

معنی ربط علی آباد

ربط علی آباد. [ رُ طِ ع َ ] (اِخ ) دهی است از بخش خمین شهرستان محلات . سکنه ٔ آن 367 تن . آب ده از قنات تأمین میشود و فرآورده ٔ عمده آن غلات و چغندرقند و انگور و بنشن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).

معنی ابن وکیع البنان...

ابن وکیع البنانی . [ اِ ن ُ وَ ؟ ] (اِخ ) نام یکی از متکلمین مجبره . (ابن الندیم ).

معنی عمار انصاری

عمار انصاری . [ ع َم ْ مارِ اَ ] (اِخ ) ابن معاذبن زرارةبن عمروبن غنم بن عدی بن حارث بن مرةبن ظفر انصاری ظفری ، مکنی به ابونملة. صحابی بود. «ابوالبشر دولابی » نام او را «عمارةبن معاذ» دانسته است ، اما ابن البرقی بر آن است که نام وی «معاذبن زرارة» بوده است . وی با پدرش در غزوه ٔ ب

معنی تاریک داشتن

تاریک داشتن . [ ت َ] (مص مرکب ) تیره ساختن . غم انگیز کردن : هنرمند را شاد و نزدیک دار جهان بر بداندیش تاریک دار. فردوسی .

معنی یسیرکث

یسیرکث . [ ی َ ک َ ] (اِخ ) دهی بوده در سمرقند. (از لباب الانساب ).

معنی محال

محال . [ م ِ ] (ع اِمص ، اِ) مکر و فریب . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). ترفند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || توانائی . (منتهی الارب ). قدرت و توانائی . (ناظم الاطباء). || رنج و عذاب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و هو شدیدالمحال ؛ ای شدید العذاب و العقاب . (ناظم الاطباء). ||

معنی حدیث مسند

حدیث مسند. [ ح َ ث ِ م ُ ن َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) حدیثی که آنرا به گوینده ٔ وی برداشته باشند. و سید جرجانی در تعریفات گوید: الاسناد فی الحدیث ؛ ان یقول المحدث : حدثنا فلان عن فلان عن رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و سلم .

معنی اسحاق

اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن ابراهیم فارابی مکنی به ابی ابراهیم . وی خال اسماعیل بن حماد جوهری ، صاحب «کتاب الصحاح فی اللغة» است و این ابوابراهیم مؤلف کتاب مشهور «دیوان الادب » است . قاضی اشرف یوسف بن ابراهیم بن عبدالواحدشیبانی قفطی که بیمن رفته و بدانجا اقامت گزیده است بما نوشته

معنی بقدس

بقدس . [ ب َ دَ ] (اِخ ) بنا بنقل کتب جغرافیایی عرب ، نام قصبه ای است در صقلیه (جزیره ٔ سیسیل ). رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج 2 شود.

معنی لهراسف

لهراسف . [ ل ُ ] (اِخ ) لهراسب . رجوع به لهراسب پادشاه کیانی شود.

معنی سکری

سکری . [ ] (اِخ ) ابوسعید حسن بن حسین بن عبیداﷲبن عبدالرحمن بن العلاء السکری . معرفتی نیکو به لغت و انساب و ایام داشته و خط نیکو و صحیح می نوشته و از اوست : کتاب الوحوش . کتاب النبات . کتاب المناهل والقوی . کتاب الابیات السائره . و او اشعار جماعتی از فحول شعراء و نیز پاره ای از ق

معنی حسن روملو

حسن روملو. [ ح َ س َ ] (اِخ ) مورخ دوره ٔ صفوی . او راست : «احسن التواریخ ». (ذریعه ج 1 ص 288) (از سعدی تا جامی ص 564) (سبک شناسی ج 3 ص 260) (فهرست سپهسالار ج 2 ص 412). و رجوع به روملو شود.

معنی دلهة

دلهة. [ دَ ل ِ هََ ] (ع ص ) مؤنث دله . زن سرگشته و دیوانه از عشق و یا از اندوه . (ناظم الاطباء). و رجوع به دَلِه شود.

معنی گوزگره

گوزگره . [ گ َ / گُو گ ِ رِه ْ ] (اِ مرکب ) بر وزن و معنی جوزگره است و آن نوعی از گره باشد خوش نما و خوش طرح که مانند تکمه بر چیزها زنند. (برهان ). گرهی است به ترکیب جوز یعنی گردکان که به جوزگره معروف است و بر کمربند زنند. (انجمن آرا) (آنندراج ). نوعی از گره خوشنما و خوش طرح که م

معنی مناقضة

مناقضة. [ م ُ ق َ ض َ ] (ع مص ) قول کسی را نقض کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). || سخن برخلاف یکدیگر گفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ابطال یکی از دو قول با دیگری . (از تعریفات جرجانی ). مخالفت کردن قول دوم کسی به قول اول وی .(از اقرب الموارد). رجوع به مناقضت و

معنی علی آباد

علی آباد. [ ع َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان املش بخش رودسر شهرستان لاهیجان . ناحیه ایست جلگه و دامنه ، و دارای آب و هوای معتدل و مرطوب . سکنه ٔ آن 140 تن است . آب آن از رودخانه ٔ شنجوس لات است . محصول آن برنج و مختصری عسل است . اهالی به زراعت اشتغال دارند. راه آن مالرو است . (از

معنی ابوالقاسم

ابوالقاسم . [ اَ بُل ْ س ِ ] (اِخ ) علی بن افلح ملقب بجمال الدین عیسی شاعر. رجوع به علی ... شود.

معنی بویطی

بویطی . [ ب ُ وَ ] (ص نسبی ) منسوب به بویط و آن دهی است به مصر. (لباب الانساب ).

معنی برنجین

برنجین . [ب ِ رِ ] (ص نسبی ) منسوب به برنج (فلز). ساخته شده ازبرنج . (ناظم الاطباء). برنجی . و رجوع به برنج شود.

معنی کشته

کشته . [ ک ِ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) کشت شده . کاشته شده . زراعت شده . مزروع . زرع شده . (یادداشت مؤلف ) : ندارند خود کشته و چارپای نورزند جزمیوه ها جای جای . اسدی . نگر به خود چه پسندی جز آن به خلق مکن چو ندروی بجز از کشته هرچه خواهی کار. ناصرخسرو. کشته های نیاز خشک بماند کا

معنی چتاب آقا کریم

چتاب آقا کریم . [ چ ِ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گرم بخش ترک شهرستان میانه که در 13هزارگزی جنوب خاوری بخش و 4هزارگزی شوسه ٔ خلخال بمیانه واقع شده .کوهستانی و معتدل و 302 تن سکنه دارد. آبش از چشمه ،محصولش غلات ، عدس و نخود، شغل اهالی زراعت و گله داری و راهش مالرو است . (ازفرهن

معنی نانواختنی

نانواختنی . [ ن َ ت َ ] (ص لیاقت ) که از در نواختن نیست . که شایسته ٔ ملاطفت و نوازش و تفقد نیست . || که نوازیدنی نیست .

معنی جبال القفص

جبال القفص . [ ج ِ لُل ْ ق ُ ] (اِخ ) تلفظ عربی سلسله ٔ جبال «کوچ » است . این کوهها در شهر روذان در بلوچستان واقع شده و شامل هفت کوه است . (از نخبةالدهر ص 176). در جنوب شرقی جیرفت ناحیه ای است کوهستانی موسوم به جبل القفص که درقرن چهارم قبائلی کوهستانی در آنجا سکنی داشتند. (از سرز

معنی ارتئاس

ارتئاس . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) مهتر گردیدن . رئیس شدن . || مشغول کردن کسی را.

معنی کاریزک کال

کاریزک کال . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان در بقاضی بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور جلگه و شورزار و گرمسیر و سکنه ٔ آن 473 تن است . قنات دارد. محصول آن غلات و تریاک و شغل اهالی زراعت و مالداری و قالیچه بافی است . راه مالرو دارد. مزرعه ٔ گنج آباد جزء همین ده است . (از فرهنگ جغرافیایی ایر

معنی مضیق

مضیق . [ م َ ] (ع اِ) جای تنگ . (غیاث ). مکان تنگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). جای تنگ . مکان تنگ . (ناظم الاطباء) : برگشت به هزیمت و بدو رسیدند در مضیقی که میگریخت بکشتندش . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 244). کار من بالانمی گیرد در این شیب بلا در مضیق حادثاتم بسته ٔبن

معنی بی شکل

بی شکل . [ش َ / ش ِ ] (ص مرکب ) (از:بی + شکل ) که شکل و هیأت معین ندارد. اجسام بی شکل .مقابل متبلور. (یادداشت مؤلف ). رجوع به شکل شود.

معنی کابت

کابت . [ ب َ ] (اِخ ) کابة. موضعی است به بلاد تمیم یا آبی . (منتهی الارب ).

معنی ابلونیوس

ابلونیوس . [ اَ ب ُل ْ ل ُ ] (اِخ ) فیلسوفی از مردم تیان . تابع فلسفه ٔ فیثاغورس . در قرن اول میلادی میزیسته است .

معنی فداکاری

فداکاری . [ ف ِ / ف َ ] (حامص مرکب ) گذشت . کاری که از فداکار سر زند. رجوع به فداکار و فدا شود.