مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی وستاد


معنی وستاد

وستاد. [ وَ ] (ص ، ق ) بسیار. (فرهنگ فارسی معین ).توضیح اینکه این کلمه در فرهنگها به صورت «وستاد» و «وستاذ» و «وسناد» آمده . در لغت فرس اسدی چ اقبال ص 106 آمده : وسناد بسیار باشد. رودکی گوید : امروز به اقبال تو ای میر خراسان هم نعمت و هم روی نکو دارم وسناد. رودکی . نفیسی نوشته اند (رودکی ج 3 ص 1056 ج 6): پندارم که در اصل وسیار بوده باشد که شاید لهجه ای از همان کلمه ٔ بسیار باشد. در صحاح الفرس وستاذ به همین معنی آمده . ممکن است کلمه مصحف وسیاد، وسداد، بسیار باشد. قیاس شود به اسپنددات ،اسپندیاد، اسپندیار. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به وسناد شود.

معنی وستاد- ترجمه وستاد برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد وستاد اینجا را کلیک کنید

هم معنی وستاد


ترجمه وستاد


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه وستاد


گر از این سایه روى سوى منى *** زود طاغى گردى و ره گم کنى‏
بیان آن که یا أَيُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ ***
چون نبى نیستى ز امت باش *** چون که سلطان نه اى رعیت باش‏
پس برو خاموش باش از انقیاد *** زیر ظل امر شیخ و اوستاد
ور نه گر چه مستعد و قابلى *** مسخ گردى تو ز لاف کاملى‏
هم ز استعداد وامانى اگر *** سرکشى ز استاد راز و با خبر
صبر کن در موزه دوزى‏تو هنوز *** ور بوى بى‏صبر گردى پاره دوز
کهنه دوزان گر بدیشان صبر و حلم *** جمله نو دوزان شدندى هم به علم‏
بس بکوشى و به آخر از کلال *** هم تو گویى خویش کالعقل عقال‏
همچو آن مرد مفلسف روز مرگ *** عقل را مى‏دید بس بى‏بال و برگ‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی وسپوهر

وسپوهر. [ وَ ] (اِ) وسپور. واسپور . عنوان شاهزادگان و نجبای اشکانی و ساسانی . (فرهنگ فارسی معین ).

معنی وستاویژن

وستاویژن . [ وِ ژِ ] (انگلیسی ، اِ) ویستاویژن . ویستاویزیون . شیوه ای است جدید در صنعت فیلمبرداری که در آن فیلم برعکس فیلمهای معمولی به شکل افقی از مقابل دریچه ٔ نورافکن میگذرد و بطور مستطیل روی پرد

معنی وستریوشان سالار

وستریوشان سالار. [ وَ ] (پهلوی ، اِ مرکب ) وزیر کشاورزی در عهدساسانی . در تاریخ طبری وستریوشان سلار آمده . (فرهنگ فارسی معین از تاریخ بلعمی چ وزارت فرهنگ ج 1 ص 948).

معنی وستازند

وستازند. [ وَ زَ ] (اِخ ) لقب کتاب زند. (ناظم الاطباء). رجوع به زند شود.

معنی وسج

وسج . [ وُ س ُ ] (ع اِ) ج ِ وساج . (المنجد). رجوع به وساج شود. || ج ِ وسوج . (اقرب الموارد). رجوع به وسوج شود.

معنی وسب

وسب . [ وِ ] (ع اِ) گیاه انبوه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نبات . (اقرب الموارد).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: