مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی وبر


معنی وبر

وبر. [ وَ ] (ع اِ) جانوری است شبیه به گربه . (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (از منتهی الارب ). رجوع به وَبَر شود. وَنَک و آن را مردم گوسفند بنی اسرائیل خوانند. (اقرب الموارد). و به فارسی دنک میگویند. (ناظم الاطباء). || روزی از روزهای عجوز. ج ، وبار، وبارة، وبور. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد وبر اینجا را کلیک کنید

هم معنی وبر

آشکار: برملا، بی‌پرده، بین، پدیدار، پیدا، پیدا، جلوه‌گر، جلوه‌گر، جلی، جهر، ذایع، رک، روبرو، روشن، صریح، ظاهر، علنی، عیان، فاحش، فاش، مبرهن، محرز، محسوس، مرئی، مشخص، مشهود، معلوم، معین، منجلی، نامستور، نمایان، نمودار، واضح، هویدا و پوشیده، درخفا، غیب، مخفی،
آماده: 1 آراسته، بسیجیده، پرداخته، تامین، تهیه، حاضر، روبراه، ساخته، فراهم، مجهز، مرتب، مهیا 2 چالاک، سازمند، مستعد و نامهیا
زیبا: 1 پریچهر، پریرو، جمیل، خوبرو، خوب‌صورت، خوش‌اندام، خوشگل، خوش‌منظر، رعنا، زیبارو، شیک، صبیح، ظریف، قشنگ، لطیف، لعبت، مطبوع، مقبول، ملیح، نازنین، نیک‌منظر، نیکورو، وجیه، وسیم 2 باطراوت، تماشایی، خوش، شکیل و زشت
زیبایی: جمال، حسن، خوبرویی، صباحت، نیک‌منظری، وجاهت و زشتی
ساخت : 1 ساختن، 2 صنع، صنعت 2 محصول، مصنوع 3 شکل، نقشه 4 ساختمان 5 ساختار 6 سازوبرگ 7 ساز، سامان


ترجمه وبر

دوبرگه: bifoliate
فروبردنی: swallowable
فروبرنده: swallower
فروبرنده: swallower
فروبری: swallowing


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه وبر

سخن نیچه: اگر ما "بی دل و جان" هستیم؛ دست كم نسبت به زندگی چنین نیستیم؛ بلكه اكنون با همه ی انواع "تمنیات" روبروییم. با خشمی ریشخندآمیز در آنچه "آرمانها" می نامیم، در حال غور و تامل هستیم. ما خویش را خوار می شماریم تنها از آن رو كه لحظه هایی وجود دارند كه نمی توانیم آن انگیزش نامربوطی را كه "آرمانگرایی" نام دارد، مهار كنیم. تاثیر نازپروردگی بیش از اندازه، نیرومندتر از خشم فرد بی دل و جان است.
سخن حضرت محمد (ص): قرض، (موجب) اندوه شب (به خاطر فكر كردن بر آن) و خواری روز (به خاطر روبرو شد با بدهكار) می شود.
سخن حضرت محمد (ص): غیبت یعنی برادر (مسلمان) خود را به چیزی (كه اگر بشنود) آن را نمی‌پسندد، یاد كنی. (پشت سرش چیزی بگویی كه اگر روبروی او می‌گفتی، ناراحت می‌شد.)
سخن چارلز دوگل: مرد پر جربزه و كار آزموده، وقتی با بحران روبرو می شود، به تكیه گاه فكر نمی كند؛ روش خود را تحمیل می كند، مسئولیتش را می پذیرد و نتیجه كار را [پیروزی یا شكست] از آن خود می داند.
سخن آلبرت انیشتین: اندیشه های بزرگ همیشه با مخالفت شدید و خشونت بارِ اندیشه های مردم عادی روبرو بوده اند.

هر دمى زین آینه پنجاه عرس *** بشنو آیینه ولى شرحش مپرس‏
حاصل این کز لبس خویشش پرده ساخت *** که نفوذ آن قمر را مى‏شناخت‏
گر بدى پرده ز غیر لبس او *** پاره گشتى گر بدى کوه دو تو
ز آهنین دیوارها نافذ شدى *** توبره با نور حق چه فن زدى‏
گشته بود آن توبره صاحب تفى *** بود وقت شور خرقه‏ى عارفى‏
ز آن شود آتش رهین سوخته *** کاوست با آتش ز پیش آموخته‏
و ز هوا و عشق آن نور رشاد *** خود صفورا هر دو دیده باد داد
اولا بر بست یک چشم و بدید *** نور روى او و آن چشمش پرید
بعد از آن صبرش نماند و آن دگر *** بر گشاد و کرد خرج آن قمر
همچنان مرد مجاهد نان دهد *** چون بر او زد نور طاعت جان دهد


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی وبردک

وبردک . [ ] (اِ) چیستان و به عربی لغز گویند. حرکت این لغت معلوم نبود. (آنندراج ) (از برهان ). و در ناظم الاطباء وَبَردَک به فتح واو و باء و دال ضبط دارد. رجوع به ناظم الاطباء شود.

معنی وبص

وبص . [ وَ ب َ ] (ع اِمص ) شادمانی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || (مص ) شادمان گردیدن اسب . (ناظم الاطباء).

معنی وباغة

وباغة. [ وَب ْ با غ َ ] (ع اِ) کون و اِست . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء): کذبت وباغته ؛ ای ضرط. (از منتهی الارب ) (آنندراج )؛یعنی تیز داد. (ناظم الاطباء). رجوع به وباعة شود.

معنی وبد

وبد. [ وَ ] (ع اِ) وَبَد. مغاکی در کوه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نقره ای در کوه . (ناظم الاطباء). رجوع به وبد شود.

معنی وبش

وبش . [ وَ ب َ / وَ ] (ع اِ) سپیدی که بر ناخن پیدا گردد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). نقطه ٔ سپید که بر ناخن افتد. (مهذب الاسماء). || سیاهی سپیدآمیز که از خراش و گر بر پوست شتر حادث شود. (منتهی الار

معنی وبشة

وبشة. [ وَ ب ِ ش َ ] (ع ص ) (ناقة...) شتر مبتلا به وبش . (ناظم الاطباء). رجوع به وبش شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<