مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی تهی شدن


معنی تهی شدن

تهی شدن . [ ت َ / ت ِ / ت ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) خلو. خالی شدن . خواء. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : ز من چون به ایشان رسید آگهی از آواز من مغزشان شد تهی . فردوسی . کنون تخت گشتاسب شد زو تهی بپیچد ز دیهیم شاهنشهی . فردوسی . سر نامداران تهی شد ز جنگ ز تنگی نبد روزگار درنگ . فردوسی . ترکش عمرش تهی شد، عمر رفت از دویدن در شکار سایه تفت . مولوی . که خزانه تهی شود و چشم طامع پر گردد. (مجالس سعدی ص 20). فرومایگی کردم و ابلهی که این پرنگشت و نشد آن تهی . سعدس (بوستان ). چو عالم شدن خواهد از ما تهی گدائی بسی به ز شاهنشهی . حافظ. پیمانه ٔ هر که پر شود خواهد مرد پیمانه ٔ من چو شد تهی می میرم . ؟ (از انجمن آرا). || بی نصیب شدن . عاری شدن . محروم شدن : ز افسر سر تو از آن شدتهی که نه مغز بودت نه رای بهی . فردوسی . فلک ستاره فروبرد و خور ز نور تهی شد زمانه مایه زیان کرد و خود ز سود برآمد. خاقانی . رجوع به تهی و دیگر ترکیبهای آن شود.

معنی تهی شدن- ترجمه تهی شدن برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد تهی شدن اینجا را کلیک کنید

هم معنی تهی شدن

خالی شدن : 1 تهی شدن 2 تخلیه شدن و بارگیری شدن، بار زدن 3 خلوت‌شدن
خلوت شدن : 1 خالی‌شدن، تهی شدن 2 کم‌جمعیت شدن و شلوغ‌شدن
مصیر : 1 بازگشت، رجعت 2 عاقبت امر، پایان کار، فرجام کار 3 باز گشتن 4 گردیدن، گشتن 5 رجوع کردن 6 منتهی شدن 7 انتقال یافتن
منتج شدن : 1 نتیجه‌دادن 2 منجر شدن، منتهی شدن


ترجمه تهی شدن


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه تهی شدن



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی تهی پشت

تهی پشت . [ ت ُ پ ُ ] (ص مرکب ) کنایه از پوچ و بی مغز. (آنندراج ). کاواک . میان تهی : فلک از نعره ٔ کوس تهی پشت گرفته گوش مهر و مه به انگشت . حکیم زلالی (از آنندراج ).

معنی تهی پای

تهی پای . [ ت َ / ت ِ / ت ُ ] (ص مرکب ) برهنه پای و بی کفش . (ناظم الاطباء). پابرهنه . پاپتی . حافی . برهنه پای . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : وهم تهی پای بسی ره نبشت هم ز درش دست تهی بازگشت . نظا

معنی تهوین

تهوین . [ ت َ ] (ع مص ) آسان کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (مجمل اللغة). آسان و سبک کردن بر کسی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از صراح اللغة) (از اقرب الموارد). یقال : هون علیک ؛ ای خفف و ل

معنی تهی رفتن

تهی رفتن . [ت َ / ت ِ / ت ُ رَ ت َ ] (مص مرکب ) با دست خالی رفتن . (ناظم الاطباء). تهیدست رفتن . (آنندراج ) : چنان کآمدی رفت خواهی تهی تو گنج از پی گنجبانی نهی . اسدی . با لشکر و مالی قوی امروز ول

معنی تهی آغوش

تهی آغوش . [ ت َ / ت ِ / ت ُ ] (ص مرکب ) خالی بودن آغوش از معشوق . (آنندراج ). محروم از معشوقی که در آغوش گیرد. (ناظم الاطباء). تنها. بی کس . بی یار : بر تهی آغوشی خود آه حسرت می کشم هرکجا بینم کشد

معنی تهی ماندن

تهی ماندن . [ ت َ / ت ِ / ت ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از محروم ماندن . (آنندراج ). خالی شدن . خالی ماندن . عاری گشتن : هست ز مغز آن سرت ای منگله همچو زوش مانده تهی کشکله . رودکی . میان جوان را نبد آ

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: