مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی تنسه


معنی تنسه

تنسه . [ ت َ س َ / س ِ ] (ص ) دلتنگ و آزرده و پریشان خاطر. (ناظم الاطباء).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد تنسه اینجا را کلیک کنید

هم معنی تنسه


ترجمه تنسه


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه تنسه



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی تنسق

تنسق . [ ت َ ن َس ْ س ُ ] (ع مص ) تناسق . (منتهی الارب ). با یکدیگر منتظم و آراسته شدن . (ناظم الاطباء): تنسقت الاشیاء و تناسقت و انتسقت ؛ انتظم بعضها الی بعض . (اقرب الموارد).

معنی تنسس

تنسس . [ ت َ ن َس ْ س ُ ] (ع مص ) بوی نیکویی یافتن از کسی : تنسس منه خیراً. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). تنسس منه خیراً؛ تنسمه .

معنی تنسیق

تنسیق . [ت َ ] (ع مص ) آراستن و ترتیب دادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). انتظام و ترتیب دادن .(غیاث اللغات ) (آنندراج ). پیوستن سخن و جز آن . (تاج المصادر بیهقی ). بنظم کردن سخن و

معنی تنسیة

تنسیة. [ ت َ ی َ ] (ع مص ) فراموش کردن . (تاج المصادر بیهقی ). فراموش گردانیدن چیزی مر کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). فراموش گردانیدن و سبب فراموش کردن شدن . (ناظم الاطباء).

معنی تنسگل

تنسگل . [ ت َ ن َ گ ُ] (اِ) میوه ایست شبیه به گوجه و رسیده ٔ آن سرخ رنگ باشد و آنرا آلوقیسی گویند. قسمی میوه که از پیوند زردآلو و گوجه بعمل آید. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).

معنی تنسر

تنسر. [ ت َ ن َس ْ س ُ ] (ع مص ) گسسته شدن رسن . || پراکنده و منتشر گردیدن ریم زخم به شکستن . || پاره پاره فروریختن جامه و کاغذ. || متفرق و پراکنده گردیدن نعمت ، یقال : تنسرت النعمة عنه ؛ اذا تفرقت .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: