مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی تلاق


معنی تلاق

تلاق . [ت ِ ] (اِ) آن گوشت زیادتی را گویند که در میان فرج زنان است . (برهان ) (آنندراج ). ریشی که در میان فرج بود. (شرفنامه ٔ منیری ). بظر و گوشت پاره مانندی در بالای کس زنان که در ختنه بریده می شود. (ناظم الاطباء). وذره . وذقه . عنبلة. عنبل . عنتل . قنب . (منتهی الارب ). چوچوله . دلاق . || بمعنی پاچه ٔ تنبان و شلوارهم آمده است . (برهان ) (آنندراج ). ازار پایچه . (شرفنامه ٔ منیری ). پاچه ٔ تنبان و شلوار. (ناظم الاطباء).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد تلاق اینجا را کلیک کنید

هم معنی تلاق

تصادف : 1 برخورد، تلاقی، ملاقات 2 تصادم 3 اتفاق، پیشامد، حادثه، سانحه
تقارب : 1 نزدیکی، هم‌گرایی و تباعد، واگرایی 2 به هم نزدیک شدن 3 اقتراب 4 برخورد، تلاقی
تقاطع : 1 برخورد، تلاقی 2 چهارراه 3 یکدیگر را قطع کردن، برخورد کردن و تباعد
تلاقی : 1 برخورد 2 دیدار، ملاقات 3 اصطکاک، تقاطع، تماس، 4 به‌هم‌رسیدن، دیدار کردن
تماس : 1 ارتباط، رابطه، مراوده 2 برخورد، تلاقی 3 لمس 4 مالش 5 پیوستگی، نزدیکی 6 بسودن


ترجمه تلاق

باتلاق: swamp
باتلاقی: swampy
درباتلاق فرورفتن: bog
زمین باتلاقی: everglade
متلاقی: intersecting


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه تلاق

سخن آنتونی رابینز: هنگامی كه خشمگین و برآشفته هستید، در دشواری خود به دام می‌افتید. هرچه بیشتر خشمگین شوید و دست و پا بزنید، بیشتر در باتلاق دشواری‌ها فرو خواهید رفت.
سخن وین دایر: هر بار كه شراره‌های خشم در درون‌تان جرقه می‌زند، تردید نكنید كه به سوی باتلاقی زمین‌گیر كننده گام برمی‌دارید.

بل ز کشتیهاش کآن پند دل است *** گویم از کل جزو در کل داخل است‏
هر ولى را نوح و کشتیبان شناس *** صحبت این خلق را طوفان شناس‏
کم گریز از شیر و اژدرهاى نر *** ز آشنایان و ز خویشان کن حذر
در تلاقى روزگارت مى‏برند *** یادهاشان غایبى‏ات مى‏چرند
چون خر تشنه خیال هر یکى *** از قف تن فکر را شربت مکى‏
نشف کرد از تو خیال آن وشات *** شبنمى که دارى از بحر الحیات‏
پس نشان نشف آب اندر غصون *** آن بود کآن مى‏نجنبد در رکون‏
عضو حر شاخ تر تازه بود *** مى‏کشى هر سو کشیده مى‏شود
گر سبد خواهى توانى کردنش *** هم توانى کرد چنبر گردنش‏
چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود *** نآید آن سویى که امرش مى‏کشد


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی تلافق

تلافق . [ ت َ ف ُ ] (ع مص ) خداوند کارهای درست و آراسته شدن قوم ، یقال : تلافقوا؛ ای تأمت امورهم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). رجوع به تلاؤم شود.

معنی تلاق

تلاق . [ ت َ ] (ع مص ) صحبت و مجلس و انجمن و ملاقات . (ناظم الاطباء). تلاقی : لینذر یوم التلاق . (قرآن 40 / 15). عشق صورتها بسازد در فراق تا مصور سرکشد وقت تلاق . مولوی . رجوع به تلاقی شود.

معنی تلافی

تلافی . [ ت َ ] (ع مص ) وادریافتن . (دهار). دریافتن . (مجمل اللغة). رسیدن و دریافتن چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). دریافتن و بدست آوردن .(غیاث اللغات ). تدارک ، یقال : تلافیت التقصیر

معنی تلالا

تلالا. [ ت َ ] (اِ صوت )نفس و صوت خوانندگی و گویندگی و آنرا تلالا و تلاتلا نیز گویند. (انجمن آرا) (از آنندراج ). آواز و صدای خوانندگی و سازندگی . (ناظم الاطباء). و آن را تللی و یللی نیز گویند. (انجمن

معنی تلال

تلال . [ ت َ ] (ع اِ) از اتباع است ، یقال : هو الضلال بن التلال . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به تلالة شود.

معنی تلامیذ

تلامیذ. [ ت َ ] (ع اِ) ج ِ تلمیذ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). مثل تلامذة. (آنندراج ). رجوع به تلمیذ و تلام و تلامی شود. - تلامیذ بوالبشر ؛ کنایه از فرشتگان است . (انجمن آرا). - تلامی

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<