مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی سپهدار


معنی سپهدار

سپهدار. [ س ِ پ َ] (نف مرکب ) رئیس لشکر که امور جنگ به او مفوض باشد. (آنندراج ). خداوند لشکر. سرلشکر. (شرفنامه ). دارنده ٔ سپاه . آنکه حافظ و نگهبان سپاه باشد : سپهدار توران ز چنگش برست یکی باره ٔ تیزتک برنشست . فردوسی . ببهرام گفت ای سپهدار شاه بخور خشم و سر بازگردان ز راه . فردوسی . سپهدار ایرانْت خوانم بداد کنم بر تو بر آفریننده یاد. فردوسی . آنکه زیباتر و درخورتر و نیکوتر از او هیچ سالار وسپهدار نبسته ست کمر. فرخی . والا وجیه دین که سپهدار شرق و چین فخر آرد از تو نائب فرزانه ٔ زکی . سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ). سپهدار اسلام منصور اتابک که کمتر غلامش قدرخان نماید. خاقانی . قاع صفصف دیده و صف صف سپهداران حاج کوس را از زیردستان زیر و دستان دیده اند. خاقانی . نیکو مثلی زد آن سپهدار کَاندازه ٔ کار خود نگهدار. نظامی . از سپهدار چین خبر میجست تا خبر داد قاصدش بدرست . نظامی . گفت پیغمبر سپهدار غیوب لاشجاعة یافتی قبل الحروب . مولوی . سپهدار و گردنکش و پیلتن نکوروی و دانا و شمشیرزن . سعدی (بوستان ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد سپهدار اینجا را کلیک کنید

هم معنی سپهدار

خیلتاش : 1 همکار، هم‌قطار 2 هم‌خیل، هم‌طایفه 3 فراش، محصل، پیک 4 سپهدار، صاحب‌سپاه، امیرلشکر 5 سپاهی، لشکری


ترجمه سپهدار

سپهدار: Sepahdar


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه سپهدار


لاشیى بر لاشیى عاشق شده ست *** هیچ نى مر هیچ نى را ره زده ست‏
چون برون شد این خیالات از میان *** گشت نامعقول تو بر تو عیان‏
لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الفوت‏ ***
راست گفته ست آن سپهدار بشر *** که هر آن که کرد از دنیا گذر
نیستش درد و دریغ و غبن موت *** بلکه هستش صد دریغ از بهر فوت‏
که چرا قبله نکردم مرگ را *** مخزن هر دولت و هر برگ را
قبله کردم من همه عمر از حول *** آن خیالاتى که گم شد در اجل‏
حسرت آن مردگان از مرگ نیست *** ز آنست کاندر نقشها کردیم ایست‏
ما ندیدیم این که آن نقش است و کف *** کف ز دریا جنبد و یابد علف‏
چون که بحر افکند کفها را به بر *** تو به گورستان رو آن کفها نگر


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی سپهراحتشام

سپهراحتشام . [ س ِپ ِ اِ ت ِ ] (ص مرکب ) با عظمت . بزرگ قدر. عالی رتبت : پرویز مکنت ، سپهر احتشام . (حبیب السیر چ جدید ج 3 ص 322). خدام موکب ، سپهر احتشام ، شرایط اجتهاد و اهتمام بتقدیم رسانند. (حبیب

معنی سپهرآستان

سپهرآستان . [ س ِ پ ِ ] (ص مرکب ) از القاب پادشاهان بزرگ است یعنی پادشاهی که آستان وی مانند سپهر است . (ناظم الاطباء). کنایه از ملوک . (آنندراج ) : خدایگان سپهرآستان نکو داند که در جهان سخن بنده بی ن

معنی سپهر اثیر

سپهر اثیر. [ س ِ پ ِ رِ اَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کره ٔ ناری . (شرفنامه ).

معنی سپهرآفرین

سپهرآفرین . [ س ِ پ ِف َ ] (نف مرکب ) از صفات خدای تعالی جل شأنه . (ناظم الاطباء). حق سبحانه و تعالی . (آنندراج ) : که دیدیم خود بودنی ، هر چه بود سپهرآفرینش نخواهد فزود. فردوسی .

معنی سپهبددل

سپهبددل . [ س ِ پ َ ب َدْ / ب ُدْ، دِ ] (ص مرکب ) که دردل و جرأت سپهبد را ماند. شجاع . دلیر : جهاندیده از شهر شیراز بود سپهبددل و گردن افراز بود. فردوسی . کجا نام آن شاه فیروز بود سپهبددل و لشکر ا

معنی سپهر ازرق

سپهر ازرق . [ س ِ پ ِ رِ اَ رَ ](ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از آسمان : نیست همتای تو در ظل سپهر ازرق این نه زرقست بدین گفته نیَم زرق فروش . سوزنی .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: