مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی سخن جوی


معنی سخن جوی

سخن جوی . [ س ُ خ َ ](نف مرکب ) متجسس . محقق . کنجکاو. (ولف ) : پزشکی سراینده برزوی بود به پیری رسیده سخن جوی بود. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2500). بیاید سخن جوی پویان ز پس نبد آگه از راز او هیچکس . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2597).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد سخن جوی اینجا را کلیک کنید

هم معنی سخن جوی


ترجمه سخن جوی


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه سخن جوی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی سخن چن

سخن چن . [ س ُ خ َ چ ِ ] (نف مرکب ) مخفف سخن چین : کیسه ٔ راز را بعقل بدوز تا نباشی سخن چن و غماز. ناصرخسرو. رجوع به سخن چین شود.

معنی سخن پیرای

سخن پیرای . [ س ُ خَم ْ ] (نف مرکب ) آنکه سخن را تهذیب کند. فصیح . شیوا. بلیغ : در خجالت باشد از طبع سخن پیرای خویش تا خوش آید یا نیاید شعر او بر شیخ و شاب . سوزنی . چیست زرّ و گل به دست الا که خا

معنی سخن باف

سخن باف . [ س ُ خَم ْ ] (نف مرکب ) مجازاً، شاعر ماهر : نه مرد لافم خاقانی سخن بافم که روح قدس تند تار و پود اشعارم . خاقانی .

معنی سخن خوار

سخن خوار. [ س ُ خ َ خوا / خا ] (نف مرکب ) گستاخ و بی ادب : خوار است خور شهریت از تن سوی مهمان شهریت علفخوار است مهمانْت سخن خوار. ناصرخسرو. این خوب سخن بخیره از حجت همواره مده بهر سخن خواری . ناص

معنی سخن روان

سخن روان . [ س ُخ َ رَ ] (ص مرکب ) بلیغ و زبان آور. (ناظم الاطباء).

معنی سخن سنج

سخن سنج . [ س ُ خ َ س َ ] (نف مرکب ) سخن سرای . (آنندراج ). به معنی سخن زن است که کنایه از شاعر و قصه خوان باشد. (برهان ) : سخن سنج بی رنج اگر مرد لاف نبیند ز کردار او جز گزاف . فردوسی . مرکب شعر

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: