مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی سحیمی


معنی سحیمی

سحیمی . [ س ُ ح َ ] (اِخ ) احمدبن محمد سحیمی حسنی شافعی . او راست : المقتدی وآن بشرح کتاب المزید علی اتحاف المرید است . ایضاً او راست : الدر العالی الشأن علی لیلة النصف من شعبان . وی بسال 1178 هَ . ق . درگذشت . (معجم المطبوعات ).

معنی سحیمی- ترجمه سحیمی برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد سحیمی اینجا را کلیک کنید

هم معنی سحیمی


ترجمه سحیمی


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه سحیمی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی سخاءة

سخاءة. [ س َ ءَ ] (ع اِ) تره ای است . ج ، سخاء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).

معنی سحیم

سحیم . [ س َ ] (اِخ ) ابن مرةبن الدؤل بن حنیفه . جدی جاهلی است . فرزندان او بطنی از بکربن وائل از عدنانیه اند. (الاعلام زرکلی چ 1 ص 359).

معنی سخاء

سخاء. [ س َ ] (ع اِ مص ) || جوانمردی نمودن . (منتهی الارب ). جوانمردی . (آنندراج ). جوانمرد شدن . (دهار). راد شدن .(تاج المصادر بیهقی ). رجوع به سخا شود. || (اصطلاع عرفان ) عبارت است از آنکه انفاق مال

معنی سخ

سخ . [ س ِ ] (ص ) خوب و خوش . (رشیدی ). خوش . (شرفنامه ). خوب و نیک . (برهان ) : از جنید و ز شبلی و معروف یادگاری است ذات فرخ او سخ ایشان گر این چنین بودند ور نبودند اینچنین سخ او. امیرخسرو (از انج

معنی سخائم

سخائم . [ س َ ءِ ] (ع اِ) ج ِ سخیمة. کینه .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به سخیمة شود.

معنی سخ

سخ . [ س ِ ] (اِ) نامی است که در طوالش بدرخت آزاد دهند. رجوع به جنگل شناسی ساعی ج 1 ص 213 و آزاددرخت در همین لغت نامه شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter