مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی شیخ


معنی شیخ

شیخ . [ ش َ ] (ع مص ) پیر گردیدن . شیوخة [ ش ُ /شیو خ َ ]. شَیْخوخة. شَیْخوخیّة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پیر شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). || خواجه شدن . (منتهی الارب ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد شیخ اینجا را کلیک کنید

هم معنی شیخ

آخوند: 1 روحانی، روضه‌خوان، شیخ، عالم، فقیه، ملا 2 مدرس، معلم
سال‌خورده، سالخورده: صفت پیر، زال، سالمند، شیخ، فرتوت، کلان‌سال، کهنسال، مسن، معمر و خردسال، کم‌سن
پیر: 1 جاافتاده، سالخورده، سالدیده، سالمند، کهنسال، مسن، معمر 2 پاتال، فرتوت، ناتوان 3 ابدال، اوتاد، خضر، شیخ، قدیس، قطب، مراد، مرشد 3 پیشوا، قاید و 1 برنا، جوان 2 مرید
پیری: سالخوردگی، سالمندی، شیخوخیت، کبر، کهنسالی، هرم و شباب
پیشوا: امام، حاکم، راهبر، راهنما، رئیس، رهبر، زعیم، سالار، سر، سرور، سردار، سرپرست، سلسله‌جنبان، شیخ، عمید، قاید، قدوه، کامل، کلانتر، لیدر، مرشد، مراد، مقتدا، مولا، مهتر، نقیب


ترجمه شیخ

شیخ کلیسا: elder
شیخوخت: old age
شیخ: patriarch
شیخ: sheik
شیخ نشین: sheik populated


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه شیخ


مرغ و ماهى و پرى و آدمى *** ز انکه او بیش است و ایشان در کمى‏
ماهیان سوزنگر دلقش شوند *** سوزنان را رشته‏ها تابع بوند
بقیه‏ى قصه‏ى ابراهیم ادهم بر لب آن دریا ***
چون نفاذ امر شیخ آن میر دید *** ز آمد ماهى شدش و جدى پدید
گفت اه ماهى ز پیران آگه است *** شه تنى را کاو لعین درگه است‏
ماهیان از پیر آگه ما بعید *** ما شقى زین دولت و ایشان سعید
سجده کرد و رفت گریان و خراب *** گشت دیوانه ز عشق فتح باب‏
پس تو اى ناشسته رو در چیستى *** در نزاع و در حسد با کیستى‏
با دم شیرى تو بازى مى‏کنى *** بر ملایک ترک تازى مى‏کنى‏
بد چه مى‏گویى تو خیر محض را *** هین ترفع کم شمر آن خفض را


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی شیخ ابواسحاق

شیخ ابواسحاق . [ ش َاَ اِ ] (اِخ ) رجوع به ابواسحاق (شیخ ) اینجو شود.

معنی شیحة

شیحة. [ ح َ ] (ع اِ) مؤنث شیح . (از اقرب الموارد): ضرمه ؛ نیم سوخته ای از شیحة. (منتهی الارب ).

معنی شیخ

شیخ . [ ش َ ] (اِخ ) ابن نورالدین رومی . از اوست : تفسیرفاتحة. (محتمل است کلمه ٔ «ابن » در عنوان صاحب ترجمه در نسخه ٔ کشف الظنون زائد باشد). (یادداشت مؤلف ).

معنی شیخ الزیاوی

شیخ الزیاوی . [ ش َ خُزْ زَ وی ی ] (اِخ ) او راست : حاشیه بر شرح منهاج شیخ الاسلام و حاشیه بر شرح فرائض منهاج محب الدین بصروی . (از کشف الظنون ).

معنی شیحة

شیحة. [ ح َ ] (اِخ ) آبکیست شرقی ِ فید. (منتهی الارب ). محلی در مشرق فید، و میان آن دو فاصله یک روز و یک شب راه است . (از معجم البلدان ).

معنی شیخ العمید

شیخ العمید. [ ش َ خُل ْ ع َ ] (اِخ ) مخاطبه ٔبوسهل حمدوی . لقب بوسهل زوزنی ندیم سلطان مسعود غزنوی و رئیس دیوان رسالت او، پس از مردن بونصر مشکان وبروزگار سلطان مودود، و ممدوح منوچهری : شاخ بنفشه بر سر

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: