مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی شکل


معنی شکل

شکل . [ش َ ک َ / ش َ ک ْ ] (اِخ ) ابن حمید عیسی . صحابی است و پسرش وشیتربن شکل محدث و اسماء بنت شکل صحابیة و در همه به سکون کاف نیز روایت شده است . (منتهی الارب ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد شکل اینجا را کلیک کنید

هم معنی شکل

آسان: 1 ساده، سهل 2 میسر 3 بی‌رنج، راحت و بغرنج، دشوار، سخت، شاق، غامض، متعسر، مشکل
ابهام‌آمیز: پوشیده، پیچیده، تیره، مبهم، مرموز، مشکل، مغلق و روشن، صریح، واضح
مخروط : صفت 1 شکل‌هندسی مشابه کله قند، کله‌قندی 2 خراطی‌شده، تراشیده‌شده
مدور : اسم حلقه، دایره، دایره‌ای‌شکل، گرد، مستدیر و چهارگوشه، مربع
زشت: 1 بدریخت، بدشکل، بدمنظر، بدهیکل، بی‌ریخت، کریه، کریه‌المنظر 2 پچل، بد، سوء، مذموم 3 ذمیمه، رکیک، سخیف، شنیع، فاحش، قبیح، مستهجن، مکروه 4 ناپسند، نازیبا، نفرت‌انگیز، نکوهیده، ننگین و قشنگ


ترجمه شکل

بشکل زنگ: bell-shaped
دوشکلی: biform
همشکلی: resemblance
تغییر شکل دادن: reshape
دردی شکل: tartarous
شکل: face


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه شکل

سخن گابریل گارسیا ماركز: بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نمی رسی.
سخن برایان تریسی: مشکلات ما را متوقف نمی کنند، بلکه به ما آموزش می دهند.

مالک ملکم نیم من طبل خوار *** طبل بازم مى‏زند شه از کنار
طبل باز من نداى ارجعی *** حق گواه من به رغم مدعى‏
من نیم جنس شهنشه دور از او *** لیک دارم در تجلى نور از او
نیست جنسیت ز روى شکل و ذات *** آب جنس خاک آمد در نبات‏
باد جنس آتش آمد در قوام *** طبع را جنس آمده ست آخر مدام‏
جنس ما چون نیست جنس شاه ما *** ماى ما شد بهر ماى او فنا
چون فنا شد ماى ما او ماند فرد *** پیش پاى اسب او گردم چو گرد
خاک شد جان و نشانیهاى او *** هست بر خاکش نشان پاى او
خاک پایش شو براى این نشان *** تا شوى تاج سر گردن کشان‏
تا که نفریبد شما را شکل من *** نقل من نوشید پیش از نقل من‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی شکلک

شکلک . [ ش َ / ش ِ ل َ ] (اِ مصغر) ادا. دهن کجی . عمل والوچانیدن . دلام . ذلام . (یادداشت مؤلف ). ادا و اطوار با لب و لوچه و چشم و ابرو. (فرهنگ فارسی معین ). - شکلک به کسی ساختن ؛ به کسی بازخمانیدن

معنی شکله

شکله . [ش ِ ل ِ ] (اِ) آنچه از جامه و جز آن به جایی بند شده پاره گردد. (از برهان ) (از انجمن آرا) (ناظم الاطباء): اقتواء؛ شکله برکشیدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). تقویر؛ شکله برکشیدن جامه . (تاج ال

معنی شکل

شکل . [ ش ِ ] (ع اِ) مانند. شبه . مثل . (ناظم الاطباء). مانند. (از منتهی الارب ). || ناز. غنج . دلال . (ناظم الاطباء): امراءة ذات شکل ؛ زن صاحب ناز و غنج و دلال و کرشمه . (از منتهی الارب ). ناز و به ا

معنی شکلانی

شکلانی . [ ش َ ک َ ] (ص نسبی ) انتسابی است به شکلان که از دیه های مرو است . (از انساب سمعانی ).

معنی شکل نویس

شکل نویس . [ ش َ / ش ِ ن ِ ] (نف مرکب ) مصور. نقاش صورت . (ناظم الاطباء).

معنی شکلانی

شکلانی . [ ش َ ک َ ] (اِخ ) امام ابو عصمة احمدبن عبداﷲ... شکلانی فقیه پرهیزگاری بود و از ابوسهل عبدالصمد بزاز و جز وی روایت شنید و حاکم ابوعبداﷲ کتبی هروی از او روایت دارد. (از لباب الانساب ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: