مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی شهرود


معنی شهرود

شهرود. [ ش َ ] (اِخ ) نام شهری است در ملک عراق که خسرو پرویز بر لب رودخانه ٔ شهرود بنا کرده بود و بنام آن رودخانه موسوم ساخته . (برهان ) (جهانگیری ) (انجمن آرا) : شدنداز مرز موقان سوی شهرود بنا کردند شهری از می و رود. نظامی . مرا آن روز شادی کرد بدرود که شیرین را رها کردی به شهرود. نظامی . همان شهرود و آب خوشگوارش بنای خسرو و جای شکارش . نظامی . حدیث باربد با ساز دهرود همان آرامگاه شه به شهرود. نظامی . رجوع به شاهرود شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد شهرود اینجا را کلیک کنید

هم معنی شهرود


ترجمه شهرود


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه شهرود



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی شهریار

شهریار. [ ش َ ] (اِ مرکب ) کلانتر و بزرگ شهر. (ناظم الاطباء) (برهان ). حاکم . امیر ناحیه ای . فرمانروای شهر یا ناحیه یا کشور : شهریاری که خلاف تو کند زود فتد از سمن زار به خارستان وز کاخ به کاز.

معنی شهرویران

شهرویران .[ ش َهَْ رْ ] (اِخ ) شاره ویران . یکی از دهستانهای ششگانه ٔ بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد در حومه ٔ شهر مهاباداست و از 19 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل گردیده است و جمعیت آن در حدود 24340 تن است و قرا

معنی شهروی

شهروی . [ ش َ ] (اِخ ) نام دانشمندی که در دربار شاپورهرمزد و نرسی بوده است . (فهرست ولف ). نام خردمندی از درباریان شاپور هرمز. (لغات شاهنامه ) : یکی موبدی بود شهروی نام خردمند و شایسته و شادکام . ف

معنی شهری

شهری . [ش َ ] (ص نسبی ) منسوب به شهر. شهرنشین . شهرگان . مدنی . ساکن شهر. مقابل روستائی . حضری . بلدی : زبردست شد مردم ِ زیردست به کین مرد شهری به زین برنشست . فردوسی . طوطی بحدیث و قصه اندرشد با

معنی شهری

شهری . [ ش َ ] (اِخ ) قریه ای است دوفرسنگی کمتر جنوبی کاکی به فارس . (فارسنامه ٔ ناصری ).

معنی شهروسوند

شهروسوند. [ ش َ وَ ] (اِخ ) شاخه ای از تیره ٔ بسحاق هیهاوند از طایفه ٔ چهارلنگ بختیاری . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 76).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<