مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی شعیب


معنی شعیب

شعیب . [ ش ُ ع َ ] (اِخ ) ابن قتیب . در شاهنامه ٔ فردوسی آمده که داراب بر تازیان که تحت فرماندهی شعیب قتیب بودند غلبه کرد و آنان مطیع و منقاد شدند. نولدکه گوید: تا آنجا که من میدانم افسانه ٔ مذکور فقط در شاهنامه آمده است . من حدس میزنم که یک تن خراسانی عربهایی را که ابتدا فاتح بوده و بعد خراسانیان تحت فرماندهی ابومسلم بر ایشان غالب شدند، دوست نداشته و این قصه را ساخته است . البته اسم قتیب را به یاد آن مرد منفور موسوم به قتیبةبن مسلم انتخاب کرده است . چنین فصلی کاملاً با ایران پرستی فردوسی موافقت دارد. (فرهنگ فارسی معین ). نام یکی از سرداران عرب . (از فرهنگ لغات ولف ) : برفتند و سالار ایشان شعیب یکی نامدار از نژاد قتیب . فردوسی .

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد شعیب اینجا را کلیک کنید

هم معنی شعیب


ترجمه شعیب


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه شعیب


ور سوم باره نویسى بر سرش *** پس سیه کردى چو جان کافرش‏
پس چه چاره جز پناه چاره‏گر *** ناامیدى مس و اکسیرش نظر
ناامیدیها به پیش او نهید *** تا ز درد بى‏دوا بیرون جهید
چون شعیب این نکته‏ها با او بگفت *** ز آن دم جان در دل او گل شکفت‏
جان او بشنید وحى آسمان *** گفت اگر بگرفت ما را کو نشان‏
گفت یا رب دفع من مى‏گوید او *** آن گرفتن را نشان مى‏جوید او
گفت ستارم نگویم رازهاش *** جز یکى رمز از براى ابتلاش‏
یک نشان آن که مى‏گیرم و را *** آن که طاعت دارد از صوم و دعا
و ز نماز و از زکات و غیر آن *** لیک یک ذره ندارد ذوق جان‏
مى‏کند طاعات و افعال سنى *** لیک یک ذره ندارد چاشنى‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی شعیث

شعیث . [ ش ُ ع َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن زبیر و ابن محرر و ابن مطیر، هر سه محدث اند. (منتهی الارب ).

معنی شعیبیه

شعیبیه . [ ش ُ ع َ بی ی َ ] (اِخ )دهی از دهستان شاه ولی بخش مرکزی شهرستان شوشتر. جمعیت آن 200 تن . آب آن از رودخانه ٔ دز تأمین میشود. محصول عمده آن غلات . راه اتومبیل رو دارد. این آبادی راخماس هم می

معنی شعول

شعول . [ش ُ ] (ع اِ) ج ِ شُعْلَة. (ناظم الاطباء). به معانی شعله (زبانه و درخشش آتش و هیمه که در آن آتش درگرفته باشد). (منتهی الارب ). و رجوع به شعلة و شعله شود.

معنی شعیرة

شعیرة. [ ش ُ ع َ رَ ] (ع اِ مصغر) شعیره . مصغر شعر یعنی موی خرد. (ناظم الاطباء).

معنی شعیراء

شعیراء. [ ش َ ] (اِخ ) لقب بکربن مر که پسر دختر ضبة و یا نام دختر ضبةبن ادّ که مادر قبیله است . (منتهی الارب ).

معنی شعوری

شعوری . [ ش ُ ] (اِخ ) نیشابوری . از گویندگان قرن دهم هجری و از نیشابور بود و اغلب در مشهد اقامت میکرد. صاحب ذوق و خوش طبع است . ابیات زیر از اوست : آرزوی ما جمال خوبرویی بیش نیست قسمت ما از جمالش آر

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: