مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی شریعة


معنی شریعة

شریعة. [ ش َ ع َ ] (اِخ ) نام دیگر نهر اردن . (نخبةالدهر دمشقی ص 107) (از قاموس الاعلام ترکی ). رجوع به اردن شود.

معنی شریعة- ترجمه شریعة برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد شریعة اینجا را کلیک کنید

هم معنی شریعة

آیین: 1 رسم، روال، روش، شیوه، عادت، منوال 2 دین، شرع، شریعت، طریقت، کیش، مذهب 3 طریقه، مسلک، مشرب، نحله 2 سنت، قاعده، قانون، مراسم، مقررات، نظم، هنجار 3 آذین‌بندی، جشن، زیب، زینت، شهرآرایی 4 آداب‌دانی، اتیکت، ادب، تشریفات، نزاکت 5 سر
شرع: 1 آیین، دین، شریعت، طریقت، کیش، مذهب 2 راه، روش و عرف
شریعت: آیین، دین، شرع، کیش، مذهب و عرف، قانون
طریقت : 1 راه، روش، سلک، شرع 2 عرفان، تصوف 3 آیین، شریعت، کیش، مرام، مذهب، مسلک، نحله و حقیقت 4 فرقه، طریقه (متصوفه) 5 سلوک 6 تزکیه‌باطن و شریعت
دین: آیین، شرع، شریعت، کیش، کیش، مذهب، نحله


ترجمه شریعة

شریعتمدار: religious expert
شریعت: religious law
شریعت موسی: tora
شریعت موسی: torah
شریعت گذار: lawgiver


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه شریعة


گفت این اوباش رایى مى‏زنند *** تا در این شهر خودم قاضى کنند
دفع مى‏گفتم مرا گفتند نى *** نیست چون تو عالمى صاحب فنى‏
با وجود تو حرام است و خبیث *** که کم از تو در قضا گوید حدیث‏
در شریعت نیست دستورى که ما *** کمتر از تو شه کنیم و پیشوا
زین ضرورت گیج و دیوانه شدم *** لیک در باطن همانم که بدم‏
عقل من گنج است و من ویرانه‏ام *** گنج اگر پیدا کنم دیوانه‏ام‏
اوست دیوانه که دیوانه نشد *** این عسس را دید و در خانه نشد
دانش من جوهر آمد نه عرض *** این بهایى نیست بهر هر غرض‏
کان قندم نیستان شکرم *** هم ز من مى‏روید و من مى‏خورم‏
علم تقلیدى و تعلیمى است آن *** کز نفورش مستمع دارد فغان‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی شریعت نهادن

شریعت نهادن . [ ش َ ع َ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) راه و طریقه ای نهادن . آیین و رسم و دینی ابداع کردن : مگر خزان به رزان نوشریعتی بنهاد که کرد بر همه عالم مباح خون رزان . امیرمعزی (ازآنندراج ).

معنی شریعتمدار

شریعتمدار. [ ش َ ع َ م َ] (اِخ ) استرآبادی . شیخ علی بن محمد جعفر فرزند شریعتمدار استرآبادی معروف از فقها و دانشمندان بود و مانند پدر خود تألیفاتی داشت که از آنجمله است . 1- انیس الغربا. 2- بحرالدرر

معنی شریصة

شریصة. [ ش َ ص َ ] (ع اِ) رخسار. ج ، شَرائص . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).

معنی شریف

شریف . [ ش َ ] (ع ص ) مرد بزرگ قدر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد دارای شرف و دارای بزرگی در دین و دنیا و مرد بزرگ قدر. ج ، شُرَفاء، اَشراف ، شَرَف . (ناظم الاطباء). بزرگوار. (مهذب الاسماء) (دهار) (م

معنی شریشی

شریشی .[ ش َ ] (اِخ ) احمد از مردم بلنیه بود سپس به مشرق رفت . او راست : شرح مقامات حریری . (از اعلام المنجد).

معنی شریعتمدار

شریعتمدار. [ ش َ ع َ م َ ] (اِخ ) استرآبادی تهرانی . محمد جعفربن ملاسیف الدین استرآبادی تهرانی . از فقها و مجتهدان قرن سیزدهم هجری قمری بود و از آثار اوست : 1- آب حیات (در اصول دین ). 2- اثبات الفرقة

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: