مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی صبوح


معنی صبوح

صبوح .[ ص َ ] (اِخ ) نام وی میرزا محمدعلی و از نجبای اصفهان است . نظر بحدت ذهن از بیشتر صنایع مطلع بود و چهار تار را خوب میزد. این شعر ازوست و بد نگفته است : پائی نه که چون آئی از شوق ز جا خیزم دستی نه که برخیزم در دامنت آویزم افغان که در این منزل جائی نه که آسایم فریاد کزین وادی پائی نه که بگریزم . و او راست : به این امید که افتد بروی یار نگاهم نشسته ام بره انتظار و چشم براهم فغان که نیست بکوی تو و بروی تو هرگز گذار سال به سال و نگاه ماه بماهم . و نیز از اوست : آگاهی از آنش نه که در بندگی افتاد پنداشت زلیخا که خریده است غلامی . (از آتشکده ٔ آذر ضمن تراجم شعرای معاصر وی ). و رجوع به ترجمه ٔ تاریخ ادبیات براون ج 4 ص 186 و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

معنی صبوح- ترجمه صبوح برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد صبوح اینجا را کلیک کنید

هم معنی صبوح

ساغر : 1 پیاله، پیمانه، جام 2 باده، صبوح، صبوحی، صهبا، غارج، مل، می
صبوح: 1 بامداد، پگاه، بامدادان، سپیده‌دم، صبح، صبحگاه 2 صبوحی و غبوق
صبوحی: باده، ساغر، صبوح، صراحی، غارج، مروق، می


ترجمه صبوح

صبوح: morning draught


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه صبوح


آن که مادر آفرید و ضرع و شیر *** با پدر کردش قرین آن خود مگیر
اى خداوند قدیم احسان تو *** آن که دانم و آن که نه هم آن تو
تو بفرمودى که حق را یاد کن *** ز انکه حق من نمى‏گردد کهن‏
یاد کن لطفى که کردم آن صبوح *** با شما از حفظ در کشتى نوح‏
پیله بابایانتان را آن زمان *** دادم از طوفان و از موجش امان‏
آب آتش خو زمین بگرفته بود *** موج او مر اوج که را مى‏ربود
حفظ کردم من نکردم ردتان *** در وجود جد جد جدتان‏
چون شدى سر پشت پایت چون زنم *** کارگاه خویش ضایع چون کنم‏
چون فداى بى‏وفایان مى‏شوى *** از گمان بد بدان سو مى‏روى‏
من ز سهو و بى‏وفاییها برى *** سوى من آیى گمان بد برى‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی صبوحی

صبوحی . [ ص َ ] (اِخ ) شاعری است . و صاحب مجالس النفائس آرد که وی شیرازی است و نانوائی میکرد و هرچه هرروزه از دکان حاصل میکرد در راه درویشان و دردمندان صرف میکرد؛ و شعر او نیکوست . از اوست : عاشق سرگر

معنی صبوحی

صبوحی . [ ص َ ] (اِخ ) شاعری است . و صاحب آتشکده گوید شعر بسیاری در مثنویات گفته و این شعر در وصف اصفهان ازوست : چه شهری ز وسعت برون از گمان نگین دان و فیروزه ٔ آسمان . (آتشکده ٔ آذر ذیل شعرای جرفاد

معنی صبور

صبور. [ ص َ ] (اِخ ) دهی از دهستان طیبی سرحدی بخش کهگیلویه شهرستان بهبهان . 7هزارگزی جنوب قلعه ٔرئیسی مرکز دهستان . 125هزارگزی خاور راه اتومبیل رو باغ ملک . کوهستانی ، سردسیر. مالاریائی . سکنه 100 تن

معنی صبور

صبور. [ ص َ ] (ع ص ) صابر و شکیبا و کسی که جلدی نکند درانتقام . (غیاث اللغات ). شکیبا و حلیمی که عاصیان رابه عذاب مؤاخذه نکند بلکه ببخشد یا در گرفت آنها شتابی نکند. (منتهی الارب ). شکیبا. (دهار). بی

معنی صبوحیان

صبوحیان . [ ص َ ] (اِ مرکب ) مفرد آن صبوحی ، منسوب به صبوح . صبوحی خورندگان : گرچه صبوح فوت شد کوش که پیش از آفتاب زآن می آفتاب وش یاد صبوحیان کنی . خاقانی .

معنی صبوب

صبوب . [ ص َ ] (ع ص ) ریخته از آب و مانند آن . (منتهی الارب ). آنچه ریخته شود بر عضو انسان ریختنی فراخ ، از آب و جز آن . (بحر الجواهر).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter