مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی رافع


معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن سالم ، وی را ابن سلمان فزاری نیز می خواندند؛ رافع عهد جاهلّیت را درک کرده و بنوشته ٔ بخاری و ابن ابی حاتم از عمر روایاتی شنیده و محمدبن ابراهیم التیمی از او روایت کرده است . (از الاصابه ج 2 قسم سوم ).

معنی رافع- ترجمه رافع برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد رافع اینجا را کلیک کنید

هم معنی رافع

ستیزه : پرخاش، جدال، جدل، جنگ، حرب، خصومت، دشمنی، دعوا، ستیز، ضدیت، عناد، کشاکش، مجادله، محاربه، مخالفت، مرافعه، معارضه، منازعه، مناقشه، نبرد، نزاع و صلح
دعوا: آشوب، اختلاف، تنازع، حرب، زدوخورد، کشمکش، مجادله، مرافعه، مشاجره، منازعه، نزاع و صلح
مرافعه داشتن : درگیری داشتن، اختلاف داشتن، کشمکش داشتن، دشمنی داشتن
مرافعه : 1 داوری، شکایت 2 جدال، دعوا، ستیزه، شکایت، کشمکش، منازعه، نزاع، بزن‌بزن و مصالحه
مرافعه کردن : 1 دعوا کردن، مشاجره کردن، کشمکش داشتن 2 شکایت کردن، دادخواهی کردن


ترجمه رافع

رافع: resolver
مرافعه کننده: litigant
رافع: soarer
مرافعه کردن: quarrel
مرافعه جو: quarrelsome


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه رافع


گاه بد ظن مى‏شدى اندر دعا *** از پى تاخیر پاداش و جزا
باز ار جاى خداوند کریم *** در دلش بشار گشتى و زعیم‏
چون شدى نومید در جهد از کلال *** از جناب حق شنیدى که تعال‏
خافض است و رافع است این کردگار *** بى‏از این دو بر نیاید هیچ کار
خفض ارضى بین و رفع آسمان *** بى‏از این دو نیست دورانش اى فلان‏
خفض و رفع این زمین نوعى دگر *** نیم سالى شوره نیمى سبز و تر
خفض و رفع روزگار با کرب *** نوع دیگر نیم روز و نیم شب‏
خفض و رفع این مزاج ممتزج *** گاه صحت گاه رنجورى مضج‏
همچنین دان جمله احوال جهان *** قحط و جذب و صلح و جنگ از افتتان‏
این جهان با این دو پر اندر هواست *** زین دو جانها موطن خوف و رجاست‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن معبد؛ از اصحاب حضرت رسول بود. (از تاج العروس ).

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن حبیر مطعم . که دینوری داستانی را که بین او و علأبن عبدالرحمان خرمی گذشته است نقل میکند. رجوع به عیون الاخبار ج 1 ص 270 شود.

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) اشجعی . ابن سنان برادر معقل اشجعی . در شمار کسانی است که از صحابه ٔ حضرت رسول (ص ) روایت کرده اند. (از الاصابة ج 2 قسم اول ).

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن ابی رافع. رجوع به رافع طایی سنبسی عمروبن جابر... در همین لغت نامه شود.

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن لیث بن نصربن سیار. مردی انقلابی و از خاندانی بزرگ بود و در عهد هارون الرشید عباسی در سمرقند نیابت حکومت داشت . و بعلتی عزل و حبس گردید ولی از زندان گریخت و حاکم سمرقند را کشت

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) انصاری . ابن جعدیه انصاری ، که ابن اسحاق او را جزو شهدای بدر ذکر کرده است . (از الاصابةج 2 قسم اول ). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج 3 شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: