مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی رافع


معنی رافع

رافع. [ ف ِ] (اِخ ) ابوالبهی رافع. غلام سعیدبن عاصک بود و از طرف وی بحضرت رسول هدیه شد و بیدرنگ آزاد گردید. ابن حجر در الاصابة ج 2 قسم اول بسلسله ٔ اسناد از او روایتی چنین نقل کند: از رسول خدا پرسیدم بهترین مردم کیست ؟ فرمود: «ذوالقلب المحموم و اللسان الصادق » و نیز داستانی از او با عمروبن سعید الاشدق آورده است . رجوع به الاصابة ج 2 قسم اول و قاموس الاعلام ترکی ج 3 شود.

معنی رافع- ترجمه رافع برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد رافع اینجا را کلیک کنید

هم معنی رافع

ستیزه : پرخاش، جدال، جدل، جنگ، حرب، خصومت، دشمنی، دعوا، ستیز، ضدیت، عناد، کشاکش، مجادله، محاربه، مخالفت، مرافعه، معارضه، منازعه، مناقشه، نبرد، نزاع و صلح
دعوا: آشوب، اختلاف، تنازع، حرب، زدوخورد، کشمکش، مجادله، مرافعه، مشاجره، منازعه، نزاع و صلح
مرافعه داشتن : درگیری داشتن، اختلاف داشتن، کشمکش داشتن، دشمنی داشتن
مرافعه : 1 داوری، شکایت 2 جدال، دعوا، ستیزه، شکایت، کشمکش، منازعه، نزاع، بزن‌بزن و مصالحه
مرافعه کردن : 1 دعوا کردن، مشاجره کردن، کشمکش داشتن 2 شکایت کردن، دادخواهی کردن


ترجمه رافع

رافع: resolver
مرافعه کننده: litigant
رافع: soarer
مرافعه کردن: quarrel
مرافعه جو: quarrelsome


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه رافع


که بپرس از کاروان تا از کجاست *** او برفت این جمله وا پرسید راست‏
بى‏وصیت بى‏اشارت یک به یک *** حالشان دریافت بى‏ریبى و شک‏
هر چه زین سى میر اندر سى مقام *** کشف شد زو آن به یک دم شد تمام‏
مرافعه‏ى امرا آن حجت را به شبهه‏ى جبریانه و جواب دادن شاه ایشان را ***
پس بگفتند آن امیران کین فنى است *** از عنایتهاش کار جهد نیست‏
قسمت حق است مه را روى نغز *** داده‏ى بخت است گل را بوى نغز
گفت سلطان بلکه آنچ از نفس زاد *** ریع تقصیر است و دخل اجتهاد
ور نه آدم کى بگفتى با خدا *** ربنا انا ظلمنا نفسنا
خود بگفتى کاین گناه از بخت بود *** چون قضا این بود حزم ما چه سود
همچو ابلیسى که گفت أغویتنی *** تو شکستى جام و ما را مى‏زنى‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) انصاری اوسی ، ابن سهل بن زیدبن عامربن جشم بن حارث بن خزرج بن عمربن مالک بن اوس انصاری اوسی . وی و برادرش عبداﷲ در دو غزوه ٔ احد و خندق شرکت داشتند و در غزوه ٔاحد هر دو زخمی شدند و

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن سالم ، وی را ابن سلمان فزاری نیز می خواندند؛ رافع عهد جاهلّیت را درک کرده و بنوشته ٔ بخاری و ابن ابی حاتم از عمر روایاتی شنیده و محمدبن ابراهیم التیمی از او روایت کرده است . (

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن ظهیر. برادر اسیدبن ظهیر بود، و ابن حجر در الاصابة حدیثی به این عبارت : «انه نهی عن کراء الارض » از حضرت رسول بوسیله ٔاو نقل کرده است . رجوع به الاصابة ج 2 قسم اول شود.

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن نصر فقیه ملقب به حمال . رجوع به حمال رافع... در همین لغت نامه شود.

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن عنتره ؛ از صحابه ٔ حضرت رسول بوده است . (از تاج العروس ).

معنی رافع

رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) انصاری ، ابن سعد انصاری . صحابی است زیرا که احمدبن محمدبن عیسی و ابن شاهین و ابوموسی او را جزء صحابه حضرت رسول (ص ) آورده اند. (از الاصابة ج 2 قسم اول ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: