مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی پشک


معنی پشک

پشک . [ پ َ ش َ ] (اِ) بشک . شبنم . (برهان قاطع). آن نم سپید که بامدادان بر دیوارها و سبزی نشیند. (لغت نامه ٔ اسدی نخجوانی ). و برف گونه ای که شب های تیرماه افتد بر زمین بی ابری در آسمان . زیوال (بلغت آذری ). اپشک . افشک . (فرهنگ جهانگیری ). ژاله ٔ منجمد. بژ. صقیع. جلید. قَس . سقیط. ضریب . طرف . (منتهی الارب ) : پشک آمد بر شاخ درختان گسترد رداهای طیلسان . بوالعباس عباس . ارض مصقوعة؛ زمین پشک زده شده . ارض ٌ مضروبة؛ زمین پشک زده شده . هجارس ؛ ریزه ترین باران سرما مثل پشک . هلب ؛ ترکردن آسمان قوم را به پشک وتری . (منتهی الارب ). - پشک کردن موی ؛ تجعید. (از زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ).

معنی پشک- ترجمه پشک برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد پشک اینجا را کلیک کنید

هم معنی پشک

سرگین : پشک، پشکل، پهن، تپاله، غایط، فضله، گه، مدفوع
پشک: 1 پشکل، سرگین 2 قرعه
قرعه: پشک، سهم، قسمت، نصیب
مته : 1 برماه، برمه، برماهه، پرمه، مثقب، دریل 2 بید 3 شپشک


ترجمه پشک

پشکل: dung
پشک اندازی: cast lots
پشک: lottery


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه پشک


در سر و رو در کشیده چادرى *** رو نهان کرده ز چشمت دلبرى‏
شاهنامه یا کلیله پیش تو *** همچنان باشد که قرآن از عتو
فرق آن گه باشد از حق و مجاز *** که کند کحل عنایت چشم باز
ور نه پشک و مشک پیش اخشمى *** هر دو یکسان است چون نبود شمى‏
خویشتن مشغول کردن از ملال *** باشدش قصد از کلام ذو الجلال‏
کاتش وسواس را و غصه را *** ز آن سخن بنشاند و سازد دوا
بهر این مقدار آتش شاندن *** آب پاک و بول یکسان شد به فن‏
آتش وسواس را این بول و آب *** هر دو بنشانند همچون وقت خواب‏
لیک گر واقف شوى زین آب پاک *** که کلام ایزد است و روحناک‏
نیست گردد وسوسه‏ى کلى ز جان *** دل بیابد ره به سوى گلستان‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی پشکلیدن

پشکلیدن . [ پ ِ ک ِ دَ ] (مص ) بناخن و سرانگشت رخنه کردن . (برهان قاطع در لفظ پشکلید). رجوع به بشکلیدن شود.

معنی پشکره

پشکره . [ پ ِ ک ِ رَ ] (اِ) بمعنی پشکر است که پشکل گوسفند و امثال آن باشد. (برهان قاطع).

معنی پشک انداختن

پشک انداختن . [ پ ِ اَ ت َ ] (مص مرکب ) قرعه زدن . قرعه کشیدن . مقارعة. قرعه افکندن . اقتراع . استهام . || فضله افکندن گوسفند و بز و آهو و اشتر و خر و جز آن .

معنی پشکول

پشکول . [ پ َ ] (اِ) رجوع به بشکول شود.

معنی پشکل

پشکل . [ پ ِ ک ِ ] (اِ) سرگین گوسفند و آهو و اسب و خر و استر و اشتر و از گاو آنگاه که سخت و مدور باشد. ذَبَلة. دِمة. بَعر. (منتهی الارب ) : صدهزار مرد و زن و کودک برون آمده بودند با انواع نثار از خاشا

معنی پشتیون

پشتیون . [ پ ُ وَ ] (اِ مرکب ) پشتیوان .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter