مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی نغزگوی


معنی نغزگوی

نغزگوی . [ ن َ ] (نف مرکب ) نغزگفتار. شیرین سخن . شیرین گفتار : به شهنامه فردوسی نغزگوی که از پیش گویندگان برد گوی . اسدی . نغزگویان که گفتنی گفتند مانده گشتند و عاقبت خفتند. نظامی . دگر نغزگوئی زبان برگشاد که تا چند کیخسرو و کیقباد. نظامی . چو یابی پرستنده ای نغزگوی از او بیش ازین مهربانی مجوی . نظامی .

معنی نغزگوی- ترجمه نغزگوی برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد نغزگوی اینجا را کلیک کنید

هم معنی نغزگوی


ترجمه نغزگوی


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه نغزگوی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی نغزی

نغزی . [ ن َ ] (حامص ) زیبا و بدیع بودن . رجوع به نغز شود : ز نغزی هر دری مانند تاجی وز او هر دانه شهری را خراجی . نظامی . || لطافت : همه رخ گل چو بادامه ز نغزی همه تن دل چو بادام دومغزی . نظام

معنی نغص

نغص . [ ن َ غ َ ] (ع مص ) به تمام مراد خود نرسیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ).تمام ناشدن مراد کسی . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || وارد کردن شتر را بر حوض و سیراب ناشده برگردانیدن آن را و دیگ

معنی نغزخرامی

نغزخرامی . [ ن َ خ ِ / خ َ / خ ُ ] (حامص مرکب ) بختریة.(منتهی الارب ). عمل نغزخرام . رجوع به نغزخرام شود.

معنی نغص

نغص . [ ن َ ] (ع مص ) مانع شدن نصیب کسی را از آب و بین شتر او و آب حایل گشتن و شتر او را از آشامیدن مانع شدن . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || مکدر و تیره ساختن بر کسی : نغص علیه ؛ کدر . || مکد

معنی نغض

نغض . [ ن َ غ َ ] (ع مص ) نَغض . نغوض . نَغَضان . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (متن اللغة). رجوع به نَغض شود.

معنی نغزک

نغزک . [ ن َ زَ ] (ص مصغر) مصغر نغز است یعنی خوبک و نیکک . (از برهان قاطع). هر شی ٔ خوب و لطیف . رجوع به نغز شود. || هر کار اندک که بخوبی باشد. (غیاث اللغات ). رجوع به نغز شود. || نادر. بدیع. کمیاب .(

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: