مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی ناجس


معنی ناجس

ناجس . [ ج ِ ] (ع ص ) بیماری که روی بهی ندارد. (آنندراج ). دردی که از آن خلاص نتوان یافت . (شمس اللغات ). نجیس . (منتهی الارب ). نجس . (المنجد). آن درد که از آن به نشود. (مهذب الاسماء). بیماریی که بیمار از آن به نشود. (بحر الجواهر). - داء ناجس ؛ لایبراء منه . (المنجد) (اقرب الموارد). دردی که روی بهی ندارد. (ناظم الاطباء). مرض بی درمان و علاج ناپذیر.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد ناجس اینجا را کلیک کنید

هم معنی ناجس


ترجمه ناجس


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه ناجس


من عدویم مر ترا با من مپیچ *** نبود از راى عدو پیروز هیچ‏
رو کسى جو که ترا او هست دوست *** دوست بهر دوست لا شک خیر جوست‏
من عدویم چاره نبود کز منى *** کژ روم با تو نمایم دشمنى‏
حارسى از گرگ جستن شرط نیست *** جستن از غیر محل ناجستنى است‏
من ترا بى‏هیچ شکى دشمنم *** من ترا کى ره نمایم ره زنم‏
هر که باشد همنشین دوستان *** هست در گلخن میان بوستان‏
هر که با دشمن نشیند در زمن *** هست او در بوستان در گولخن‏
دوست را مازار از ما و منت *** تا نگردد دوست خصم و دشمنت‏
خیر کن با خلق بهر ایزدت *** یا براى راحت جان خودت‏
تا هماره دوست بینى در نظر *** در دلت ناید ز کین ناخوش صور


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی ناجره

ناجره . [ ج ِ رَ ] (اِخ ) شهری است در جانب شرقی اندلس از توابع تطیله . (قاموس الاعلام ). و آن امروز به دست فرنگان است . (معجم البلدان ).

معنی ناجنبان

ناجنبان . [ جُم ْ ] (نف مرکب ) ساکن . غیر متحرک . بی حرکت . (ناظم الاطباء). که جنبان و متحرک نیست . اجنبان .

معنی ناجل

ناجل . [ ج ِ ] (ع ص ) اسم فاعل از نجل . (اقرب الموارد). || گرامی نسل از اسب و جز آن .(منتهی الارب ) (آنندراج ). الکریم النسل من الانسان والحیوان . (المنجد). فرس ناجل ؛ اسب گرامی نسل . (ناظم الاطباء).

معنی ناجز

ناجز. [ ج ِ ] (ع ص ) نقد. حاضر و آماده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). حاضر. (اقرب الموارد) (المنجد). نقد و آماده . (شمس اللغات ). نقد. مقابل نسیه . || دست به دست . (شمس اللغات ). ناجزاً بناجز؛ یداً بید.

معنی ناجذ

ناجذ. [ ج ِ ] (ع ص ) اسم فاعل است از نجذ. (اقرب الموارد). رجوع به نجذ شود.

معنی ناجه

ناجه . [ ج ِه ْ ] (ع ص ) آنکه داخل شود در شهری که خوش آیند وی نباشد و دارای سلامتی نبود. (ناظم الاطباء). مردی که در شهری در رود و آن را خوش [ نه ] شمرد. (شمس اللغات ). اسم فاعل است از نجه . رجوع به نج

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<