مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی مؤق


معنی مؤق

مؤق . [ م ُءْق ْ ] (ع مص ) مؤوق . گول گردیدن . (ناظم الاطباء). موق . رجوع به مؤوق و موق شود. || مردن و هلاک گردیدن . (ناظم الاطباء). موق . (آنندراج ).

معنی مؤق- ترجمه مؤق برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد مؤق اینجا را کلیک کنید

هم معنی مؤق

آرام: 1 خاموش، خلوت، دنج، ساکت 2 آرامش، استراحت، صبر، قرار 3 ثبات، سکون 4 بردبار، رزین، صبور، معتدل، ملایم، موقر 5 بی‌جنبش، بی‌حرکت، ساکن 6 آسوده، راحت، فارغ‌بال 7 آهسته، باتانی، یواش 8 امان، امن 9 طمانینه و 1 پرسروصدا، شلوغ 2 بی‌قرار
آنی: 1 بلافاصله، دردم، فوراً، فوری، فی‌الفور 2 زودگذر، موقتی 3 موقت و دیرپا
مدت : 1 زمان، وقت 2 موقع، وهله، هنگام 3 مهلت 4 اثنا 5 عمر، حیات 6 دوران، روزگار
زودگذر: فانی، مستعجل، موقت، موقتی و دیرپا
سبک : 1 خفیف، کم‌وزن و ثقیل، سنگین، گران، وزین 2 لطیف 3 بی‌وقار، بی‌وقر، جلف و موقر 4 سبکبار 5 بی‌غم، راحت 6 شتابان، به سرعت، بلافاصله، فورتند، زود، سریع 9 نازک 01 رقیق، آبکی، تنک 11 آرام، آهسته، یواش


ترجمه مؤق

موقع خوابیدن: bedtime
بموقع خود: belive
موقعیت سکون: rest position
موقوف شده: suppressed
موقوف سازنده: suppressive


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه مؤق

سخن حضرت محمد (ص): ‌كسی كه دوست دارد،‌ خداوند موقع سختی و گرفتاری، دعای او را مستجاب كند، باید در موقع آسایش (و راحتی) زیاد دعا كند.
سخن حضرت محمد (ص): ‌زمانی كه خداوند،‌ انجام كاری را دوست داشته باشد‌،‌ عقل (انسان‌های)‌ خردمند را می‌گیرد. (كارهای خداوند، در آن موقع انجام می‌شود، پس تقدیر الهی یا اختیار انسان در ارتباط است.)‌
سخن اشو: تنها مشكل ما با غم، بیچارگی، خشم، نومیدی، تشویش، دلهره و بدبختی آن است كه می خواهیم از شر آنها راحت شویم؛ همین تنها مانع است. مجبوری با آنها زندگی كنی... همه همان موقعیت هایی هستند كه زندگی با آنها به تمامیت می رسد و می بالد.
سخن جان ماكسول: بیشتر اشخاص در سه موقعیت، اقدام به تغییر خود می كنند: از بس كه رنج می برند به این كار تن می دهند؛ از بس كه آموخته اند مایل به این كار می شوند؛ یا از بس كه عایدی دارند از توان انجام این كار برخوردارند.
سخن حضرت محمد (ص): در زمان آسایش به سوی خدا، توجّه كن و او را بشناس تا او نیز تو را در سختی بشناسد (و در آن موقع كه كاری از كسی برنمی‌آید، به كمك تو برسد)

در دل عاشق بجز معشوق نیست *** در میانشان فارق و فاروق نیست‏
بر یکى اشتر بود این دو درا *** پس چه زر غبا بگنجد این دو را
هیچ کس با خویش زر غبا نمود *** هیچ کس با خود به نوبت یار بود
آن یکیى نه که عقلش فهم کرد *** فهم این موقوف شد بر مرگ مرد
ور به عقل ادراک این ممکن بدى *** قهر نفس از بهر چه واجب شدى‏
با چنان رحمت که دارد شاه هش *** بى‏ضرورت چون بگوید نفس کش‏
مبالغه کردن موش در لابه و زارى و وصلت جستن از چغز آبى‏ ***
گفت کاى یار عزیز مهر کار *** من ندارم بى‏رخت یک دم قرار
روز نور و مکسب و تابم تویى *** شب قرار و سلوت و خوابم تویى‏
از مروت باشد ار شادم کنى *** وقت و بى‏وقت از کرم یادم کنى‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی موقت

موقت . [ م ُ وَق ْ ق ِ ] (ع ص ) تعیین کننده ٔ وقت و ساعت . (ناظم الاطباء). وقت معین کننده . هنگام پیداکننده . (آنندراج ). || آنکه در مسجد تعیین میکند وقتی را که مردم برای نماز و دعا جمع گردند. (ناظم ا

معنی موفوره

موفوره . [ م َ رَ] (ع ص ) مؤنث موفور، به معنی فراوان و سخت بسیار. (یادداشت مؤلف ). وافر و فراوان و بسیار و درست و کامل و تمام . (از ناظم الاطباء). و رجوع به موفور شود. - محصولات موفوره ؛ حاصلهای فر

معنی موقان

موقان . (اِخ ) مغان . (ناظم الاطباء). شهری است [به آذربادگان ] و مر او را ناحیتی است بر کران دریانهاده و اندر ناحیت موقان دو شهرک دیگر است که هم به موقان بازخوانند و از وی رودینه خیزد و دانکوهای خوردن

معنی موفلون

موفلون . (اِ) دارویی که اکلیل الملک نیز گویند. (ناظم الاطباء).

معنی مؤق

مؤق . [ م ُءْق ْ ] (ع اِ) کنج چشم متصل به بینی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). گوشه ٔ چشم از سوی بینی . ج ، آماق . (مهذب الاسماء). آن کنار چشم که متصل به بینی باشد و کناری را که متصل به ص

معنی موق

موق . [ م َ ] (ع مص ) ارزان آمدن بیع. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ارزان شدن آخریان . (از دهار) (تاج المصادر بیهقی ). || مردن و هلاک گشتن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). مو

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter