مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی ملجم


معنی ملجم

ملجم . [ م ُ ج َ ] (ع ص ) لگام کرده شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به الجام شود. - ملجم گردانیدن ؛ لگام زدن . افسار زدن . مقید کردن : در موارد و مصادر به لجام خرد ملجم گرداند. (جهانگشای جوینی ). || مجازاً، مطیع. منقاد: هم به خدمت و مراعات تو ملجاء تواند بودو هم به حکم و فرمان تو ملجم . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 150). || (اِ) مکیال الملجم ؛ دو صاع و نیم و آن ده مُدّ است . (از اقرب الموارد). || از نامهای مردان است . (از منتهی الارب ). از اعلام است . (ناظم الاطباء).

معنی ملجم- ترجمه ملجم برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد ملجم اینجا را کلیک کنید

هم معنی ملجم


ترجمه ملجم


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه ملجم



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی ملجاء

ملجاء. [ م َ ج َءْ ] (ع مص ) پناه گرفتن به کسی . (تاج المصادربیهقی ). پناه گرفتن . (صراح ). لَجاءْ. پناه گرفتن . (ناظم الاطباء). التجاء. (از ذیل اقرب الموارد).

معنی ملچخ

ملچخ . [ م ِ چ َ ] (اِ) سنگی را گویند که در فلاخن گذارند و اندازند. (برهان ). سنگ فلاخن را گویند. (آنندراج ). سنگی که در فلاخن برای انداختن گذارند. (ناظم الاطباء).

معنی ملچ

ملچ . [ م ِ ل ِ / م َ ل َ ] (اِ صوت ) در تداول عامه آوازدهن وقتی که چیزی خورند. و رجوع به ملچ مولوچ شود. - ملچ ملچ کردن ؛ صدا انداختن دهان در موقع خوردن . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).

معنی ملجان

ملجان . [ م َل ْ ل َ ] (اِخ ) ناحیه ای است بین ارجان و شیراز. قریه ها و حصارها دارد. (از معجم البلدان ). ناحیه ای است به فارس میان ارجان و شیراز. (انجمن آرا).

معنی ملح

ملح . [ م َ ل َ ] (ع اِ) آماس پاشنه ٔ اسب . || سپید سیاهی آمیز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برکه ٔ نمکدار. (از دزی ج 2 ص 610). || (مص ) درپای ستور درد و عیب بودن . (

معنی ملح

ملح . [ م ِ ] (ع اِ) نمک . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نمک طعام و مذکر و مؤنث هر دو می آید ولی بیشترمؤنث می باشد. ج ، مِلاح . املاح . ملحة [ م ِ ل َ ح َ / م ِح َ ]. مِلَح . (ناظم الاطباء). نمک طعام .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: