مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی ملتحی


معنی ملتحی

ملتحی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) ریش آور. (مهذب الاسماء). کودک ریش برآورده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ریش دار. ریش برکرده . ریش آورده . مقابل امرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به التحاء شود. - ملتحی شدن ؛ ریش برآوردن . (ناظم الاطباء).

معنی ملتحی- ترجمه ملتحی برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد ملتحی اینجا را کلیک کنید

هم معنی ملتحی


ترجمه ملتحی


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه ملتحی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی ملتخی

ملتخی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) کودک خورنده ٔ نان تر. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بچه ای که خوراک می خورد. (ناظم الاطباء). و رجوع به التخاء شود.

معنی ملتذع

ملتذع . [ م ُ ت َ ذِ ] (ع ص ) جراحت و ریش سوزان به درد سوزش . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). جراحت سوزناک و دردناک . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به التذاع شود.

معنی ملتخ

ملتخ . [ م ُ ت َخ خ ] (ع ص ) شوریده عقل . ملطخ . (مهذب الاسماء): سکران ملتخ ؛ نیک مست و درهم شده عقل بیهوش . و عامه مُلطَخ ّ گویند و آن نادرست است . (از منتهی الارب ). نیک مست و درهم شده عقل و بیهوش .

معنی ملتحم

ملتحم . [ م ُ ت َ ح ِ ] (ع ص ) جراحت کفشیرگرفته . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). - ملتحم شدن جراحت ؛ درست شدن آن . پیوسته شدن آن . سر استوار کردن آن . سر به هم آوردن ریش . ملتئم

معنی ملتحد

ملتحد. [ م ُ ت َ ح َ ] (ع اِ) پناهگاه . (ترجمان القرآن ) (غیاث ). پناه . (منتهی الارب ). پناه و دستگیر. (ناظم الاطباء). ملجاء. (از اقرب الموارد) : واتل ما اوحی الیک من کتاب ربک لامبدل لکلماته و لن تجد

معنی ملتحف

ملتحف . [ م ُ ت َ ح ِ ](ع ص ) جامه در خود پیچنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پوشیده شده و آنکه جامه را بر خود می پیچد. (ناظم الاطباء). و رجوع به التحاف شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: