مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی مقمر


معنی مقمر

مقمر. [ م ُ ق َم ْ م ِ ] (از ع ، ص ) روشن . تابان . درخشان . نورانی . منور : ور جسم تو از نفس بدین صنعت محکم ماننده ٔ قصری شده پرنور مقمر. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 158). خواهم که ز من بنده ٔ مطواع سلامی پوینده و پاینده چو یک در مقمر. ناصرخسرو. از لشکر زنگیش رخ روز مقیر وز لشکر رومیش شب تیره مقمر. ناصرخسرو.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد مقمر اینجا را کلیک کنید

هم معنی مقمر

یاسر: 1 چپ، یسار 2 قمار، میسر 3 قمارباز، مقمر، ، یسیر


ترجمه مقمر


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه مقمر



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی مقمطر

مقمطر. [ م ُ ق َ طِ ] (ع ص ) فراهم آمده و مجتمع شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

معنی مقمع

مقمع. [ م ِ م َ ] (ع اِ) دبوس . (دهار). و رجوع به مقمعة شود.

معنی مقمور

مقمور. [ م َ ] (ع ص ) مغلوب شده در قمار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). باخته در قمار : و آن گلبن آراسته ناکرده قماری از جامه برهنه شده چون مردم مقمور. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص 343). پادشاه بو

معنی مقموع

مقموع . [ م َ] (ع ص ) مقهور و مغلوب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). || شتران که خیار و برگزیده ٔ آن برگرفته باشند. (منتهی الارب ). شترانی که خیار و برگزیده ٔ آنها را برگرفته باشند. (

معنی مقمطر

مقمطر. [ م ُ ق َ طَ ] (ع ص ) شیر تنک گردیده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).

معنی مقمقة

مقمقة. [ م َ م َ ق َ ] (ع مص ) نرم شدن و آسان گردیدن . || بند نمودن و خوارکردن . || سخت مکیدن بچه پستان مادر را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) حکایت صوت یا کلام ،

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: