مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی مقمار


معنی مقمار

مقمار. [ م ِ ] (ع ص ) نخلة مقمار؛ خرمابن که غوره ٔ آن سپید باشد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی مقمار- ترجمه مقمار برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد مقمار اینجا را کلیک کنید

هم معنی مقمار


ترجمه مقمار


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه مقمار



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی مقمع

مقمع. [ م ِ م َ ] (ع اِ) دبوس . (دهار). و رجوع به مقمعة شود.

معنی مقمقة

مقمقة. [ م َ م َ ق َ ] (ع مص ) نرم شدن و آسان گردیدن . || بند نمودن و خوارکردن . || سخت مکیدن بچه پستان مادر را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) حکایت صوت یا کلام ،

معنی مقمح

مقمح . [ م ُ م ِ ] (ع ص ) آن که چون سر را بلند کند چشمها را بخواباند. (از اقرب الموارد).

معنی مقمئن

مقمئن . [ م ُ م َ ءِن ن ] (ع ص ) درهم کشیده ٔ ترنجیده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). منقبض . (اقرب الموارد).

معنی مقلیة

مقلیة. [ م َ ی َ ] (ع مص ) دشمن داشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). دشمن داشتن و بسیار ناپسند و زشت دانستن و ترک کردن کسی یا چیزی را. قِلاء. قلی . (از اقرب الموارد).

معنی مقمعه

مقمعه . [ م ِ م َ ع َ ] (از ع ، اِ) مقمعة. عمود آهنین : اول نفس خود را به مقمعه توبت نصوح از تورط و انهماک در مناهی و ملاهی قلع و قمع کند. (مصباح الهدایه چ همایی ص 373). و رجوع به ماده ٔ قبل شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: