مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی مقلی


معنی مقلی

مقلی . [ م ُ ] (ص نسبی ) منسوب به مقله و ابن مقله . || قسمی از تراش و اندام قلم منسوب به ابن مقله . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به زمین عراق دوانزده قلم است هر یکی را قد و اندام و تراشی دیگر و هر یکی را به بزرگی از خطاطان خوانند، یکی مقلی به ابن مقله باز خوانند. (نوروزنامه ص 49).

معنی مقلی- ترجمه مقلی برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد مقلی اینجا را کلیک کنید

هم معنی مقلی


ترجمه مقلی


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه مقلی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی مقلی

مقلی . [ م ِ لا ] (ع اِ) تابه ای که قلیه بریان کنند در وی . مقلاة. ج ، مقالی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). تابه که در آن چیزی بریان کنند. (ناظم الاطباء). مقلاة. (اقرب الموارد). و رجوع به مقلاة شود. ||

معنی مقمر

مقمر. [ م ُ م ِ ] (ع ص ) لیل مقمر؛ شبی ماهناک . (مهذب الاسماء). شب ماهتاب . (دهار).شب با قمر. مقمرة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). شب روشن با ماه . (ناظم الاطباء). ماهتابی .روشن به ماهت

معنی مقلونیا

مقلونیا. [ م َ ] (اِ) به سریانی خیار دراز راگویند. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ملیون است که خربزه ٔ گرمک باشد. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ملونیا گویند. (اختیارات بدیعی ). و رجوع به ملونیا شود.

معنی مقلیاثا

مقلیاثا. [ م َ ] (اِ) به لغت سریانی تخم سپندان است که تخم تره تیزک باشدو به عربی حب الرشاد خوانند. (برهان ). لغت سریانی است به معنی تخم تره تیزک که آن را هالون گویند. (غیاث )(آنندراج ). حُرف . (بحر ال

معنی مقلیة

مقلیة. [ م َ ی َ ] (ع مص ) دشمن داشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). دشمن داشتن و بسیار ناپسند و زشت دانستن و ترک کردن کسی یا چیزی را. قِلاء. قلی . (از اقرب الموارد).

معنی مقلود

مقلود. [ م َ] (ع ص ) رسن تافته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). حبل مقلود؛ رسن تافته . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سوار مقلود؛ دست برنجن تاب داده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اق

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: