مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی مسوح


معنی مسوح

مسوح . [ م ُ ] (ع اِ) ج ِ مِسح . پلاس ها. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || میانه های راه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد مسوح اینجا را کلیک کنید

هم معنی مسوح


ترجمه مسوح


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه مسوح



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی مسوح

مسوح . [ م َ ] (ع اِ) آنچه در مالیدن آن بر بدن بسیار مبالغه در دَلک عضو نکنند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). داروئی که بوسیله ٔ آن بدن را مسح کنند. (از بحر الجواهر). ج ، مسوحات .

معنی مسواط

مسواط. [ م ِس ْ ] (ع اِ) آنچه بدان چیزی را در چیزی اندازند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنچه بدان چیزی را در چیزی آمیزند از چوب و جز آن . مِسوَط. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). کفچه ٔ عصیده . (مهذب

معنی مسوخ

مسوخ . [ م ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مَسخ . صورت برگردانیده ها. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج ، مسوخات . (یادداشت مرحوم دهخدا). در روایات است که حمدونه ، خوک ، فیل ، گرگ ، موش ، سوسمار، خرگوش ، طاوس ،

معنی مسوج

مسوج . [ م ُ س َوْ وَ ] (ع ص ) گلیم گردکرده : کساء مسوج ؛ گلیمی که آن را گرد کرده باشند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

معنی مسود

مسود. [ م ُ س َوْ وَ ] (ع اِ) روده ها که در آن خون فصد ناقه را پر کرده و سر آن بند کرده بریان نموده خوردندی در جاهلیت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).

معنی مسود

مسود. [ م ُ س َوْ وِ ] (ع ص ) اختیارکننده و برگزیننده ٔ مهتر برای قوم . || آن که سیاه میکند و با سیاهی نشان میکند. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سیاه کننده . || آن که با سیاهی دوات می نویسد. (ناظم

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: