مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی متأهل


معنی متأهل

متأهل . [ م ُ ت َ ءَهَْ هَِ ] (ع ص ) صاحب اهل بیت و خداوند خانه و صاحب زن و فرزند. (آنندراج ) (غیاث ). صاحب اهل و عیال و خداوند خانه و زن و فرزند. (ناظم الاطباء). اهل دار. زن گرفته . زن دار. زن کرده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کسی که دارای اهل بیت و عیال است . آن که زن و فرزند دارد : متأهل دو پای خود دربست سر خود را بدست خود بشکست . (حدیقه ، از فرهنگ فارسی معین ).

معنی متأهل- ترجمه متأهل برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد متأهل اینجا را کلیک کنید

هم معنی متأهل

پابند: 1 مقید، وابسته 2 اسیر، دچار، گرفتار 3 عیالوار، متاهل، معیل 4 دلباخته، عاشق، فریفته، مفتون، هواخواه 4 بند، قید، پاوند
خانه‌دار : 1 متاهل و عزب، مجرد 2 شوهردار و بی‌شوهر، مطلقه، مجرد 3 خانم، کدبانو
عزب: بی‌زن، تنها، فرد، مجرد و متاهل
مطلقه : اسم بی‌شو، بیوه، بی‌همسر، جداشده، طلاق‌گرفته و متاهل
منفردمنفرد : 1 تک، تنها، جدا، فرد، واحد، یکتا، یکه، یگانه 2 عزب، مجرد و متاهل 3 بی‌مانند، بی‌نظیر، وحید، یگانه


ترجمه متأهل

متاهل: married
متاهل شدن: marry


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه متأهل

سخن میلان كوندرا: از كودكی بیرون می آییم، بی آنكه بدانیم جوانی چیست، ازدواج می كنیم، بی آنكه بدانیم متأهل بودن چیست، و حتی زمانی كه قدم به دوره پیری می گذاریم، نمی دانیم به كجا می رویم: سالخوردگان، كودكان معصوم كهنسالی خویش اند. از این جهت، سرزمین انسان سیاره ی بی تجربگی است.
سخن اچ.ال.منكن: مجردان بیشتر از متاهلین درباره ی زنان آگاهی دارند، چون اگر نداشتند آنها هم ازدواج می كردند!
سخن میلان كوندرا): از كودكی بیرون می آییم، بی آنكه بدانیم جوانی چیست، ازدواج می كنیم، بی آنكه بدانیم متأهل بودن چیست، و حتی زمانی كه قدم به دوره پیری می گذاریم، نمی دانیم به كجا می رویم: سالخوردگان، كودكان معصوم كهنسالی خویش اند. از این جهت، سرزمین انسان سیاره ی بی تجربگی است.
سخن اچ.ال.منكن: مجردان بیشتر از متاهلین درباره ی زنان آگاهی دارند، چون اگر نداشتند آنها هم ازدواج می كردند!
سخن میلان كوندرا: از كودكی بیرون می آییم، بی آنكه بدانیم جوانی چیست، ازدواج می كنیم، بی آنكه بدانیم متأهل بودن چیست، و حتی زمانی كه قدم به دوره پیری می گذاریم، نمی دانیم به كجا می رویم: سالخوردگان، كودكان معصوم كهنسالی خویش اند. از این جهت، سرزمین انسان سیاره ی بی تجربگی است.


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی متأویات

متأویات . [ م ُ ت َ ءَ وی یا ] (ع ص ) طیر متأویات ، نعت است از تأوت الطیر. (از منتهی الارب ). پرندگان فراهم آمده از هر جا. (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). و رجوع به ماده ٔ قبل شود.

معنی متاوج

متاوج . [ م ُ وِ ] (ع ص ) تاجدار و با افسر. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). کلاه پوش . (آنندراج ).

معنی متأوب

متأوب . [ م ُ ت َ ءَوْ وَ ] (ع مص ) مصدر میمی است از «تأوب » که به معنی آمدن به شب باشد. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). تأوبه متأوباً؛ به شب آمد او را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) موض

معنی متأنن

متأنن . [ م ُ ت َ ءَن ْ ن ِ ] (ع ص ) خشنود کننده . (آنندراج ). آن که هر کسی را راضی می سازد. || خوش آیند و پسندیده و مطبوع . || کسی که کوشش می کند و آرزو می نماید که هر چیزی خوش آیند وی باشد. (ناظم ا

معنی متأوق

متأوق . [ م ُ ت َ ءَوْ وِ ] (ع ص )بازایستنده از کاری . (آنندراج ). بیزار و متنفر. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به تأوق شود.

معنی متأیب

متأیب . [م ُ ت َ ءَی ْ ی ِ ] (ع ص ) به شب آینده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به ماده ٔ قبل شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter