مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی لیط


معنی لیط

لیط. [ ل َ ] (ع مص ) برچسبیدن به دل و دوست گردیدن . (منتهی الارب ). وادوسیدن دوستی به دل . (تاج المصادر). || تیر یا چشم زخم رساندن . || لعنت کردن . || سزاوار شدن چیزی را. یقال : مایلیط به النعیم ؛ ای مایلیق به . || نهان داشتن چیزی را. || لاحق گردانیدن کسی را به دیگری . (منتهی الارب ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد لیط اینجا را کلیک کنید

هم معنی لیط

سلیطه : 1 بدزبان، پتیاره، زبان‌دراز، شریر، پرخاشگر، هرزه 2 سلطه‌جو
سلیطه‌گری : 1 بدزبانی، زبان درازی، پتیارگی، پرخاشگری 2 سلطه‌طلبی
پته: 1 پروانه، جواز 2 بلیط
پتیاره: 1 اهریمن‌صفت، دیوخو، دیوسیرت 2 بدکاره، سلیطه، لکاته، پاردم‌ساییده 3 زشت، مهیب 4 آفت، بلا، مصیبت 5 دشمنی، ضدیت، عداوت، عناد
شلیطه: دامن، شلیته


ترجمه لیط

زیربلیط: elder hand
فارقلیط: Paraclete
بلیط درجه: third class
بلیط: ticket
بلیط فروش: ticket seller


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه لیط

سخن هوندا: ارزش مدرك تحصیلی از یك بلیط سینما كمتر است. با یك بلیط سینما می توان ساعتی سرگرم شد، اما با مدرك تحصیلی نمی توان وارد عرصه زندگی اجتماعی شد.
سخن چارلی چاپلین: از لحظه ای كه بلیط سینما را می خرید وارد دنیای دیگری می شوید.
سخن هوندا: ارزش مدرك تحصیلی از یك بلیط سینما كمتر است. با یك بلیط سینما می توان ساعتی سرگرم شد، اما با مدرك تحصیلی نمی توان وارد عرصه زندگی اجتماعی شد.

این ده و این دو امیر و قومشان *** گشته بند آن وزیر بدنشان‏
اعتماد جمله بر گفتار او *** اقتداى جمله بر رفتار او
پیش او در وقت و ساعت هر امیر *** جان بدادى گر بدو گفتى بمیر
تخلیط وزیر در احکام انجیل‏ ***
ساخت طومارى به نام هر یکى *** نقش هر طومار دیگر مسلکى‏
حکم‏هاى هر یکى نوعى دگر *** این خلاف آن ز پایان تا به سر
در یکى راه ریاضت را و جوع *** رکن توبه کرده و شرط رجوع‏
در یکى گفته ریاضت سود نیست *** اندر این ره مخلصى جز جود نیست‏
در یکى گفته که جوع و جود تو *** شرک باشد از تو با معبود تو
جز توکل جز که تسلیم تمام *** در غم و راحت همه مکر است و دام‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی لیطان

لیطان . [ ل َ ] (ع ص ) شیطان ٌ لیطان ؛ دیو لعنت کرده . از اتباع است . (منتهی الارب ).

معنی لیع

لیع. (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ).

معنی لیغ

لیغ. [ ل َ ] (ع مص ) چیزی از کسی خواستن . (منتهی الارب ). لاغه ؛ راوده عنه . (اقرب الموارد). راوده لینتزعه . (اقرب الموارد از لسان ).

معنی لیغ و لاغ

لیغ و لاغ . [ غ ُ] (اِ مرکب ، از اتباع ) رجوع به لاغ شود : گه خیال آسیا و باغ و راغ گه خیال میغ و ماغ و لیغ و لاغ . مولوی .

معنی لیطانی

لیطانی . (اِخ ) نام قسمت علیای نهری به شام که از جبل لبنان سرچشمه گیرد، قسمت سفلای آن قاسمیة نام دارد. رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

معنی لیعان

لیعان . [ ل َ ی َ ] (ع مص ) نالیدن و تپیدن وتفته گردیدن از اندوه و تنگدل شدن . (منتهی الارب ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<