مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی له


معنی له

له . [ ل َه ْ ] (اِ) شراب . باده ٔ انگوری . شراب انگوری . (برهان ) : هرچه بستاند از حرام و حرج از بهای نماز و روزه و حج یا به له یا به منگ صرف کند برف را یار دوغ و ترف کند. سنائی . با له و منگ عمر خویش هدر. سنائی . دولت آنراست در این وقت که آبش از له صلت آنراست در این شهر که نانش از بنگ . سنائی . || بوی . (جهانگیری ). مطلق بوی را گویند، خواه بوی خوش و خواه بوی بد. (برهان ) : هر یکی را ز سیلی و له تاز سبلت و ریش و خایگان گنده . سوزنی . من چه گفتم کجا بماند دل که دلم له نبرده رفت از کار. مولوی . || درخت ناجو را گویند و به عربی صنوبر خوانند. (برهان ). ناژو. || جخج . جخش . خرک ، جخش چیزیست که بگردن اهل فرغانه و ختلان برآید چون بادنجانی و درد نکند و بزبان ما آن را له گویند. (لغت نامه ٔ اسدی ذیل لغت جخش ) . || سیلاب . (به لهجه ٔ طبری ). || لَه ْ یا لِه ْ. پسوند که مثل علامت تصغیر می نماید:زنگله . چراغله . چرخله . کندوله . لوله . جغله . کوتوله .خپله . || مزید مؤخر امکنه واقع شود: مشتله . مشوله . ملاله . جدیله . بتیله . ابله . بوله .

معنی له- ترجمه له برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد له اینجا را کلیک کنید

هم معنی له

آبستن: 1 آبسته، باردار، پابماه، حامله 2 دچار، دستخوش 3 پنهان، مخفی، نهان و 1 سترون، عقیم
آبله: 1 تاول 2 تبخال، تبخاله
آبله‌رو: آبله‌دار، آبله‌ناک، مجدر
آبله‌کوبی: تلقیح، مایه‌کوبی، واکسیناسیون
آتش: 1 آذر، اخگر، شرار، شرر، شعله، نار 2 جهنم، دوزخ، هاویه و 1 آب 2 بهشت


ترجمه له

کوله: backpack
پلهکان پشت: backstairs
جنگلهای دورافتاده: backwoods
گلوله کردن: ball
باله: ballet
له: Polish


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه له

سخن حضرت محمد (ص): هر كه قرآن را بیاموزد سپس بعد از آن حرامی بخورد یا محبّت دنیا و زینت دنیا را بر عمل كردن به قرآن اختیار كند مستوجب غضب الهی گردد مگر آنكه توبه كند و اگر بی‌توبه بمیرد قرآن با او خصمی كند.
سخن گوته: نهالهای درختان بارور را كنار هم با نظم كامل در خاك بنشانید، زیرا تنها آن كشتزاری از رحمت یزدانی بهره خواهد برد كه منظم و آراسته باشد.
سخن مثل فرانسوی: كسی كه به امید شانس زنده باشد، سالها قبل مرده است.
سخن بنجامین فرانكلین: كسی كه امیدی را وسیله كسب درآمد خود قرار دهد، ممكن است از گرسنگی بمیرد.
سخن حضرت محمد (ص): حیاء‌، زینت، ترس (از خدا و نگهداری نفس از گناه) بزرگی و صبر، بهترین وسیله (برای رسیدن به مراد) و انتظار گشایش كارها از طرف خداوند عزیز و بزرگ عبادت است.

در میان قوم موسى چند کس *** بى‏ادب گفتند کو سیر و عدس‏
منقطع شد خوان و نان از آسمان *** ماند رنج زرع و بیل و داسمان‏
باز عیسى چون شفاعت کرد، حق *** خوان فرستاد و غنیمت بر طبق‏
باز گستاخان ادب بگذاشتند *** چون گدایان زله‏ها برداشتند
لابه کرده عیسى ایشان را که این *** دایم است و کم نگردد از زمین‏
بد گمانى کردن و حرص آورى *** کفر باشد پیش خوان مهترى‏
ز ان گدا رویان نادیده ز آز *** آن در رحمت بر ایشان شد فراز
ابر برناید پى منع زکات *** وز زنا افتد وبا اندر جهات‏
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم *** آن ز بى‏باکى و گستاخى است هم‏
هر که بى‏باکى کند در راه دوست *** ره زن مردان شد و نامرد اوست‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی له

له . [ ل َه ه ] (ع مص ) تنک و نیک ساختن موی را و نیکو گردانیدن . (از منتهی الارب ). له الشعر؛ رققه و حسنه . (اقرب الموارد).

معنی له

له . [ ل ِه ْ ] (اِ) نامی که در رودسر، دیلمان و لاهیجان به اوجا دهند. ملج . ملیج . شلدار. لروت . لونگا. سمد. سمت . قره آقاج . و رجوع به اوجا شود. (جنگل شناسی ساعی ج 2 ص 210).

معنی له

له . [ ل ُه ْ ] (اِ) نام پرنده ای است صاحب مخلب و در کوههای بلند آشیان کند و به عربی عقاب گویندش . (برهان ). مرغی باشد ذی مخلب که بر کوههای بلند آشیانه کند به غایت قوی و بزرگ بودو آن را اله نیز گویند

معنی له

له . [ ل َه ْ ] (ترکی ، حرف اضافه ) در ترکی ترجمه ٔ «با» که برای معنی معیت آید و در اصل «اِلَه » بوده به کسر همزه . (غیاث ).

معنی له بید

له بید. [ ل َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان دهدز شهرستان اهواز واقع در 12000گزی شمال خاوری دهدز. دارای 45 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

معنی لنین

لنین . [ ل ُ ی ُ ] (اِخ ) اگوست . علامه ٔ فرانسوی ، مولد پاریس . وی را تألیفات و کارهای قابل ملاحظه ای درباره ٔ تاریخ و جغرافیای فرانسه است (1844-1911 م .).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: