مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی لقیم


معنی لقیم

لقیم . [ ل ُ ق َ ] (اِخ ) ابن لقمان بن عاد «من القدماء ممن کان یذکر بالقدر و الریاسةو البیان و الخطابة و الحکمة و الدهاء و النکراء: لقمان بن عاد و لقیم بن لقمان ...» و کانت العرب تعظم شأن لقمان بن عاد الاکبر و الاصغر و لقیم بن لقمان فی النباهة و القدر و فی العلم و الحکم و فی اللسان و فی الحلم و لارتفاع قدره و عظم شأنه قال النمربن تولب : لقیم بن لقمان من اُخته فکان ابن اخت له و ابنما لیالی حمق فاستحصنت علیه فعز بها مظلما فعزّ بها رجل محکم فجأت به رَجلا محکما. وذلک ان اخت لقمان قالت لامراءة لقمان : انی امراءة محمقة و لقمان رجل منجب محکم و انا فی لیلة طهری فهبی لی لیلتک ؟ ففعلت فباتت فی بیت امراءة لقمان فوقع علیها فاحبلها بلقیم . فلذلک قال النمربن تولب ما قال . (البیان و التبیین ج 1 ص 162 و 283).

معنی لقیم- ترجمه لقیم برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد لقیم اینجا را کلیک کنید

هم معنی لقیم


ترجمه لقیم


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه لقیم


هم در آن دم آن خرک بفروختند *** لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه *** کامشبان لوت و سماع است و شره‏
چند از این صبر و از این سه روزه چند *** چند از این زنبیل و این دریوزه چند
ما هم از خلقیم و جان داریم ما *** دولت امشب میهمان داریم ما
تخم باطل را از آن مى‏کاشتند *** کان که آن جان نیست جان پنداشتند
و آن مسافر نیز از راه دراز *** خسته بود و دید آن اقبال و ناز
صوفیانش یک به یک بنواختند *** نرد خدمتهاى خوش مى‏باختند
گفت چون مى‏دید میلانشان به وى *** گر طرب امشب نخواهم کرد کى‏
لوت خوردند و سماع آغاز کرد *** خانقه تا سقف شد پر دود و گرد
دود مطبخ گرد آن پا کوفتن *** ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی لقیطة

لقیطة. [ ل َ طَ ] (ع ص ) خوار. (منتهی الارب ). مرد خوار. (مهذب الاسماء). || ناکس و فرومایه خواه زن و خواه مرد. || بئر لقیطة؛ چاه کهنه ٔ عادی که ناگاه برافتد. لقیط. || بنواللقیطة؛ گروهی است از عرب .

معنی لقیطة

لقیطة. [ ل َ طَ ] (اِخ ) آبی است غنی را و میان آن و مذعا کمتر از دو روز راه باشد. (از معجم البلدان ).

معنی لقیم

لقیم . [ ل ُ ق َ ] (اِخ ) النمیلی . ابن اخت الاحنف بن قیس . رجوع به عقدالفرید ج 3 ص 295 شود.

معنی لک

لک . [ ل ُ ] (اِ) لُکّه . نوعی از رفتن اشتر. قسمی از رفتن اسب و جز آن : لک رفتن ، لکه رفتن . رجوع به لک رفتن و لکه رفتن در ردیف خود شود. || مخفف لوک که نوعی از شتر است : شافی ز بهر... تو ترتیب داده ا

معنی لک

لک . [ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان نازلو بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه ، واقع در 17هزارگزی شمال باختری ارومیه و سه هزارگزی باختر شوسه ٔ ارومیه به سلماس . جلگه ، معتدل و مالاریائی و دارای 395 تن سکنه . آب ا

معنی لک

لک . [ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان خدابنده لو از بخش قروه ٔ شهرستان سنندج ، واقع در 21هزارگزی جنوب خاوری گل تپه ،سر راه شوسه ٔ همدان به بیجار. کوهستانی ، سردسیر و دارای 200 تن سکنه . آب آن از چشمه و قن

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: