مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی لابه


معنی لابه

لابه . [ ب ِ ] (اِخ ) لوئیز. نام شاعره ٔ فرانسوی ، دختر و زن دوتَن ، لوّاف .ملقب به «لابِل کردیه ». مولد لیون (1526-1566 م .).

معنی لابه- ترجمه لابه برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد لابه اینجا را کلیک کنید

هم معنی لابه

سالکی : 1 سالک‌دار 2 مبتلابه سالک
سرطانی : صفت 1 سرطان‌زا 2 مبتلابه سرطان 3 مربوط به سرطان 4 ازجنس سرطان
تضرع : 1 استغاثه، التماس، الحاح، زاری، فزع، گریه، لابه، مویه، ناله، ندبه 2 زاری کردن، الحاح کردن، زاریدن 3 خواری کردن، فروتنی کردن
تملق : 1 تبصبص، تصلف، چاپلوسی، چرب‌زبانی، ریاکاری، زبان‌به‌مزدی، سالوس، مجیز، مجیزگویی، دم‌لابه، مداهنه، موس‌موس 2 چاپلوسی کردن، چرب زبانی کردن، مجیز گفتن، مداهنه کردن، لابه کردن
صلابه: دار، صلیب


ترجمه لابه

دم لابه: fawning
صلابه: gallows
لابه: adjuration
لابه کردن: moan


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه لابه

سخن موریس رافائل كوئن: خرد از لابه‌لای كتاب‌ها به دست نمی‌آید، بلكه از تجربه‌ی انسان در زندگی به دست می‌آید.
سخن موریس رافائل كوئن: خرد از لابه‌لای كتاب‌ها به دست نمی‌آید، بلكه از تجربه‌ی انسان در زندگی به دست می‌آید.
سخن موریس رافائل كوئن: خرد از لابه‌لای كتاب‌ها به دست نمی‌آید، بلكه از تجربه‌ی انسان در زندگی به دست می‌آید.
سخن موریس رافائل كوئن: خرد از لابه‌لای كتاب‌ها به دست نمی‌آید، بلكه از تجربه‌ی انسان در زندگی به دست می‌آید.
سخن ویكتور هوگو: از لابه‌لای شدیدترین تاریكی ها، نور راستی برافروخته می شود.

شب که شاه از قهر در قیرش کشید *** ننگ دارد از هزاران روز عید
خود طواف آن که او شه بین بود *** فوق قهر و لطف و کفر و دین بود
ز آن نیامد یک عبارت در جهان *** که نهان است و نهان است و نهان‏
ز انکه این اسما و الفاظ حمید *** از گلابه‏ى آدمى آمد پدید
علم الاسما بد آدم را امام *** لیک نه اندر لباس عین و لام‏
چون نهاد از آب و گل بر سر کلاه *** گشت آن اسماى جانى رو سیاه‏
که نقاب حرف و دم در خود کشید *** تا شود بر آب و گل معنى پدید
گر چه از یک وجه منطق کاشف است *** لیک از ده وجه پرده و مکنف است‏
گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهما السلام چون پرسیدش که ا لک حاجه خلیل جوابش داد که اما الیک فلا ***
من خلیل وقتم و او جبرئیل *** من نخواهم در بلا او را دلیل‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی لابن

لابن . [ ب ِ ] (ع ص ) خداوند بسیارشیر. ج ، لابنون . (منتهی الارب ): رجل ٌ لابن ؛ ای ذولبن . (مهذب الاسماء). || شیرخوراننده . (منتهی الارب ).

معنی لابن

لابن . [ ب َ ] (اِخ ) پدر زنان یعقوب و خال او. رجوع به لابان شود : چنان دان که آن لابن نیک فال که یعقوب را بود شایسته خال . شمسی (یوسف و زلیخا). بر لابن نیک پی شو یکی همی باش نزدیک او اندکی . شم

معنی لابلاش

لابلاش . (اِخ ) (لوئی ) نام خنیاگری اصلاً فرانسوی مولدناپل . (1794-1858 م .). وی را آواز زیری دلکش بود.

معنی لابه

لابه . [ لاب ْ ب ِ ] (اِخ ) لئون . نام پزشک و سناتور فرانسوی . مولد مرل رُلت (1832-1916 م .). وی تلقیح سرم ضد تیفوس را در قشون اجباری کرد.

معنی لابوئسی

لابوئسی . [ ب ُ ءِ ] (اِخ ) (اِتیَن دو) نام نویسنده ٔ فرانسوی . مولد سارلا، به سال 1530 و وفات به سال 1568 م .

معنی لابلا

لابلا. [ ب ِ ](ص مرکب ) (از: «لا» + «به » + «لا») لابرلا. تو بر تو.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter