مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی خرکان


معنی خرکان

خرکان . [ خ َ رَ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان قاقازان بخش ضیأآباد شهرستان قزوین ، واقع در 66هزارگزی شمال ضیأآباد و 17هزارگزی راه شوسه . این دهستان در کوهستان قرار دارد با آب و هوای سردسیری ، آب آن از چشمه و محصولات آن غلات و لوبیا، آبی و دیمی و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و جاجیم و گلیم و جوال بافی است . ساکنان آن از ایل چگینی می باشند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

معنی خرکان- ترجمه خرکان برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد خرکان اینجا را کلیک کنید

هم معنی خرکان


ترجمه خرکان


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه خرکان



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی خرک خاکی

خرک خاکی . [ خ َ رَ ] (اِ مرکب ) حمارقبان . (بحر الجواهر). نوعی کرم باشد. رجوع به حمارقبان شود.

معنی خرکبوتر

خرکبوتر. [ خ َ ک َ ت َ ] (اِ مرکب ) ورشان . کبوتر باطوق . کبوتر دستی . (زمخشری ). کبوتر صحرائی . (آنندراج ). فاخته . (ناظم الاطباء).

معنی خرکاه

خرکاه . [ خ َ ] (معرب ، اِ) معرب خرگاه . رجوع به نخبةالدهر دمشقی ص 262 و 264 شود : هفت خاتون را در این خرکاه سبز راه این درگاه والا دیده ام . خاقانی . بر درش بسته میان خرکاه وار شاه این خرکاه مین

معنی خرک زمین

خرک زمین . [ خ َ رَ زَ ] (اِ مرکب ) حشرات چون مار و سوسمار و جز آن که بزبان علمی فرنگ ربتیل گویند. (از ناظم الاطباء). حشرات الارض . (آنندراج ). || حمارقبان . (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی خرکنی

خرکنی . [ خ َ ک َ ] (اِخ ) محمدبن حمویه خرکنی نیشابوری ، مکنی به ابوعبداﷲ. از محمدبن صالح اشج حدیث شنید و از او ابوسعیدبن ابی بکربن عثمان حیری حدیث نقل کرد. (از انساب سمعانی ).

معنی خرکره

خرکره . [خ َ ک ُرْ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) کره خر. جحش . تولب . جحشة. عیر. عَفا. خُداقی ّ. عِهْو. لَکَع. مِسْحَل . عُطعُط. عِفوَة. هنبر. (یادداشت بخط مؤلف ) : تا خرکره بودی آن میره بودی و من از غم ت

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: