مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی خدیر


معنی خدیر

خدیر. [ خ َ ] (اِ) حسن و خوبی . || خوشدلی . خوش خلقی . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد خدیر اینجا را کلیک کنید

هم معنی خدیر

مخدر : 1 تخدیرکننده، کرخت‌کننده 2 مکیف و مسکر 3 روان‌گردان
مخدره : اسم 1 بانو، پرده‌نشین، خاتون، خانم، مستور، مستوره، نهفته‌رو 2 تخدیرکننده
تخدیر : اسم 1 بی‌حس، سست، کرخ، کرخت 2 بی‌حس کردن، سست کردن، کرخت کردن
تخدیرکننده : 1 روانگردان، مخدر 2 سست‌کننده، کرخت‌ساز
کرخت: بی‌حس، تخدیرشده، خدر، خواب‌رفته، سست، کرخ


ترجمه خدیر

تخدیر: getting high
تخدیر شدن: stupefied
تخدیر کردن: stupefy
تخدیر کردن: stupefy


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه خدیر



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی خدیه

خدیه . [ خ ِ ی َ / ی ِ ] (ص ) بمعنی مضاف است که در مقابل مطلق باشد. (ازبرهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). || افزوده شده . (ناظم الاطباء). ظاهراً از لغات دساتیری است . رجوع ب

معنی خدین

خدین . [ خ َدْ دَ ] (ع اِ) تثنیه ٔ خَدّ است . دو رخ . دو رخساره . (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی خدیجی

خدیجی . [ خ َ ] (اِخ ) عامربن کعب بن عمروبن خدیج ،مکنی به ابوزرعه ٔ شاعر. از کسانی است که بنابر قول طبری در واقعه ٔ احد حضور داشت . (از انساب سمعانی ).

معنی خدیش

خدیش . [ خ َ ] (اِخ ) نام دهی است از بخش سقز کردستان ونام قدیم آن خدیجه بوده است . (ازلغات فرهنگستان ).

معنی خدیمنکنی

خدیمنکنی . [ خ ُ دِ م َ ک َ ] (اِخ ) عروةبن احمدبن ابراهیم بن علی خدیمنکنی کرمینی ، مکنی به ابوهشام از محمدبن صور و محمدبن نصرمروزی حدیث کرد و از او، پسرش احمدبن عروة، مکنی به ابوعبید روایت دارد. مرگ

معنی خدیسری

خدیسری . [خ ُ س َ ] (اِخ ) احمدبن حمید خدیسری ، مکنی به ابوالقاسم از عبدبن حمید روایت کرد و از او ابویحیی احمدبن یحیی فقیه سمرقندی روایت نمود. (از معجم البلدان ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: