مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی خبط


معنی خبط

خبط. [ خ َ ب َ ] (اِخ ) نام موضعی است مر جُهَینَه را بر مسافت پنج روز راه از مدینه . (از منتهی الارب ). یاقوت این ناحیه را چنین وصف میکند نام محلی به سرزمین جُهَینَه و بقبله آن است .بین این ناحیه و مدینه پنج روز راه است و محل آن درکنار دریا می باشد. (از معجم البلدان یاقوت حموی ). - سریة الخبط ؛ نام جوقی از لشکریان است که حضرت رسول بسوی خبط که حیی از جهینه است فرستاده است .

معنی خبط- ترجمه خبط برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد خبط اینجا را کلیک کنید

هم معنی خبط

مخبط : 1 آشفته، پریشان، درهم 2 تباه، فاسد 3 پریشان‌عقل، دیوانه، مجنون، پریشان‌حواس، مخبول و عاقل، سالم
سهو : 1 اشتباه، خبط، خطا، سقط و صواب 2 سقیم، غلط، نادرست، ناصواب و درست، صحیح، صواب 3 لغزش 4 نسیان، غفلت، فراموشی 5 فراموش کردن 6 خبط کردن، خطا کردن و صواب
سهوسهو کردن : اشتباه کردن، خطا کردن، خبط کردن
تبه‌کار، تبهکار : صفت بدکار، بزه‌کار، جنایت‌کار، طالح، فاسد، فاسق، گناه‌کار، مجرم، مخبط و درست‌کار، صالح، نکوکردار
تقصیر : اثم، بزه، جرم، حرج، خبط، خطا، خطیئه، ذنب، گناه، معصیت، وبال 2 قصور، کوتاهی 3 عیب 4 کوتاه کردن، 5 سستی ورزیدن، کوتاهی کردن، قصور ورزیدن 6 خطا کردن


ترجمه خبط

خبط کردن: blunder
مخبط: mentally challenged
خبط کردن: mistake
خبط: mistake


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه خبط

سخن حضرت محمد (ص): هر كه احسانی بر برادر مؤمن خود بكند و بر او منّت گذارد حق تعالی عملش را خبط كند و او را ثواب ندهد.

شکر یزدان طوق هر گردن بود *** نه جدال و رو ترش کردن بود
گر ترش رو بودن آمد شکر و بس *** پس چو سرکه شکر گویى نیست کس‏
سرکه را گر راه باید در جگر *** گو بشو سرکنگبین او از شکر
معنى اندر شعر جز با خبط نیست *** چون قلاسنگ است اندر ضبط نیست‏
در معنى آن که من أراد أن یجلس مع اللَّه فلیجلس مع أهل التصوف‏ ***
آن رسول از خود بشد زین یک دو جام *** نه رسالت یاد ماندش نه پیام‏
واله اندر قدرت الله شد *** آن رسول اینجا رسید و شاه شد
سیل چون آمد به دریا بحر گشت *** دانه چون آمد به مزرع گشت کشت‏
چون تعلق یافت نان با بو البشر *** نان مرده زنده گشت و با خبر
موم و هیزم چون فداى نار شد *** ذات ظلمانى او انوار شد


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی خبش

خبش . [ خ َ ] (ع مص ) جمع کردن . بگیرآوردن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). از این گوشه و آن گوشه جمع کردن . (از متن اللغة) (از معجم الوسیط). جمع کردن و بگیر آوردن اشیا را از اینجا و از آنجا . (ا

معنی خبط

خبط. [ خ ِ ب َ ] (ع اِ) ج ِ خبطة. رجوع به خبطة شود.

معنی خبع

خبع. [ خ َ ] (ع مص ) مقیم گردیدن در جای . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). در محلی اقامت کردن .در مکانی جای برای اقامت گرفتن . (متن اللغة) (معجم الوسیط) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). در آمدن در جای .

معنی خبطة

خبطة. [ خ ِ طَ ] (ع اِ) بقیه ٔ آب مانده در خنور یا در غدیر. (از معجم الوسیط). || شیر باقیمانده در مشک . شیر اندک . (از منتهی الارب ). || کم . اندک . (از معجم الوسیط). گیاه اندک . (از منتهی الارب ). ||

معنی خبط

خبط. [ خ ِ ] (ع اِ) آب کمی که در حوض باقی می ماند . (از معجم الوسیط).

معنی خبشی

خبشی . [ خ َ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به خَبَش که نام بطنی از بزرگان بطن خبش عربستان است .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: