مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی خبرت


معنی خبرت

خبرت . [ خ ُ رَ ] (ع اِمص ) آگاهی . (یادداشت بخط مؤلف ). || بصیرت در امری . (یادداشت بخط مؤلف ). || (اِ) کارشناس . (یادداشت بخط مؤلف )رجوع به خِبرَه و خُبرَه شود. || (مص ) آزمودن . (دهار). رجوع به خُبرَه در این لغتنامه شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد خبرت اینجا را کلیک کنید

هم معنی خبرت

تجربه : 1 آزمایش، آزمون، امتحان، تجربت، محک 2 آزمودگی، خبرت، خبرگی 3 آزمودن 4 آزمایش کردن
خبرت : 1 آگاهی، بصیرت، بینایی، دانایی، وقوف، 2 آزمودگی، کاردانی


ترجمه خبرت

خبرت: skill


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه خبرت


اندر آ من در گشادم مر ترا *** تف زدى و تحفه دادم مر ترا
مر جفاگر را چنینها مى‏دهم *** پیش پاى چپ چه سان سر مى‏نهم‏
پس وفاگر را چه بخشم تو بدان *** گنجها و ملکهاى جاودان‏
گفتن پیغامبر علیه السلام به گوش رکابدار امیر المؤمنین على علیه السلام که کشتن على بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم‏ ***
من چنان مردم که بر خونى خویش *** نوش لطف من نشد در قهر نیش‏
گفت پیغمبر به گوش چاکرم *** کاو برد روزى ز گردن این سرم‏
کرد آگه آن رسول از وحى دوست *** که هلاکم عاقبت بر دست اوست‏
او همى‏گوید بکش پیشین مرا *** تا نیاید از من این منکر خطا
من همى‏گویم چو مرگ من ز تست *** با قضا من چون توانم حیله جست‏
او همى‏افتد به پیشم کاى کریم *** مر مرا کن از براى حق دو نیم‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی خبربج

خبربج . [ خ َ ب َ ب َ ] (ع ص ) نرم . نازک . منه : جسم خبربج . (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ).

معنی خبردار نمودن

خبردار نمودن . [ خ َ ب َ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) مطلع کردن . آگاهی دادن . خبردار کردن . رجوع به خبردار کردن شود.

معنی خبردار

خبردار. [ خ َ ب َ ] (فعل امر) اصطلاحی است مر سربازان و نظامیان را که بدان وسیله آمر زیردستان را آماده برای انجام فرمانی می کند. || کلمه ای است امر که در آگاه کردن کسی استعمال کنند یعنی حذر کن و آگاه ب

معنی خبرچینی کردن

خبرچینی کردن . [خ َ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کسب خبر کردن و خبر از جایی به جایی بردن . || جاسوسی کردن . از روی پلیدی خبر از محلی به محل دیگر بردن تا بین مردمان دشمنی افتد. || نمامی کردن . سخن چینی کردن

معنی خبربری

خبربری . [ خ َ ب َ ب َ ] (حامص مرکب ) عمل خبربر. || عمل سخن چین . سخن چینی .

معنی خبرجو

خبرجو. [ خ َ ب َ ] (نف مرکب ) جوینده ٔ خبر. آنکه کسب خبر کند. || خبرگیر برای جاسوسی . جاسوس .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: