مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کیس


معنی کیس

کیس . [ ک َ ] (ع مص ) زیرک شدن ، کیاسة مثله . (منتهی الارب ) (آنندراج ). زیرک و فطن گردیدن . (ناظم الاطباء): کاس الغلام یکیس کیسا و کیاسة؛ یعنی زیرک و ظریف و باوقار گردید. (از اقرب الموارد). || به زیرکی غلبه کردن . (تاج المصادر بیهقی ). چیره شدن در کیاست ، و فی الحدیث : انما کستک لاخذجملک ؛ ای غلبتک بالکیاسة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چیره شدن در کیاست . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || ضد احمق گردیدن ، و کَیِّس نعت است از آن . (از اقرب الموارد). || گاییدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جماع کردن و گاییدن ، به خصوص جماع با بردباری و ملایمت و احتیاط و بدون تحریک قوا و ملامست . (ناظم الاطباء). و اذا قدمت فالکیس ، و الکیس امر بالجماع فجعل طلب الولد عقلاً او نهی عن المبادرة الیه باستعمال العقل فی استبرائها لئلایحمله الشبق علی غشیانها حائضاً. (منتهی الارب ). || (ص ) مخفف کَیِّس . زیرک و بافطانت . ج ، اکیاس . (ناظم الاطباء).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کیس اینجا را کلیک کنید

هم معنی کیس

ساک : 1 خریطه، کوله‌پشتی، کیف 2 کیسه، توبره، چنته 3 آش‌غوره
تازه‌به‌دوران‌رسیده: ندیدبدید، نوخاسته، نودولت، نوکیسه
صره: 1 بدره، کیسه‌زر، همیان 2 بورس
چنته : 1 کیسه، توبره 2 توشه‌علمی
حمامی : 1 گرمابه‌بان، گرمابه‌دار 2 دلاک، سلمانی، کیسه‌کش، مغمز


ترجمه کیس

کیسه: bag
کیسه: bag
کیسه دار: baggily
پارچه کیسهای: bagging
کیسه ای متورم: baggy
کیس: shrinkage


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کیس


باز تقریر کردن معاویه با ابلیس مکر او را ***
گفت امیر او را که اینها راست است *** لیک بخش تو ازینها کاست است‏
صد هزاران را چو من تو ره زدى *** حفره کردى در خزینه آمدى‏
آتشى از تو نسوزم چاره نیست *** کیست کز دست تو جامه‏ش پاره نیست‏
طبعت اى آتش چو سوزانیدنى است *** تا نسوزانى تو چیزى چاره نیست‏
لعنت این باشد که سوزانت کند *** اوستاد جمله دزدانت کند
با خدا گفتى شنیدى رو برو *** من چه باشم پیش مکرت اى عدو
معرفتهاى تو چون بانگ صفیر *** بانگ مرغانى است لیکن مرغ گیر
صد هزاران مرغ را آن ره زده ست *** مرغ غره کاشنایى آمده ست‏
در هوا چون بشنود بانگ صفیر *** از هوا آید شود اینجا اسیر


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کیس

کیس . [ ک َی ْ ی ِ ] (ع ص ) زیرک . (دهار). زیرک و ظریف . (منتهی الارب ) (آنندراج ). زیرک و ظریف و باکیاست . ج ، کَیْسی ̍ . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زیرک و دانا. (غیاث ). زیرک . باهوش . ج ،

معنی کیزون

کیزون . [ کیزْ وَ ] (اِ) پسته ٔ وحشی . فستق بری . بَن . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به بَن شود.

معنی کیزرلینگ

کیزرلینگ . [ ک َ / ک ِ زِ ] (اِخ ) هرمان (کنت فُن ...). فیلسوف و ادیب آلمانی (1880 - 1946 م .) که سفرهایی به شرق کرد و مکتب فرزانگی را در شهر دارمشتات بنیان گذاشت . او راست : سیستم دنیا، جاویدان

معنی کیسان

کیسان . [ ک َ ] (اِخ ) نام غلامی از علی بن ابی طالب که فرقه ٔ کیسانیه از شیعه ٔ منسوب بدویند. (مفاتیح ، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کیسانیه شود.

معنی کیزر

کیزر. [ ک َ زَ ] (اِخ ) دهی است به فیروزآباد. (منتهی الارب ) (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

معنی کیزان

کیزان . (ع اِ) ج ِ کوز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جمع کوز که آبجامه ای است معروف . (آنندراج ). رجوع به کوز (ع اِ) شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: