مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کوش


معنی کوش

کوش . [ ک َ / کُو ] (اِ) کفش و پاافزار. (ناظم الاطباء). صورتی از کفش . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : خاک کف پای رودکی نسزی تو هم نشوی کوش او چه خایی برغست . کسائی . پل به کوش اندر بکفت و آبله شد کابلیج از بسی غمها ببسته عمر گل پا را بپا . عسجدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 64). پایم بکوفت تنگی کوش ای شهاب دین . سوزنی . در طلب رضای تو کوش و فام پاره شد... سیدهاشمی (از آنندراج ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کوش اینجا را کلیک کنید

هم معنی کوش

اجتهاد: 1 فقاهت، مجتهدی، مرجعیت 2 استنباط 3 استادی 4 جهد، کوشش
مداومت : 1 پایداری، مقاومت، ایستادگی 2 پشتکار، پیوسته‌کاری 3 ابرام، اصرار، پافشاری، تداوم 4 جد، جدیت، کوشش
ساعی : 1 تلاشگر، سخت‌کوش، فعال، کوشا، کوشنده، مجد و کاهل 2 سخن‌چین، غماز
سخت‌کوش : پرتلاش، پرکار، تلاشگر، زحمتکش، ساعی، فعال، کوشا، مجد و کاهل، تن‌آسا
سخت‌کوشی : پرتلاشی، جدیت، جهد، فعالیت و تن‌آسایی


ترجمه کوش

کوش: drum
کوشش: effort
کوشارو: industrious
کوشش مذبوحانه: fizzle
کوشیده: tried


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کوش

سخن مارکوس گداویر: سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم.

با فراقت کافران را نیست تاب *** مى‏گود یا لیتنی کنت تراب‏
حال او این است کو خود ز آن سو است *** چون بود بى‏تو کسى کان تو است‏
حق همى‏گوید که آرى اى نزه *** لیک بشنو صبر آر و صبر به‏
صبح نزدیک است خامش کم خروش *** من همى‏کوشم پى تو تو مکوش‏
بقیه‏ى داستان رفتن خواجه به دعوت روستایى سوى ده‏ ***
شد ز حد هین باز گرد اى یار گرد *** روستایى خواجه را بین خانه برد
قصه‏ى اهل سبا یک گوشه نه *** آن بگو کان خواجه چون آمد به ده‏
روستایى در تملق شیوه کرد *** تا که حزم خواجه را کالیوه کرد
از پیام اندر پیام او خیره شد *** تا زلال حزم خواجه تیره شد
هم از اینجا کودکانش در پسند *** نرتع و نلعب به شادى مى‏زدند


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کوشالة

کوشالة. [ ک َ ل َ ] (ع اِ) سر نره ٔ بزرگ . کوشلة. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). حشفه ٔ بزرگ . (ناظم الاطباء).

معنی کوشا

کوشا. (نف ) جد و جهد کننده و کوشش نماینده . (ناظم الاطباء). کوشنده . سعی کننده . مقابل تنبل و کاهل . (فرهنگ فارسی معین ). ساعی . جاهد. جادّ. مُجِدّ. جهدکننده در کار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ب

معنی کوسی

کوسی . (اِخ ) دهی از دهستان نازلو که در بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه واقع است و 199 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4)

معنی کوسی

کوسی . [ سا ] (ع ص ) امراءة کوسی ؛ زن زیرک هوشیار باکیاست . (ناظم الاطباء).

معنی کوش

کوش . (اِخ ) مملکتی که در نزدیکی جیحون بود. (قاموس کتاب مقدس ). رجوع به کوشان شود.

معنی کوشار پایین

کوشار پایین . (اِخ ) دهی از دهستان ززوماهرو که در بخش الیگودرز شهرستان بروجرد واقع است و183 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی یران ج 6).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: