مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کندواله


معنی کندواله

کندواله . [ ک ُ ل َ / ل ِ ] (ص ) مرد بلندبالای قوی هیکل . (برهان ) (فرهنگ رشیدی ) (جهانگیری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : چاکرانت به گه رزم و گه بزم بوند کندواله چو تهمتن چو فلاطون کندا. شهاب الدین عبداﷲ (از آنندراج ). || پسر امرد بداندام و زشت و او را کرتله هم می گویند. (برهان ). امردقوی جثه که به اصفهان کرتله خوانند. (فرهنگ رشیدی ). امرد قوی جثه و آن را کنداواله گفته اند. (انجمن آرا) (آنندراج ). امرد بداندام زشت . (ناظم الاطباء). رجوع به کنداواله شود.

معنی کندواله- ترجمه کندواله برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کندواله اینجا را کلیک کنید

هم معنی کندواله


ترجمه کندواله


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کندواله



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کندوخانه

کندوخانه . [ ک َ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) شان عسل . (آنندراج ). کندوی زنبور عسل . (ناظم الاطباء). || ظرفی که در آن دوغ ریزند و به هم زنند تا مسکه ٔ آن جدا گردد. (ناظم الاطباء). || سبد کوچک . (ناظم الاطب

معنی کندوچه

کندوچه . [ ک ُ چ ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان گورگ سردشت است که در بخش شهرستان مهاباد واقع است و 123 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

معنی کندو

کندو. [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان خرم رود است که در شهرستان تویسرکان واقع است و 553 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

معنی کندوش

کندوش . [ ک ُ ] (اِ) یک قسم گیاه زهردار.(از ناظم الاطباء) (اشتینگاس ). رجوع به کندوس شود.

معنی کندوج

کندوج . [ ک َ ] (معرب ، اِ) معرب است و آن ظرفی است مانند خم بزرگی که از گل سازند و در آن غله نگاه دارند. (منتهی الارب ). ظرف بزرگ گلین که پر از غله کنند و به هندی کوطهی گویند و کندو، کندوک ، کندوله نی

معنی کندور

کندور. [ ک ُ ] (اِ) کندر و مصطکی . (ناظم الاطباء). علک . کندر. مزدکی . (زمخشری ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: