مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کشی


معنی کشی

کشی . [ ک ُ شا ] (ع اِ) ج ِ کُشیُة. (منتهی الارب )

معنی کشی- ترجمه کشی برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کشی اینجا را کلیک کنید

هم معنی کشی

آختن: 1 برکشیدن، کشیدن 2 بالابردن، برافراشتن 3 کوک‌کردن، نواختن
آخته: 1 برافراشته، برکشیده، کشیده 2 کوک، نواخته 3 اخته
آدم‌کشی، آدمکشی: ترور، جنایت، قتل، کشتار
آلودگی: 1 پلیدی، کثافت، ناپاکی 2 فجور، فسق، گناه 3 آغشتگی، آلوده‌شدن، درگیری 4 دین، قرض، وامداری 6 به‌انحطاطکشیده‌شدن، منحطشدن و تمیزی، عصمت
آهیختن: 1 کشیدن 2 برکشیدن 3 برافراشتن، بلند کردن


ترجمه کشی

جا کشی: bawdry
به زنجیر کشیده شدن: be chained
خفت کشیدن: be disgraced
خجالت کشیدن: be embarrassed
حصار کشی شدن: be fenced
کشی: elastic


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کشی


و آن هواى نفس غالب بر عدو *** نفس جنس اسفل آمد شد بدو
بود قبطى جنس فرعون ذمیم *** بود سبطى جنس موساى کلیم‏
بود هامان جنس‏تر فرعون را *** بر گزیدش برد بر صدر سرا
لاجرم از صدر تا قعرش کشید *** که ز جنس دوزخند آن دو پلید
هر دو سوزنده چو دوزخ ضد نور *** هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور
ز انکه دوزخ گوید اى مومن تو زود *** بر گذر که نورت آتش را ربود
بگذر اى مومن که نورت مى‏کشد *** آتشم را چون که دامن مى‏کشد
مى‏رمد آن دوزخى از نور هم *** ز انکه طبع دوزخ استش اى صنم‏
دوزخ از مومن گریزد آن چنان *** که گریزد مومن از دوزخ به جان‏
ز انکه جنس نار نبود نور او *** ضد نار آمد حقیقت نور جو


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کشوک

کشوک . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از بخش زابلی شهرستان سراوان واقع در سه هزارگزی جنوب زابلی کنار راه مالرو زابلی به ایران شهر. آب آن از قنات است و چون بر سر راه قرار دارد از مسافران نیزگذران می کنند. (از

معنی کشی

کشی . [ ک َ ] (اِخ )دهی است از دهستان خمیر بخش مرکزی شهرستان بندرعباس . واقع در صد هزارگزی شمال باختری بندرعباس ، سر راه فرعی لار به بندرعباس . با 103تن سکنه . مزرعه ٔ گرمون جزء این دهکده است . (از فر

معنی کشوک پائین

کشوک پائین . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قیس آباد بخش خوسف شهرستان بیرجند. واقع در 50 هزارگزی جنوب خاوری خوسف و 40 هزارگزی خاور مالرو عمومی به قیس آباد با 104تن سکنه . آب آن از قنات و راه آن مالر

معنی کشی

کشی . [ ک َ ] (حامص ) حالت و چگونگی کش . تندرستی .خوشی . گشی هم آمده است . (برهان ). خوبی : که افزونی از دوست بستایدش بلندی و کشی بیفزایدش . فردوسی . نکوئی سپاه است و شاهش تویی کشی آسمان است و

معنی کشیتوئیه

کشیتوئیه . [ ک ِ ئی ی ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چهار فرسخ بخش شهداد شهرستان کرمان واقع در 17 هزارگزی جنوب باختری شهداد سر راه مالروی شهداد به کرمان . آب آن از قنات وراه آن فرعی است . (از فرهنگ جغرا

معنی کشی

کشی . [ ک ُ ] (حامص ) عمل کشتن . حاصل مصدر از کشتن است ولی همواره بصورت ترکیبی بکار می رود. (یادداشت مؤلف ). - آدم کشی ؛ قتل نفس . کشتن انسان . - || خونریزی . جنگ . جدال . - برادرکشی ؛ عمل کشتن برا

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: