مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کسنی


معنی کسنی

کسنی . [ ک ِ ] (اِ) صمغی است بدبوی که به عربی حلتیث گویند و معرب آن قسنی باشد و به این معنی باکاف فارسی هم آمده است [گسنی ] . (برهان ). انغوزه . حلتیث . (ناظم الاطباء).

معنی کسنی- ترجمه کسنی برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کسنی اینجا را کلیک کنید

هم معنی کسنی

فرسوده: 1 اسقاط، فکسنی 2 پوسیده، رمیم 3 خسته، کسل، وامانده 4 ضعیف، فرتوت، ناتوان 5 خلق، ژنده، کهنه، مستعمل، مندرس
فکسنی: ازکارافتاده، اسقاط، خراب، قراضه
قراضه: 1 ریزه 2 اسقاط، فکسنی
لوکس: اشرافی، شیک، عالی، مجلل، نفیس و فکسنی، لکنته


ترجمه کسنی


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کسنی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کسمائی

کسمائی . [ ک َ ] (ص نسبی ) منسوب است به کسما.

معنی کسوب

کسوب . [ ک َ ] (ع ص ) کثیرالکسب . (اقرب الموارد). بسیار ورزنده .(ناظم الاطباء). ورزنده . || (اِ) شی ٔ، یقال ما له کسوب ؛ ای شی ٔ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

معنی کسنک

کسنک . [ ک ِ ن َ ] (اِ) نام غله ای است مابین ماش و عدس و به هردو شبیه است ومقشر کرده به گاو دهند تا گاو را فربه کند و آن را به یونانی ارونس و به عربی رعی الحمام خوانند. (برهان ). کرسنه . کرشنه . رجوع

معنی کسود

کسود. [ ک ِس ْ وَ ] (اِ) به معنی خرق است و آن درشتی کردن باشد با مردم . (برهان ). درشتی و تندی و بی مهری و بی آزرمی با مردم . (ناظم الاطباء). و ظاهراً برساخته ٔ فرقه ٔ آذر کیوان است . (حاشیه ٔ برهان چ

معنی کسو

کسو. [ ک ُ ] (ص نسبی ) زن آزمند آرمیدن با مردان . زن که نگهداشت شرم نکند. زن بدکاره .

معنی کسور

کسور. [ ک ُ ] (از ع ، اِ) صرفه و سود. || نگاهداری چیزی و محافظت آن . (ناظم الاطباء).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter