مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کرع


معنی کرع

کرع . [ ک َ ] (ع مص ) کروع . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دهن در آب نهادن و آب خوردن . (از المصادر زوزنی ). به دهن از جوی آب برداشتن و خوردن و کرع فی الاناء مثله . (از منتهی الارب ). آب به دهان خوردن از جوی و جز آن بدون برداشتن با کف دست یا ظرفی . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و فی حدیث عکرمة انه کره الکرع فی النهر. (از منتهی الارب ) : آب بهر عام اصل و فرع را از برای طهر و بهر کرع را. مولوی . || رماه فکرعه ؛ تیر انداخت وبر پایچه اش رسید. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی کرع- ترجمه کرع برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کرع اینجا را کلیک کنید

هم معنی کرع


ترجمه کرع


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کرع


گفت صاحب خانه نان اینجا کجاست *** خیره‏اى کى این دکان نانباست‏
گفت بارى اندکى پى هم بیاب *** گفت آخر نیست دکان قصاب‏
گفت پاره‏ى آرد ده اى کدخدا *** گفت پندارى که هست این آسیا
گفت بارى آب ده از مکرعه *** گفت آخر نیست جویا مشرعه‏
هر چه او درخواست از نان تا سبوس *** چربکى مى‏گفت و مى‏کردش فسوس‏
آن گدا در رفت و دامن بر کشید *** اندر آن خانه به حسبت خواست رید
گفت هى‏هى گفت تن زن اى دژم *** تا در این ویرانه خود فارغ کنم‏
چون در اینجا نیست وجه زیستن *** بر چنین خانه بباید ریستن‏
چون نه‏اى بازى که گیرى تو شکار *** دست آموز شکار شهریار
نیستى طاوس با صد نقش بند *** که به نقشت چشمها روشن کنند


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کرظة

کرظة. [ ک ُ ظَ ] (ع اِ) کُظرة. (از اقرب الموارد). چوبک گوشه ٔ کمان . || پی که دربن سوفار تیر پیچند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

معنی کلید شدن

کلید شدن . [ ک ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بوسیله ٔ کلید بسته شدن . (فرهنگ فارسی معین ). - کلید شدن دندانهای کسی ؛ در تداول عامه ، چفت شدن دندانهای وی بر اثر سرمای شدید یا نزدیکی مرگ . (فرهنگ فارسی معین ).

معنی کلید افکندن

کلید افکندن . [ ک ِ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در ولایت رسم است که چون زنان آنجا به فال گوش متوجه شوند، افسونی خاص بر کلید دمیده بر سر راه اندازند. (غیاث ) (آنندراج ). در قدیم رسم بود که زنان چون به فال گ

معنی کرضة

کرضة. [ ک ُ ض َ ] (ع اِ) واحد کِراض و آن رخنه ای است در بالای قوس کمان . (از اقرب الموارد). رجوع به کراض شود.

معنی کلیدداری

کلیدداری . [ ک ِ ] (حامص مرکب ) شغل و عمل کلیددار. (فرهنگ فارسی معین ):و کلیدداری ضریح مبارک نیز به او تعلق داشت . (عالم آرا، از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کلیددار شود.

معنی کرظ

کرظ. [ ک َ ] (ع مص ) طعن کردن در ناموس و آبروی کسی . (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter