مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کرده


معنی کرده

کرده . [ ک ُ دَ / دِ ] (اِ) گوسفندچران .شبان . کرد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کرد شود.

معنی کرده- ترجمه کرده برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کرده اینجا را کلیک کنید

هم معنی کرده

آزموده: 1 باتجربه، پخته، حاذق، خبره، کاردان، کارکشته، کرده‌کار، ماهر، مجرب، ورزیده 2 تجربه‌شده، سنجیده و بی‌تجربه
آغشته: 1 آمیخته، قاطی 2 مشوب 3 آلوده، ملوث 4 خیسانده، نم‌کرده
مدهوش : 1 بی‌حال، غش‌کرده 2 بی‌خویشتن، بی‌خود، بی‌هوش، محو 3 حیران، شگفت‌زده، سرگشته، مبهوت، متحیر 4 لایعقل
سرجنبان : صفت بانی، رئیس، رکن، رهبر، سرخیل، سردسته، سرسلسله، سرکرده، سلسله‌جنبان، قاید، مهتر قوم
سرحلقه : بانی، رکن، سرخیل، رهبر، سردسته، سرکرده، سرگروه، سلسله‌جنبان، پیشوا


ترجمه کرده

احاطه کرده: surrounded
بادکرده: swollen
آماس کرده: swollen
ورمکرده: swollen
ورم کرده: nodular


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کرده

سخن اسکار وایلد: وقتی همه با من هم عقیده می شوند، تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام.
سخن اسکار وایلد: وقتی همه با من هم عقیده می شوند، تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام.

قصه‏ى سؤال کردن عایشه از مصطفى علیه السلام که امروز باران بارید چون تو سوى گورستان رفتى جامه‏هاى تو چون تر نیست‏ ***
مصطفى روزى به گورستان برفت *** با جنازه‏ى مردى از یاران برفت‏
خاک را در گور او آگنده کرد *** زیر خاک آن دانه‏اش را زنده کرد
این درختانند همچون خاکیان *** دستها بر کرده‏اند از خاکدان‏
سوى خلقان صد اشارت مى‏کنند *** و آن که گوش استش عبارت مى‏کنند
با زبان سبز و با دست دراز *** از ضمیر خاک مى‏گویند راز
همچو بطان سر فرو برده به آب *** گشته طاوسان و بوده چون غراب‏
در زمستانشان اگر محبوس کرد *** آن غرابان را خدا طاوس کرد
در زمستانشان اگر چه داد مرگ *** زنده‏شان کرد از بهار و داد برگ‏
منکران گویند خود هست این قدیم *** این چرا بندیم بر رب کریم‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کردناج

کردناج . [ ک َ ] (معرب ، اِ) کردناک . (بحر الجواهر). برخی از پزشکان گفته اند گوشتی است که بر آتش گردانده شود بر بابزنی تا پخته گردد.سدیدی گوید: گوشت جوجه ٔ ماکیان است که پخته شود، پس بر آتش کباب گردد

معنی کردنگل

کردنگل . [ ک َ دَ گ َ ] (ص ) دیوث . || ابله . || بی اندام . (برهان ) (آنندراج ). کرتنکلا در تداول مردم قزوین . رجوع به کردنگ شود.

معنی کردوجین

کردوجین . [ ک ُ ] (اِخ ) دختر منگو تیموربن هلاکو که به عقد اتابک جلال الدین سیورغتمش درآمد و در سال 693 هَ . ق . که سیورغتمش به دست پادشاه خاتون کشته شد. وی کرمان را محاصره و فتح کرد و پادشاه خاتون را

معنی کرده مهین

کرده مهین . [ ک ُ دِ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آغمیون بخش مرکزی شهرستان سراب . جلگه ای و معتدل است و 1746 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

معنی کردنشین

کردنشین . [ ک ُ ن ِ] (ن مف مرکب ) حوزه ای که محل اقامت کردان است . (فرهنگ فارسی معین ). سرزمینی که ساکنان آن کردان باشند.

معنی کردنی

کردنی . [ ک َ دَ ] (ص لیاقت ) هر چیز که لایق و شایان کرده شدن وبجا آورده شدن باشد. (ناظم الاطباء). درخور کردن . (یادداشت مؤلف ). قابل اجرا. انجام دادنی . مقابل ناکردنی و نکردنی . (فرهنگ فارسی معین ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter