مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کرده


معنی کرده

کرده . [ ک ُ دَ / دِ ] (اِ) گوسفندچران .شبان . کرد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کرد شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کرده اینجا را کلیک کنید

هم معنی کرده

آزموده: 1 باتجربه، پخته، حاذق، خبره، کاردان، کارکشته، کرده‌کار، ماهر، مجرب، ورزیده 2 تجربه‌شده، سنجیده و بی‌تجربه
آغشته: 1 آمیخته، قاطی 2 مشوب 3 آلوده، ملوث 4 خیسانده، نم‌کرده
مدهوش : 1 بی‌حال، غش‌کرده 2 بی‌خویشتن، بی‌خود، بی‌هوش، محو 3 حیران، شگفت‌زده، سرگشته، مبهوت، متحیر 4 لایعقل
سرجنبان : صفت بانی، رئیس، رکن، رهبر، سرخیل، سردسته، سرسلسله، سرکرده، سلسله‌جنبان، قاید، مهتر قوم
سرحلقه : بانی، رکن، سرخیل، رهبر، سردسته، سرکرده، سرگروه، سلسله‌جنبان، پیشوا


ترجمه کرده

احاطه کرده: surrounded
بادکرده: swollen
آماس کرده: swollen
ورمکرده: swollen
ورم کرده: nodular


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کرده

سخن اسکار وایلد: وقتی همه با من هم عقیده می شوند، تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام.
سخن اسکار وایلد: وقتی همه با من هم عقیده می شوند، تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام.

ز آن میى کآن مى چو نوشیده شود *** آب نطق از گنگ جوشیده شود
طفل نو زاده شود حبر فصیح *** حکمت بالغ بخواند چون مسیح‏
از کهى که یافت ز آن مى خوش لبى *** صد غزل آموخت داود نبى‏
جمله مرغان ترک کرده جیک جیک *** هم زبان و یار داود ملیک‏
چه عجب که مرغ گردد مست او *** چون شنود آهن نداى دست او
صرصرى بر عاد قتالى شده *** مر سلیمان را چو حمالى شده‏
صرصرى مى‏برد بر سر تخت شاه *** هر صباح و هر مسا یک ماهه راه‏
هم شده حمال و هم جاسوس او *** گفت غایب را کنان محسوس او
باد دم که گفت غایب یافتى *** سوى گوش آن ملک بشتافتى‏
که فلانى این چنین گفت این زمان *** اى سلیمان مه صاحب قران‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کردوبند

کردوبند. [ ک َ ب َ ] (اِ مرکب ) مرزبند. (یادداشت مؤلف ). رجوع به کرد، کردو و مرز شود.

معنی کرده نخست

کرده نخست . [ ک َ دَ / دِ ن َ / ن ُ خ ُ ] (اِمرکب ) عقل اول . (انجمن آرای ناصری ) (ناظم الاطباء).

معنی کردناک

کردناک . [ ک َ ] (اِ)کبابی است که بعد از نیم پخت کردن مرغ و امثال آن به آتش برشته کنند و جهت مرتاضین و معده ٔ حاد و تقویت بدن مفید و مضر معده ضعیف است . (تحفه ). کردناج . (دزی ج 2 ص 454). رجوع به کردن

معنی کرده

کرده . [ ] (اِخ )از رستاق قاسان رستاق خوی است . (تاریخ قم ص 118).

معنی کرده داشتن

کرده داشتن . [ ک َ دَ /دِ ت َ ] (مص مرکب ) عملی را انجام دادن . (فرهنگ فارسی معین ) : تا دایره بجای خویش بازآید کره کرده دار. (التفهیم از فرهنگ فارسی معین ). اگر او را سه پاره کرده داری . (التفهیم از

معنی کرده مهین

کرده مهین . [ ک ُ دِ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آغمیون بخش مرکزی شهرستان سراب . جلگه ای و معتدل است و 1746 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: