مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کرده


معنی کرده

کرده . [ ] (اِخ )از رستاق قاسان رستاق خوی است . (تاریخ قم ص 118).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کرده اینجا را کلیک کنید

هم معنی کرده

آزموده: 1 باتجربه، پخته، حاذق، خبره، کاردان، کارکشته، کرده‌کار، ماهر، مجرب، ورزیده 2 تجربه‌شده، سنجیده و بی‌تجربه
آغشته: 1 آمیخته، قاطی 2 مشوب 3 آلوده، ملوث 4 خیسانده، نم‌کرده
مدهوش : 1 بی‌حال، غش‌کرده 2 بی‌خویشتن، بی‌خود، بی‌هوش، محو 3 حیران، شگفت‌زده، سرگشته، مبهوت، متحیر 4 لایعقل
سرجنبان : صفت بانی، رئیس، رکن، رهبر، سرخیل، سردسته، سرسلسله، سرکرده، سلسله‌جنبان، قاید، مهتر قوم
سرحلقه : بانی، رکن، سرخیل، رهبر، سردسته، سرکرده، سرگروه، سلسله‌جنبان، پیشوا


ترجمه کرده

احاطه کرده: surrounded
بادکرده: swollen
آماس کرده: swollen
ورمکرده: swollen
ورم کرده: nodular


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کرده

سخن اسکار وایلد: وقتی همه با من هم عقیده می شوند، تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام.
سخن اسکار وایلد: وقتی همه با من هم عقیده می شوند، تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام.

قلب چون آمد سیه شد در زمان *** زر در آمد شد زرى او عیان‏
دست و پا انداخت زر در بوته خوش *** در رخ آتش همى‏خندد رگش‏
جسم ما رو پوش ما شد در جهان *** ما چو دریا زیر این که در نهان‏
شاه دین را منگر اى نادان به طین *** کاین نظر کرده است ابلیس لعین‏
کى توان اندود این خورشید را *** با کف گل تو بگو آخر مرا
گر بریزى خاک و صد خاکسترش *** بر سر نور او بر آید بر سرش‏
که که باشد کاو بپوشد روى آب *** طین که باشد کاو بپوشد آفتاب‏
خیز بلقیسا چو ادهم شاهوار *** دود از این ملک دو سه روزه بر آر
باقى قصه‏ى ابراهیم ادهم رحمه اللَّه علیه‏ ***
بر سر تختى شنید آن نیک نام *** طق طقى و هاى و هویى شب ز بام‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کردوبند

کردوبند. [ ک َ ب َ ] (اِ مرکب ) مرزبند. (یادداشت مؤلف ). رجوع به کرد، کردو و مرز شود.

معنی کردو

کردو. [ ک َ ] (اِ) شاخی را گویند که از درخت بریده شده باشد. (آنندراج ). شاخه ٔ بریده شده از درخت . (ناظم الاطباء). کردوخاله ؛ در گیلکی شاخه ٔ دراز نوک برگشته که برای کشیدن دلوآب و آفتابه از چاه به ک

معنی کرده

کرده . [ ک ُ دَ / دِ ] (اِ) گوسفندچران .شبان . کرد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کرد شود.

معنی کرده نخست

کرده نخست . [ ک َ دَ / دِ ن َ / ن ُ خ ُ ] (اِمرکب ) عقل اول . (انجمن آرای ناصری ) (ناظم الاطباء).

معنی کرده

کرده .[ ک َ دَ / دِ ] (اِ) نیزه ٔ کوتاه . (ناظم الاطباء).

معنی کردوجین

کردوجین . [ ک ُ ] (اِخ ) دختر منگو تیموربن هلاکو که به عقد اتابک جلال الدین سیورغتمش درآمد و در سال 693 هَ . ق . که سیورغتمش به دست پادشاه خاتون کشته شد. وی کرمان را محاصره و فتح کرد و پادشاه خاتون را

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: