مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کاتب


معنی کاتب

کاتب . [ ت ِ ] (اِخ ) محمدبن عبده . رجوع به همین نام در همین لغت نامه و فهرست چهارمقاله و تعلیقات آن چ معین شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کاتب اینجا را کلیک کنید

هم معنی کاتب

خطاط : خوش‌خط، خوشنویس، کاتب، خطنویس، نویسنده و خواننده، قاری
خوش‌نویس، خوشنویس : خوش‌خط، خطاط، کاتب و بدخط
دبیر: 1 مدرس، معلم 2 راقم، کاتب، مترسل، محرر، منشی، نویسنده 3 باسواد، تحصیلکرده
راقم: دبیر، قلمزن، ، کاتب، ، محرر، منشی، منصف، نگارنده، نویسنده
عریضه‌نگار: کاتب، محرر، مکتوب‌نویس، نامه‌نگار، نامه‌نویس


ترجمه کاتب

مکاتب: schools
مکاتبه: communication
مکاتبه کردن: correspond
مکاتبه: correspondence
مکاتبات: correspondence
کاتب: writer


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کاتب


پیش زیرک کاندرونش نورهاست *** عین این آواز معنى بود راست‏
یا به تازى گفت یک تازى زبان *** که همى‏دانم زبان تازیان‏
عین تازى گفتنش معنى بود *** گر چه تازى گفتنش دعوى بود
یا نویسد کاتبى بر کاغذى *** کاتب و خط خوانم و من ابجدى‏
این نوشته گر چه خود دعوى بود *** هم نوشته شاهد معنى بود
یا بگوید صوفیى دیدى تو دوش *** در میان خواب سجاده به دوش‏
من بدم آن و آن چه گفتم خواب در *** با تو اندر خواب در شرح نظر
گوش کن چون حلقه اندر گوش کن *** آن سخن را پیشواى هوش کن‏
چون ترا یاد آید آن خواب این سخن *** معجز نو باشد و زر کهن‏
گر چه دعوى مى‏نماید این ولى *** جان صاحب واقعه گوید بلى‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کاتب بغدادی

کاتب بغدادی . [ ت ِب ِ ب َ ] (اِخ ) قدامةبن جعفربن قدامة مکنی به ابوالفرج از مشاهیر شعرا و ادبا و فصحا و بلغا و فضلای فلاسفه ٔ اوائل قرن چهارم هجرت و بخصوص در منطق مشار بالبنان و در بلاغت بی بدل و وحی

معنی کاتب بستی

کاتب بستی . [ ت ِ ب ِ ب ُ ] (اِخ ) علی بن محمدبن حسین بن یوسف بن محمدبن عبدالعزیز معروف به ابوالفتح بستی . رجوع به ابوالفتح بستی در همین لغت نامه و ریحانة الادب ج 3 ص 330 شود.

معنی کاتب

کاتب . [ ت ِ ] (اِخ ) مولاناحبیب . شخصی ادیب لبیب است و در صنعت کتابت شهرت دارد و خویش مولانا فتح اﷲ کاتب است و این شعر از اوست : چو بلبل با غم گلچهره ٔ خود شادئی دارم قدش را بنده ام وز سرو باغ آزادئ

معنی کاتب

کاتب . [ ت ِ ] (اِخ ) مولانا یوسف شاه . کاتب تخلص میکرده زیرا که به صنعت کتابت شهرت داشته و از جمله ٔ ظرفای شهر هری بود. در میان ایشان به ظرافت ممتاز مینمود و این مطلع نیکو ازوست : مطلع ای جدا گشته

معنی کاتب

کاتب . [ ت ِ ] (اِخ ) قدامةبن جعفر. رجوع به کاتب بغدادی شود.

معنی کاتب اسکافی

کاتب اسکافی . [ ت ِ اِ ] (اِخ ) محمدبن همام بن سهل یا سهیل کاتب مکنی به ابوعلی شیخ اجل اقدم ثقه و جلیل القدر و کثیرالروایه و از مشایخ شیعه و در هر فنی از فنون علمیه مقدم بوده و از معاصرین محمدبن یعقوب

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<