مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی کاتب


معنی کاتب

کاتب . [ ت ِ ] (اِخ ) کشاجم . رجوع به کشاجم محمد شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد کاتب اینجا را کلیک کنید

هم معنی کاتب

خطاط : خوش‌خط، خوشنویس، کاتب، خطنویس، نویسنده و خواننده، قاری
خوش‌نویس، خوشنویس : خوش‌خط، خطاط، کاتب و بدخط
دبیر: 1 مدرس، معلم 2 راقم، کاتب، مترسل، محرر، منشی، نویسنده 3 باسواد، تحصیلکرده
راقم: دبیر، قلمزن، ، کاتب، ، محرر، منشی، منصف، نگارنده، نویسنده
عریضه‌نگار: کاتب، محرر، مکتوب‌نویس، نامه‌نگار، نامه‌نویس


ترجمه کاتب

مکاتب: schools
مکاتبه: communication
مکاتبه کردن: correspond
مکاتبه: correspondence
مکاتبات: correspondence
کاتب: writer


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه کاتب


آن که گوید راز قالَتْ نملة *** هم بداند راز این طاق کهن‏
دید از دورش که آن تسلیم کیش *** تلخش آمد فرقت آن تخت خویش‏
گر بگویم آن سبب گردد دراز *** که چرا بودش به تخت آن عشق و ساز
گر چه این کلک قلم خود بى‏حسى است *** نیست جنس کاتب او را مونسى است‏
همچنین هر آلت پیشه‏ورى *** هست بى‏جان مونس جاناورى‏
این سبب را من معین گفتمى *** گر نبودى چشم فهمت را نمى‏
از بزرگى تخت کز حد مى‏فزود *** نقل کردن تخت را امکان نبود
خرده کارى بود و تفریقش خطر *** همچو اوصال بدن با همدگر
پس سلیمان گفت گر چه فى الاخیر *** سرد خواهد شد بر او تاج و سریر
چون ز وحدت جان برون آرد سرى *** جسم را با فر او نبود فرى‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی کاتب

کاتب . [ ت ِ ] (اِخ )حسن بن مفضل بن سهلان رامهرمزی مکنی به ابومحمد از اکابر و اعیان شیعه و وزراء سلطان الدوله ٔ دیلمی (404 - 415) و از جمله ٔ کتاب و منشیان شیعه معدود است و در سال 412 هَ . ق . مقتول گ

معنی کاتب

کاتب . [ ت ِ ] (اِخ ) عبدالحمیدبن یحیی بن سعد العامری (متوفی 132 هَ . ق .). وی عالم بادب و از ائمه ٔ کتاب و از اهل شام بود. بدو در بلاغت مثل زده میشود و منشیان در رسائل از او بهره میگیرند. رسائل وی در

معنی کاتب

کاتب . [ ت ِ ] (اِخ ) محمدبن عبده . رجوع به همین نام در همین لغت نامه و فهرست چهارمقاله و تعلیقات آن چ معین شود.

معنی کاتب الهی

کاتب الهی . [ ت ِ اِ لا ] (اِخ ) میرزا محمدشفیع وصال شیرازی . رجوع به وصال شیرازی شود.

معنی کاتب

کاتب . [ ت ِ ] (اِخ ) مولانا صدر مردی آشفته روزگار بود و بیشتر اوقات خود را صرف خدمت اتراک میکرد ولی اگر لوندئی میسر میشد نه از خط و نه از شعر یاد می آورد و شراب او را چنان مغلوب ساخته بود که به هیچ

معنی کاتب بستی

کاتب بستی . [ ت ِ ب ِ ب ُ ] (اِخ ) علی بن محمدبن حسین بن یوسف بن محمدبن عبدالعزیز معروف به ابوالفتح بستی . رجوع به ابوالفتح بستی در همین لغت نامه و ریحانة الادب ج 3 ص 330 شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: