مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی جوح


معنی جوح

جوح . (ع ص ، اِ) ج ِ اجوح ، بمعنی فراخ از هر چیز. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).

معنی جوح- ترجمه جوح برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد جوح اینجا را کلیک کنید

هم معنی جوح

تاب‌بازی : آبرک، ارجوحه، بادپیچ


ترجمه جوح


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه جوح


هست فتنه غمزه‏ى غماز زن *** لیک آن صد تو شود ز آواز زن‏
چون نمى‏تانست آوازى فراشت *** غمزه‏ى تنهاى زن سودى نداشت‏
گفت قاضى رو تو خصمت را بیار *** تا دهم کار ترا با او قرار
جوحى آمد قاضیش نشناخت زود *** کاو به وقت لقیه در صندوق بود
زو شنیده بود آواز از برون *** در شرى و بیع و در نقص و فزون‏
گفت نفقه‏ى زن چرا ندهى تمام *** گفت از جان شرع را هستم غلام‏
لیک اگر میرم ندارم من کفن *** مفلس این لعبم و شش پنجزن‏
زین سخن قاضى مگر بشناختش *** یاد آورد آن دغل و آن باختش‏
گفت آن شش پنج با من باختى *** پار اندر شش درم انداختى‏
نوبت من رفت امسال آن قمار *** با دگر کس باز دست از من بدار


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی جوجوة

جوجوة. [ ج َ ج َ وَ ] (ع مص ) آواز دادن شتران را. (منتهی الارب ).

معنی جوجو

جوجو. [ ج َ ج َ ] (اِخ ) نام شهری است از ملک خطا که در آنجا مشک خوب و کافور اعلی و جامه های ابریشمی نفیس می شود. (برهان ).

معنی جوخاء

جوخاء. [ ج َ] (اِخ ) جاییست در بادیه بین عین صید و زبالة در دیار بنی عجل . در شعر ابوقصاص نصری جوخی با الف مقصوره آمده . (مراصد) (معجم البلدان ). رجوع به جوخی ̍ شود.

معنی جوخ

جوخ . [ ج َ ] (اِ) گروه و فوج مردم و حیوانات را گویند. و معرب آن جوق است و بعربی فوج خوانند. (برهان ). دسته دسته از مردم و حیوانات ، و جوق و جوقه معرب آنست و سرجوقه بمعنی سردسته . (انجمن آرای ناصری ).

معنی جوخواست

جوخواست . [ جُو خا ] (اِخ ) دهی جزو دهستان مشک آباد بخش فرمهین شهرستان اراک . شغل اهالی زراعت و قالی بافی است . رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2 شود. از دیه های فراهان . (تاریخ قم ص 141). این دیه را

معنی جوح

جوح . [ ج َ] (ع مص ) میل کردن از راه راست . || هلاک کردن . || از بیخ برکندن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || (اِ) هندوانه . (منتهی الارب ). خربوزه ٔ شامی . (از اقرب الموارد).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter