مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی جمان


معنی جمان

جمان . [ ج َ ](اِ) گیل داروست و آن چوبکی باشد سیاه رنگ و چون بشکنند درون آن فستقی بود، کرم معده را بکشد. (برهان ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد جمان اینجا را کلیک کنید

هم معنی جمان

تراجم : 1 ترجمان‌ها، ترجمه‌ها 2 بیوگرافی‌ها، زندگی نامه‌ها، شرح حال‌ها، 3 به‌هم دشنام دادن، (به یکدیگر) سنگ انداختن 4 سنگ‌پراکنی‌ها 5 دشنام‌دهی‌ها
ترجمان : 1 تعبیر، تفسیر، شرح، گزارش، نقل 2 گزارنده، مترجم 3 بیوگرافی، زندگی‌نامه، شرح‌حال
تفسیر : 1 تاویل، تشریح، ترجمان، تعبیر، تلقی، توضیح، شرح، گزارش، نقل، وصف 2 بیان کردن، شرح دادن، تشریح کردن، گزارش‌دادن
طبقات : 1 اشکوبه‌ها، طبقه‌ها، مرتبه‌ها 2 درجه‌ها، پایه‌ها، مراتب 3 گروه‌ها، جماعات 4 ترجمان احوال (دانشمندان)
در: جمان، دردانه، دره، گوهر، گوهر، لولو، مروارید


ترجمه جمان

نجماناز: Najmanaz
مترجمان: translators
ترجمان: interpreter
مترجمان: interpreter


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه جمان

سخن نیچه: در گذشته، "حقیقت" به گونه و مفهومی دیگر بود، زیرا دیوانه ای ترجمان حقیقت بود.
سخن میلان كوندرا: مترجمان دیوانه وار لغات مترادف را دوست می دارند (من، مفهوم مترادف را به كلی نفی می كنم: هر كلمه معنای خاص خود را دارد و از لحاظ معنا، جایگزین ناپذیر است).

باز آمدن زن جوحى به محکمه‏ى قاضى سال دوم بر امید وظیفه‏ى پارسال و شناختن قاضى او را، الى اتمامه‏ ***
بعد سالى باز جوحى از محن *** رو به زن کرد و بگفت اى چست زن‏
آن وظیفه‏ى پار را تجدید کن *** پیش قاضى از گله‏ى من گو سخن‏
زن بر قاضى در آمد با زنان *** مر زنى را کرد آن زن ترجمان‏
نا بنشناسد ز گفتن قاضى‏اش *** یاد ناید از بلاى ماضى‏اش‏
هست فتنه غمزه‏ى غماز زن *** لیک آن صد تو شود ز آواز زن‏
چون نمى‏تانست آوازى فراشت *** غمزه‏ى تنهاى زن سودى نداشت‏
گفت قاضى رو تو خصمت را بیار *** تا دهم کار ترا با او قرار
جوحى آمد قاضیش نشناخت زود *** کاو به وقت لقیه در صندوق بود
زو شنیده بود آواز از برون *** در شرى و بیع و در نقص و فزون‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی جمانی

جمانی . [ ج َ ] (اِ) ساقی را گویند، و با جیم فارسی (چمانی ) هم آمده است . (برهان ).

معنی جمة

جمة. [ ج َم ْ م َ ] (ع ص ، اِ) چاه بسیارآب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || مجتمع آب چاه . (اقرب الموارد). || جماعتی انبوه از مردمان که دیت خواهند. (منتهی الارب ): جاؤوا فی جمة عظیمة؛ یعنی در جماع

معنی جماهر

جماهر. [ج ُ هَِ ] (ع ص ) کلفت و ضخیم . (ذیل اقرب الموارد).

معنی جمالی مهریجردی

جمالی مهریجردی . [ ج َ ی ِ م ِ ج ِ ] (اِخ ) از شاعرانی است که در تذکره ها مستقلا از وی اثری نیست و فقط در مجمعالفصحاء در دو مورد از این شاعر نامی بمیان آمده است . گویند مثنوی بهمن نامه ازوست . وی در د

معنی جمان

جمان . [ ج َم ْ ما ] (ع اِ) پیمانه ٔ سر بر آورده بعد پری . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جمام شود.

معنی جمانی

جمانی . [ ج ُم ْ مانی ی ] (اِخ ) هذیل بن ابراهیم . از محدثان است . وی از عثمان بن عبدالرحمان و قاضی روایت کند و از او ابویعلی موصلی روایت دارد. او را صاحب الجمه نیز گویند. (لباب الانساب ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<