مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی جرة


معنی جرة

جرة. [ ج ُرْ رَ ] (ع اِ) دام آهو. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (آنندراج ). چوبکی است که کفه ای بر سر دارد و با آن آهوشکار کنند. (از اقرب الموارد). و مثل ذیل مأخوذ ازاین معنی است : «ناوص الجرة ثم سالها». این مثل را در حق شخصی گویند که مخالفت قومی کند و باز بسوی ایشان برگردد و با آنان موافقت کند. و درباره ٔ آهو بدان جهت درست آید که چون به دام افتد ساعتی سرکشی کند و پس از آن آرام شود و بناچار تسلیم گردد. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). جَرَّة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (متن اللغة). رجوع به این کلمه شود. || چیزی است که در بن آن سوراخ باشد و بدان گندم کارند. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد)(آنندراج ). ج ، جُرّ. (اقرب الموارد) (متن اللغة).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد جرة اینجا را کلیک کنید

هم معنی جرة

اجر: اجرت، پاداش، ثواب، جایزه، حق‌الزحمه، دستمزد، عطیه، کارمزد، مزد
سفر : جابجایی، رحلت، رحیل، سیاحت، عزیمت، کوچ، مسافرت، مهاجرت، نقل‌مکان، هجرت و حضر
سفر کردن : مسافرت کردن، مسافرت رفتن، سفر رفتن، کوچیدن، مهاجرت کردن، هجرت کردن و مقیم شدن
پاداش: 1 اجرت، اجر، انعام، بادافراه، بخشش، ثواب، جایزه، جزا، دسترنج، صله، عطیه، مزد، مکافات، نتیجه 2 کابین، مهر
پایمزد: اجرت، حق‌القدم، حق‌العمل، مزد، مزدکار


ترجمه جرة

هجرت کردن: emigrate
هجرت: emigration
مهاجرتی: emigratory
اجرت: fee
اجرت دادن: pay wages


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه جرة

سخن حضرت محمد (ص): به یكدیگر هدیه بدهید تا محبّت (و دوستی میان شما زیاد شود) و مهاجرت كنید تا برای فرزندانتان چیزهای خوبی را به ارث بگذارید و از لغزش جوانمردان، گذشت كنید.
سخن جبران خلیل جبران: چون بمیرم بگویید، غریبی مشتاق به سوی وطن خویش هجرت كرد؛ در دنیا اسیر مراد خود بود و اكنون در آسمانها رهاست.
سخن جبران خلیل جبران: چون بمیرم بگویید، غریبی مشتاق به سوی وطن خویش هجرت كرد؛ در دنیا اسیر مراد خود بود و اكنون در آسمانها رهاست.
سخن حضرت محمد (ص): به یكدیگر هدیه بدهید تا محبّت (و دوستی میان شما زیاد شود) و مهاجرت كنید تا برای فرزندانتان چیزهای خوبی را به ارث بگذارید و از لغزش جوانمردان، گذشت كنید.

چون نکرد آن کارمزدش هست لا *** لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سعى‏
دست خایى بعد از آن تو کاى دریغ *** این چنین ماهى بد اندر زیر میغ‏
من نکردم آن چه گفتند از بهى *** گنج رفت و خانه و دستم تهى‏
خانه‏ى اجرت گرفتى و کرى *** نیست ملک تو به بیعى یا شرى‏
این کرى را مدت او تا اجل *** تا در این مدت کنى در وى عمل‏
پاره دوزى مى‏کنى اندر دکان *** زیر این دکان تو مدفون دو کان‏
هست این دکان کرایى زود باش *** تیشه بستان و تکش را مى‏تراش‏
تا که تیشه ناگهان بر کان نهى *** از دکان و پاره دوزى وارهى‏
پاره دوزى چیست خورد آب و نان *** مى‏زنى این پاره بر دلق گران‏
هر زمان مى‏درد این دلق تنت *** پاره بر وى مى‏زنى زین خوردنت‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی جرثئه

جرثئه . [ ج َ ث ِ ءَ ] (ع اِ) نای گلو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). حنجره . (از اقرب الموارد).

معنی جرثب

جرثب . [ ج َ ث َ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ). آنرا جُرثُب نیز گویند. (منتهی الارب ).

معنی جرت غوز

جرت غوز. [ ج ِ غ َ / غ ُ ] (ص مرکب ) در اصطلاح قزوینیان ، آن که بعجله و بی ترتیب کار کند و سخن گوید. مردمی سبک عقل و شتابنده در کارها. آنکه کارهای ناشیانه کند. آن که فکر و اندیشه ٔ غیرطبیعی دارد. (یاد

معنی جرثوم

جرثوم . [ ج ُ ] (ع اِ) اصل هر چیز. جُرثومَة. (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد). || اصل و نجیب و دارای اصل استوار. (ناظم الاطباء).

معنی جرثمة

جرثمة. [ ج ُ ث ُ م َ ] (اِخ ) جدّ شدیدبن قیس بن هانی بن جرثمة الیزنی است . (از لباب الانساب ) (منتهی الارب ).

معنی جرپادقان

جرپادقان . [ ج َ دَ / دِ ] (اِخ ) صورتی است از کلمه ٔ جرفادقان . رجوع بجربادقان و جرفادقان شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<