مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی هجن


معنی هجن

هجن . [ هَُ ](ع ص ، اِ) ج ِ هجینة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد هجن اینجا را کلیک کنید

هم معنی هجن

زشت: 1 بدریخت، بدشکل، بدمنظر، بدهیکل، بی‌ریخت، کریه، کریه‌المنظر 2 پچل، بد، سوء، مذموم 3 ذمیمه، رکیک، سخیف، شنیع، فاحش، قبیح، مستهجن، مکروه 4 ناپسند، نازیبا، نفرت‌انگیز، نکوهیده، ننگین و قشنگ
پچل 1 : کثیف، چرک 2 پلشت، شلخته، قذر 3 زشت، قبیح، مستهجن
خبیث : 1 بدخواه، بدذات، بدطینت، بدسرشت، بدکار، بدمنش، بدنیت، ناکس، پست‌فطرت، بدنهاد و خوش‌طینت 2 شرور، شریر 3 قبیح، مستهجن 4 پلید، ناپاک، نجس و پاک 5 پست، سفله، فرومایه 6 بدکار، زشت‌کار
مستهجن : بد، رکیک، زشت، قبیح، مبتذل، ناپسند و مستحسن
ناپسند: بد، رکیک، زشت، سخیف، سوء، قبیح، کریه، مذموم، مذموم، مستهجن، مکروه، ناخوشایند، ناخوشایند، نادلپذیر، ناشایسته، ناگوار، نامحمود، نامستحسن، نامطبوع، نامطبوع، نامطلوب، نامعقول، نامقبول، ناموزون، نکوهیده و مطلوب


ترجمه هجن

مستهجن: obscene
آمادهجنگ: warlike


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه هجن



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی هجهج

هجهج . [ هََ هََ] (ع اِ) زمین درشت خشکسال رسیده . (منتهی الارب ). و عبارت اللسان چنین است : الارض الصلبة الجدبة التی لانبات بها. (از اقرب الموارد). ج ، هجاهج . (اقرب الموارد). || کلمه ای است که گوسپند

معنی هجند

هجند. [ هََ ج َ ] (اِ) برغست را گویند و آن سبزیی است مانند اسفناج و در آشها کنند. (برهان ). سبزی آبست و برغست نیز گویند. (فرهنگ نظام ) : نه هم قیمت لعل باشد بلور نه هم رنگ گلنار باشد هجند. عسجدی .

معنی هجه

هجه . [ هَِ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میشه پاره بخش کلیبرشهرستان اهر، واقع در دوازده هزار و پانصدگزی باخترکلیبر و 13 هزارگزی راه شوسه ٔ اهر به کلیبر. ناحیه ای است کوهستانی ، معتدل و دارای 131 تن

معنی هجنعة

هجنعة. [ هََ ج َن ْ ن َ ع َ ] (ع ص ) مؤنث هجنع است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به هجنع شود.

معنی هجل

هجل . [ هَُ ج ُ ] (ع ص ) تنگ : طریق هجل ؛ راه تنگ .(منتهی الارب ). الطریق غیرالملحوب . (اقرب الموارد).

معنی هجل

هجل . [ هََ] (ع مص ) چشم گردانیدن زن تا اشاره کند مردی را. (منتهی الارب ). گردانیدن چشم تا غمزه کند بدان مرد را. (اقرب الموارد). || انداختن چیزی را. (منتهی الارب ). افکندن نی یا دیگر چیز را. (اقرب الم

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: